part:9
نظرتونو بگید خوشحال میشم🎀
+درحالی که داشت اشکاش رو پاک میکرد تا شاید کمی مرتب بنظر برسد و بگوید من خوبم زنگ خونه را به صدا در آورد.
اما صدای قدم های کسی شنیده نشید.
شاید کسی داخل خانه نبود که در را برایش باز کند.
اینبار خودش کلید کوچکی که داخل کیفش بود را برداشت و با یه ضربه در باز شد.
حدسش درست بود کسی نبود.
خانه سوت و کور .
چراغ ها خاموش.
و تنها صدا صدای قطره های باران که از پنجره ها سر میخوردند .
چند تا از پنجره های حال باز بود به سمتشون رفت.
و با همان دستای کوچکش آنهارا بست .
تا گردوخاک بیشتر از این وارد خانه نشود.
کیفش را روی مبل گذاشت .
گوشه ای از سالن نشست یا به اصطلاح زانوهایش توان راه رفتن بیشتر به آن را ندادند.
شاید بد موقع اعتراف کرده بود.
شاید این حس اشتباه بود.
یا شاید هنوز زمان مناسبش از راه نرسیده بود.
با ویبره رفتن موبایلش افکارش پاره پاره شد..
(jk)
نفس تازه ای کرد موبایل را برداشت هیچ حرفی نزد.
نمیدانست با چه کلمه ای حرف بزند .
یا احساساتش را بیان کند.
همان صدا کافی بود تا بغضش بشکند.
^یانگین خوبی چرا حرفی نمیزنی .
یانگین داری گریه میکنی.
یانگین چیشده.
یانگین.
ینگین.
یانگین باتوعم.
لطفا جواب بده.
+نه کوک اصلا خوب نیستم.
^بخاطر اون قضیه که تو فضای مجازی وایرال شده.
+نه بخاطر اینکه انقدر ضعیفم که نمیتونم احساساتم رو داخل قلبم نگه دارم .
^با جیمین صحبت کردی.
+آره.
^ازش جواب رد شنیدی.
+تو . تو از کجا میدونی.
^هعی دختر بیخیال از همون اولشم معلوم بود که بهش یه حسایی داره.
+آره اما نمیدونستم که این احساسات از همون اولشم نباید شکل میگرفت و به زبان نمیومد.
^احساسه دیگه گاهی نمیتونه لال بشه فقط میخواد شنیده بشه.
+و این شنیده شدن...
^ممکنه اوضاع رو پیچیده تر و دردناک تر کنه.
+چرا امروز نبودی.
^اوضاعم روبراه نبود.
+مگه چیشده.
^شکستم برای اولین بار شکستم.
+دلیل؟
^شاید زمان مناسبی برای گفتنش نباشه یانگین اما میخوام بگم .
+چی رو بگی.
^اینکه دوست دارم.
+جونگکوک .
^از همون اول که دیدمت احساس کردم چیزی درون قلبم تکان خورد .
نه برای اینکه ضعیف شده باشم یا ضربه خورده باشم.
برای اینکه فهمیدم اولین نگاهم به تو ممکنه یه اعتراف شیرین یا یه اعتراف تلخ باشه.
سعی کردم احساساتم رو خاموش نگه دارم .
چون میدونستم تو منو اضافه میبینی.
اما با هربار نگاه کردنت.
با تکون خوردن موهات با باد.
خوردن خورشید به چشمای قهوه ای رنگت.
و خندیدت.
به مرز جنون رسیدم.
خواستم این حس و خفه نگه دارم.
اما شعله ور تر شد.
اونقدری شعله ور تر که خودم هم تو اون آتیش نگاهت سوختم.
+کوک من واقعا نمیدونم.
^میدونم نباید میگفتم اما گفتن احساسات بهتر از هرگز نگفتنه .
حتی اگه منو به چشم یه اضافه هم ببینی .
میخوام پیشت باشم .
نه به عنوان دوست.
به عنوان محافظی که تو انتخابش کردی.
من هستم هرموقع که بخوای .
هرزمان.
+ممنونم ازت کوک واقعا ممنونم.
^شاید الان دیگه ازم متنفر باشی .
+نه برعکس خیلی بامزه بود.
اعتراف پشت موبایل.
حرف زدنات .
همشون عالی بودن و ازت ممنونم که بهم گفتی جونگکوکی حتما فکر میکنم و جوابم رو بهت میگم اما الان وقتش نیست .
^من منتظرت میمونم یانگین هروقت آمادگیشو داشتی بگو لازم نیست به خودت فشار بیاری و قلب کوچیکتو اذیت کنی.
+خدانگهدار.....
قلب یانگین میخواست از سینه بزنه بیرون .
یه حس عجیب و غریبی داشت.
ممکن بود از روی حرفای کوک باشد.
یا اینکه تازه دارد واقعی خیلی خیلی واقعی معنای عشق را میفهمد.
اما نه هنوز به زمان احتیاج داشت.
نمیدانست چندساعت گذشته است .
و چقدر به گوشه ی نامعلومی خیره است.
فقط توی اون تاریکی و سکوت متلعق انگاری قلبش داشت آن نمای تاریک را روشن میکرد.
ادامه دارد......
+درحالی که داشت اشکاش رو پاک میکرد تا شاید کمی مرتب بنظر برسد و بگوید من خوبم زنگ خونه را به صدا در آورد.
اما صدای قدم های کسی شنیده نشید.
شاید کسی داخل خانه نبود که در را برایش باز کند.
اینبار خودش کلید کوچکی که داخل کیفش بود را برداشت و با یه ضربه در باز شد.
حدسش درست بود کسی نبود.
خانه سوت و کور .
چراغ ها خاموش.
و تنها صدا صدای قطره های باران که از پنجره ها سر میخوردند .
چند تا از پنجره های حال باز بود به سمتشون رفت.
و با همان دستای کوچکش آنهارا بست .
تا گردوخاک بیشتر از این وارد خانه نشود.
کیفش را روی مبل گذاشت .
گوشه ای از سالن نشست یا به اصطلاح زانوهایش توان راه رفتن بیشتر به آن را ندادند.
شاید بد موقع اعتراف کرده بود.
شاید این حس اشتباه بود.
یا شاید هنوز زمان مناسبش از راه نرسیده بود.
با ویبره رفتن موبایلش افکارش پاره پاره شد..
(jk)
نفس تازه ای کرد موبایل را برداشت هیچ حرفی نزد.
نمیدانست با چه کلمه ای حرف بزند .
یا احساساتش را بیان کند.
همان صدا کافی بود تا بغضش بشکند.
^یانگین خوبی چرا حرفی نمیزنی .
یانگین داری گریه میکنی.
یانگین چیشده.
یانگین.
ینگین.
یانگین باتوعم.
لطفا جواب بده.
+نه کوک اصلا خوب نیستم.
^بخاطر اون قضیه که تو فضای مجازی وایرال شده.
+نه بخاطر اینکه انقدر ضعیفم که نمیتونم احساساتم رو داخل قلبم نگه دارم .
^با جیمین صحبت کردی.
+آره.
^ازش جواب رد شنیدی.
+تو . تو از کجا میدونی.
^هعی دختر بیخیال از همون اولشم معلوم بود که بهش یه حسایی داره.
+آره اما نمیدونستم که این احساسات از همون اولشم نباید شکل میگرفت و به زبان نمیومد.
^احساسه دیگه گاهی نمیتونه لال بشه فقط میخواد شنیده بشه.
+و این شنیده شدن...
^ممکنه اوضاع رو پیچیده تر و دردناک تر کنه.
+چرا امروز نبودی.
^اوضاعم روبراه نبود.
+مگه چیشده.
^شکستم برای اولین بار شکستم.
+دلیل؟
^شاید زمان مناسبی برای گفتنش نباشه یانگین اما میخوام بگم .
+چی رو بگی.
^اینکه دوست دارم.
+جونگکوک .
^از همون اول که دیدمت احساس کردم چیزی درون قلبم تکان خورد .
نه برای اینکه ضعیف شده باشم یا ضربه خورده باشم.
برای اینکه فهمیدم اولین نگاهم به تو ممکنه یه اعتراف شیرین یا یه اعتراف تلخ باشه.
سعی کردم احساساتم رو خاموش نگه دارم .
چون میدونستم تو منو اضافه میبینی.
اما با هربار نگاه کردنت.
با تکون خوردن موهات با باد.
خوردن خورشید به چشمای قهوه ای رنگت.
و خندیدت.
به مرز جنون رسیدم.
خواستم این حس و خفه نگه دارم.
اما شعله ور تر شد.
اونقدری شعله ور تر که خودم هم تو اون آتیش نگاهت سوختم.
+کوک من واقعا نمیدونم.
^میدونم نباید میگفتم اما گفتن احساسات بهتر از هرگز نگفتنه .
حتی اگه منو به چشم یه اضافه هم ببینی .
میخوام پیشت باشم .
نه به عنوان دوست.
به عنوان محافظی که تو انتخابش کردی.
من هستم هرموقع که بخوای .
هرزمان.
+ممنونم ازت کوک واقعا ممنونم.
^شاید الان دیگه ازم متنفر باشی .
+نه برعکس خیلی بامزه بود.
اعتراف پشت موبایل.
حرف زدنات .
همشون عالی بودن و ازت ممنونم که بهم گفتی جونگکوکی حتما فکر میکنم و جوابم رو بهت میگم اما الان وقتش نیست .
^من منتظرت میمونم یانگین هروقت آمادگیشو داشتی بگو لازم نیست به خودت فشار بیاری و قلب کوچیکتو اذیت کنی.
+خدانگهدار.....
قلب یانگین میخواست از سینه بزنه بیرون .
یه حس عجیب و غریبی داشت.
ممکن بود از روی حرفای کوک باشد.
یا اینکه تازه دارد واقعی خیلی خیلی واقعی معنای عشق را میفهمد.
اما نه هنوز به زمان احتیاج داشت.
نمیدانست چندساعت گذشته است .
و چقدر به گوشه ی نامعلومی خیره است.
فقط توی اون تاریکی و سکوت متلعق انگاری قلبش داشت آن نمای تاریک را روشن میکرد.
ادامه دارد......
- ۹۲۵
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط