{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۲

پارت ۲۲

(هلیا)

بعد از این که شام و خوردیم چون ظرفا زیاد بود مجبور شدیم خودمون بشوریم و این آقایون بی عار برن بشینن

نفس: بچه ها میگم شما ها راضی هستین از زندگی تون؟

ترنم : وا نفس این چه حرفیه که میزنی ؟ منظورت چیه ؟

من : از چه نظر راضی باشیم ؟

نفس : یعنی تو زندگی تون آرامش دارین ؟

ترنم ٔ: خب معلومه ، هر سه مون آرامش داریم

من : نفس میخوای به چی برسی . چرا این حرفا رو میزنی ، یعنی میخوای بگی آرامش نداری ؟

نفس : چند وقتیه که نه

ترنم : حتما بعد اون عمارت و اون لباس خونی و اون خون آشام و اینا دیگه نه؟

نفس : هوم ، تا همی چند وقت پیش اومد سراغم ، خیلی پقت بود دیگه نیومده بود ، اگه رادوین یکم دیر

میکرد الان اینجا نبودم ،

همون لحظه سرش رو زیر انداخت و یه قطره اشک از چشمش ریخت ، دلم براش کباب شد، خواهریم داشت

چه به روزش میومد ، ؟

نفس : بچه ها شما برید دیگه چیزی نمونده خودم میشورم ،

معلوم بود میخواد تنها باشه ، انگار ترنم هم فهمیده بود ،

ترنم : باشه آجی خودت بشور ، شرمنده ‌

اینو گفت و اومدیم بیرون ، رفتیم کنار مردا نشستیم ، داشتن حرف میزدن و تخمه میشکستن ،

آرمان : آرشام داداش من تشنمه آب میدی ؟

آرشام: فکر کنم نفس توی آشپزخونه باشه برو بهت میده

همون لحظه صدا شکستن یه ظرف اومد ،

ترنم : نفس خوبی؟

نفس: آره

ترنم اومد بلند شه که بره کمکش کنه که آرمان همونجور داشت میرفت گفت : من کمکش میکنم ، شما بشینید

➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖

(نفس)

داشتم ظرفا رو میشستم که یهو یکش از دستم در رفت و کف آشپزخونه شکست مطمئن بودم الان ترنم با این

که حالمو پرسیده بود میاد ، داشتم جمعشون میکردم که یهو دستم زخم شد و خون از توش زد بیرون .

بد بریده بودم ولی بخیه نمیخواست ، همون لحظه در آشپزخونه باز شد و آرمان اومد تو ، ایییشششس پسره

سوسمار ،

آرمان : می خوای کمکت کنم ؟؟

من :مرسی

تا دید دستم و گرفتم گفت : چرا دستت رو گرفتی ؟

من : بریدم چیز خاصی نیست

آرمان : شما برو دستت رو بشور من اینا رو جمع میکنم

من : شرمنده زحمتش افتاد پای شما

دیگه چیزی نگفتم ولی هنوز داشتم نگاهم میکرد دستمو که از روی زخم برداشتم یکی دو تا قطره خون ریخت

روی زمین ، تا خون ها رو دید چشماش قرمز شد ، خیلی شکل چشماش برام آشنا بود یه نفر دیگه ام چشماش تا
تا این حد قرمز میشد ، و رگ هاش میزد بیرون
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۳(نفس)هر چی فکر کردم یادم نیومد که چشمای کی مثل چشمای ...

پارت ۲۴(آرشام)ساعت ۶صبح فردا باید میرفتیم شمال ، امروز ترنم ...

پارت ۲۱(ترنم)نزدیک ساعت ۷بود که زنگ خونه به صدا دراومد ، آرم...

پارت ۲۰(نفس)ساعت ۴:۳۰ آماده جلو در خونه وایساده بودم تا رادو...

رمان قرارداد سرنوشت

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

لبخند قاتلپارت¹⁹ویو سلیناز وقتی از دانشگاه برگشته بودم، یه ل...

Otagh baghli Part 48 «ویو سوهو » نمیتونم خودم رو کنترل کنم ....

رومان عشق پنهانی (پارت11)

حسم به تو... (فصل2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط