❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 184♡。)
تا خود صبح پیششون بیدار نشستم.
دیگه درد و سرما روم بي اثر شده بود.
وجودم خالیه خالي بود.
تازه صبح شده بود و هوا مه الود.
به اسمون قشنگ صبح چشم دوختم و شنلم رو محکم بغل کردم.
زن : نميخواي برگردي؟ حتما نگرانت شدن..کسی رو با داری
بغض گفتم : اره..پدر و مادر و برادرم..حتما خيلي نگرانمن
زن : و شاید اون مرد..عشقت..
پردرد نگاش کردم.
لبخندي بهم زد
و دستي به سرم کشید و گفت : برگرد و برو سراغ اون مرد.. باهاش حرف بزن..
یه دفعه صداي رعد و برق اومد و بارون گرفت.
زن سریع دوید زیر سایبون اون نزديکي
و داد زد : لعنتي.. اخه این وقت صبح وقت بارون باریدنه؟
از جام تکون نخوردم و چشمامو بستم.
زن داد زد : دختر بیا زیر سایبون..
لبخند زدم و گفتم : نه.. بارون به این خوبي
زن : اره.. راست میگی..یادم رفته بود براي شما بچه پولدارا بارون قشنگه..راستي اسمت رو بهم نگفتي خندیدم و گفتم : کریستینا..
زن : كريستينا..خيلي قشنگه..منم مدیسونم
-مدیسون خونت کجاست؟
بلند خندید و گفت : خونه ندارم.هعي دختر بسه بيا زير سايبون..خيس شدي..سرما ميخوري..
با لبخند سرم رو به سمت اسمون گرفتم.
مدیسون : وقتي برگشتي ميري سراغ اون مرد که عاشقشي؟
-میترسم.
زن : از اینکه نتوني به دستش بياري؟
سرم رو به نشونه نه تكون دادم
و با بغض گفتم : از اینکه دیگه دوسم نداشته باشه.. صداي مردونه اي از پشت سرم گفت : شاید فقط ازت دلخور و ناراحته...
شاید دل و غرورش بدجور شکسته..
سریع سرمو برگردونم. خدایا..
جونگکوک بود. اب از سر و روش میچکید
از دیدنش و شوك جمله اش یه دفعه بغضم ترکید
و بلند زدم زیر گریه.
داغون ر درمونده اومد جلو و با اخم غليظي روبروم وایستاد و داد زد : میدونی ماها از دیشب چی کشیدم؟ ميدوني چه فکرایی به سرمون زد؟
میدونی کجاها رو گشتیم؟ اون وقت تو تمام مدت اینجا نشسته بودي و..
مدیسون : مرد جووون داد نزن
(。♡part 184♡。)
تا خود صبح پیششون بیدار نشستم.
دیگه درد و سرما روم بي اثر شده بود.
وجودم خالیه خالي بود.
تازه صبح شده بود و هوا مه الود.
به اسمون قشنگ صبح چشم دوختم و شنلم رو محکم بغل کردم.
زن : نميخواي برگردي؟ حتما نگرانت شدن..کسی رو با داری
بغض گفتم : اره..پدر و مادر و برادرم..حتما خيلي نگرانمن
زن : و شاید اون مرد..عشقت..
پردرد نگاش کردم.
لبخندي بهم زد
و دستي به سرم کشید و گفت : برگرد و برو سراغ اون مرد.. باهاش حرف بزن..
یه دفعه صداي رعد و برق اومد و بارون گرفت.
زن سریع دوید زیر سایبون اون نزديکي
و داد زد : لعنتي.. اخه این وقت صبح وقت بارون باریدنه؟
از جام تکون نخوردم و چشمامو بستم.
زن داد زد : دختر بیا زیر سایبون..
لبخند زدم و گفتم : نه.. بارون به این خوبي
زن : اره.. راست میگی..یادم رفته بود براي شما بچه پولدارا بارون قشنگه..راستي اسمت رو بهم نگفتي خندیدم و گفتم : کریستینا..
زن : كريستينا..خيلي قشنگه..منم مدیسونم
-مدیسون خونت کجاست؟
بلند خندید و گفت : خونه ندارم.هعي دختر بسه بيا زير سايبون..خيس شدي..سرما ميخوري..
با لبخند سرم رو به سمت اسمون گرفتم.
مدیسون : وقتي برگشتي ميري سراغ اون مرد که عاشقشي؟
-میترسم.
زن : از اینکه نتوني به دستش بياري؟
سرم رو به نشونه نه تكون دادم
و با بغض گفتم : از اینکه دیگه دوسم نداشته باشه.. صداي مردونه اي از پشت سرم گفت : شاید فقط ازت دلخور و ناراحته...
شاید دل و غرورش بدجور شکسته..
سریع سرمو برگردونم. خدایا..
جونگکوک بود. اب از سر و روش میچکید
از دیدنش و شوك جمله اش یه دفعه بغضم ترکید
و بلند زدم زیر گریه.
داغون ر درمونده اومد جلو و با اخم غليظي روبروم وایستاد و داد زد : میدونی ماها از دیشب چی کشیدم؟ ميدوني چه فکرایی به سرمون زد؟
میدونی کجاها رو گشتیم؟ اون وقت تو تمام مدت اینجا نشسته بودي و..
مدیسون : مرد جووون داد نزن
- ۱۶۱
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط