مستی در شب P
🥂مستی در شب🥂 🪐P8🪐
ماه نهم بارداری - ساعت ۳:۱۵ نیمه شب
توی رختخواب غلت میزنی. نه، درستترش اینه که سعی میکنی غلت بزنی. با این شکمِ بزرگ، هر حرکت مثل یه مانور نظامی مونده. یه آه بلند از ته دل میکشی. بازم نمیتونی بخوابی. پاهات ورم کرده، کمرت داره از درد دو نیم میشه، اون دختر کوچولو هم هی لگد میزنه انگار داره فوتبال بازی میکنه.
ناخودآگاه یه بغض سنگین میشه توی گلوت. اشک از گوشه چشمات سر میخوره روی بالش. اول آروم، بعد بلند بلند. دیگه طاقت نداری.
چراغ خواب کنار تخت یهو روشن میشه.
· جونگکوک: (با صدای خوابآلود اما سریعاً هوشیار) «عزیزم... چی شد؟ بازم درد داری؟»
هنوز جواب ندادم، دستاش رو میذاره رو شکمم. پیشونیش رو میذاره روی شونهم.
· تو: (با بغض) «نه... نه درد... فقط... خسته شدم کوک. واقعاً خسته شدم. میخوام یه شب راحت بخوابم. میخوام بتونم دراز بکشم بدون اینکه نفس کم بیارم. میخوام این دختر یه کم آروم بگیره...»
اشکا دیگه امان نمیدن. هق هق میکنی توی بالش.
جونگکوک بدون معطلی بلند میشه. میره سمت کمد و با کلی بالش برمیگرده. میاد پشت سرت، بالشها رو جوری میچینه که کمرت راحتتر باشه.
· جونگکوک: «بیا اینجوریش کنیم. یه کم بالات رو بیار بالا... بذار پاهات رو این بالشِ کوچیکه... آفرین... حالا چطوره؟»
· تو: (هنوز گریهکنان) «کوک... ولش کن. تو فردا باید بری شرکت. بذار بخوابی.»
· جونگکوک: «شرکت میتونه بدون من بمونه. تو نمیتونی.»
بعد میاد میخوابه رو به روت. دست میبره تو موهات و آروم نوازشت میکنه.
· جونگکوک: «چند وقته اینجوری میشه؟ چرا بهم نگفتی؟»
· تو: «چون هر شب اینجوریم. نمیخواستم توهم بیدار بمونی.»
· جونگکوک: (اخماش توی هم میره) «هر شب؟... یعنی تو هر شب گریه میکنی و من کنارتم خوابم؟»
سکوت میکنی. یعنی راست میگه؟
یهو چشمات گرد میشه. راستی... چرا تا حالا بیدار نشده بود؟!
· جونگکوک: (یه کم خجالت زده) «خب... راستش... قرص خواب میخوردم این چند وقت. چون میدونستم تو بیداری و من اگه بیدار بمونم، دیوونه میشم از بس نگرانتم. ولی فکر نمیکردم اینقدر بد باشه حالت.»
بلند میشه میره سمت آشپزخونه. چند دقیقه بعد با یه لیوان شیر گرم برمیگرده. میشینه لبه تخت و قاشق رو میکنه توی شیر.
· جونگکوک: «بیا یه کم بخور. شاید آرومتر بشی.»
· تو: «حوصله ندارم. بالا میارم.»
· جونگکوک: «باشه. نیم ساعت دیگه امتحان میکنیم.»
دست میکنه توی کشوی کنار تخته. یه کرم مرطوبکننده درمیاره. پاهات رو آروم روی زانوش میذاره و شروع میکنه به ماساژ دادن.
· تو: «چی کار داری میکنی؟»
· جونگکوک: «دکتر گفت ورم پا رو با ماساژ کم کن. یادت رفته؟»
· تو: «ساعت ۳:۳۰ صبحه کوک...»
· جونگکوک: «پس دقیقاً وقتشه. هیچکس ساعت ۳:۳۰ صبح به زن حاملهاش ماساژ نمیده. من خاصم دیگه!»
اخمات باز میشه. یه لبخند کوچولو میآد رو لبت.
· تو: «دست از شوخی بردار جئون.»
· جونگکوک: (جدی میشه) «دست از ناراحتی بردار. بگو چی میخوای. هر چی تو این دنیا باشه برات میارم. همین الان.»
· تو: «میخوام این بچه بیاد بیرون.»
· جونگکوک: «اون که دست من نیست عزیزم. اونم مثل مامانش لجبازه.»
· تو: «میخوام یه شب راحت بخوابم.»
· جونگکوک: «از امشب من بیدار میمونم. هر وقت بیدار شدی، منم بیدارم.»
· تو: «میخوام هندونه بخورم.»
· جونگکوک: (یهو بلند میشه) «هندونه؟ الان ساعت ۴ صبحه دیگه! کجا برم هندونه پیدا کنم؟!»
ادامه......
ماه نهم بارداری - ساعت ۳:۱۵ نیمه شب
توی رختخواب غلت میزنی. نه، درستترش اینه که سعی میکنی غلت بزنی. با این شکمِ بزرگ، هر حرکت مثل یه مانور نظامی مونده. یه آه بلند از ته دل میکشی. بازم نمیتونی بخوابی. پاهات ورم کرده، کمرت داره از درد دو نیم میشه، اون دختر کوچولو هم هی لگد میزنه انگار داره فوتبال بازی میکنه.
ناخودآگاه یه بغض سنگین میشه توی گلوت. اشک از گوشه چشمات سر میخوره روی بالش. اول آروم، بعد بلند بلند. دیگه طاقت نداری.
چراغ خواب کنار تخت یهو روشن میشه.
· جونگکوک: (با صدای خوابآلود اما سریعاً هوشیار) «عزیزم... چی شد؟ بازم درد داری؟»
هنوز جواب ندادم، دستاش رو میذاره رو شکمم. پیشونیش رو میذاره روی شونهم.
· تو: (با بغض) «نه... نه درد... فقط... خسته شدم کوک. واقعاً خسته شدم. میخوام یه شب راحت بخوابم. میخوام بتونم دراز بکشم بدون اینکه نفس کم بیارم. میخوام این دختر یه کم آروم بگیره...»
اشکا دیگه امان نمیدن. هق هق میکنی توی بالش.
جونگکوک بدون معطلی بلند میشه. میره سمت کمد و با کلی بالش برمیگرده. میاد پشت سرت، بالشها رو جوری میچینه که کمرت راحتتر باشه.
· جونگکوک: «بیا اینجوریش کنیم. یه کم بالات رو بیار بالا... بذار پاهات رو این بالشِ کوچیکه... آفرین... حالا چطوره؟»
· تو: (هنوز گریهکنان) «کوک... ولش کن. تو فردا باید بری شرکت. بذار بخوابی.»
· جونگکوک: «شرکت میتونه بدون من بمونه. تو نمیتونی.»
بعد میاد میخوابه رو به روت. دست میبره تو موهات و آروم نوازشت میکنه.
· جونگکوک: «چند وقته اینجوری میشه؟ چرا بهم نگفتی؟»
· تو: «چون هر شب اینجوریم. نمیخواستم توهم بیدار بمونی.»
· جونگکوک: (اخماش توی هم میره) «هر شب؟... یعنی تو هر شب گریه میکنی و من کنارتم خوابم؟»
سکوت میکنی. یعنی راست میگه؟
یهو چشمات گرد میشه. راستی... چرا تا حالا بیدار نشده بود؟!
· جونگکوک: (یه کم خجالت زده) «خب... راستش... قرص خواب میخوردم این چند وقت. چون میدونستم تو بیداری و من اگه بیدار بمونم، دیوونه میشم از بس نگرانتم. ولی فکر نمیکردم اینقدر بد باشه حالت.»
بلند میشه میره سمت آشپزخونه. چند دقیقه بعد با یه لیوان شیر گرم برمیگرده. میشینه لبه تخت و قاشق رو میکنه توی شیر.
· جونگکوک: «بیا یه کم بخور. شاید آرومتر بشی.»
· تو: «حوصله ندارم. بالا میارم.»
· جونگکوک: «باشه. نیم ساعت دیگه امتحان میکنیم.»
دست میکنه توی کشوی کنار تخته. یه کرم مرطوبکننده درمیاره. پاهات رو آروم روی زانوش میذاره و شروع میکنه به ماساژ دادن.
· تو: «چی کار داری میکنی؟»
· جونگکوک: «دکتر گفت ورم پا رو با ماساژ کم کن. یادت رفته؟»
· تو: «ساعت ۳:۳۰ صبحه کوک...»
· جونگکوک: «پس دقیقاً وقتشه. هیچکس ساعت ۳:۳۰ صبح به زن حاملهاش ماساژ نمیده. من خاصم دیگه!»
اخمات باز میشه. یه لبخند کوچولو میآد رو لبت.
· تو: «دست از شوخی بردار جئون.»
· جونگکوک: (جدی میشه) «دست از ناراحتی بردار. بگو چی میخوای. هر چی تو این دنیا باشه برات میارم. همین الان.»
· تو: «میخوام این بچه بیاد بیرون.»
· جونگکوک: «اون که دست من نیست عزیزم. اونم مثل مامانش لجبازه.»
· تو: «میخوام یه شب راحت بخوابم.»
· جونگکوک: «از امشب من بیدار میمونم. هر وقت بیدار شدی، منم بیدارم.»
· تو: «میخوام هندونه بخورم.»
· جونگکوک: (یهو بلند میشه) «هندونه؟ الان ساعت ۴ صبحه دیگه! کجا برم هندونه پیدا کنم؟!»
ادامه......
- ۸.۵k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط