رئیس سخت گیر و مغرور من
رئیس سخت گیر و مغرور من
پارت اول
ویو هانول
سلام من هانولم ۱۸ سالمه و دختر خیلی آروم و کم حرفی هستم برای رفتن به دانشگاه اومدم شهر سئول، زندگی در شهر بزرگی مثل سئول برای کسی مثل من که در روستای کوچکی زندگی میکردم خیلی سخت است. من باید برای زندگی در چنين شهر بزرگی خیلی تلاش کنم. برای اینکه بتوانم خرج خودم و شهریه دانشگاهم را بدهم باید یک کار خوب پیدا کنم تا بتوانم در این شهر بزرگ زندگی کنم و شهریه دانشگاهم رو بدهم ولی پیدا کردن یک کار خوب که حقوق خوب و بالایی داشته باشه برای کسی مثل من که تازه به این شهر آمدم خیلی سخت است، باید خیلی تلاش کنم و دنبال همچین شغلی بگردم تا پیداش کنم نمیدونم کسی مثل من میتواند در این شهر بزرگ یک کار خوبی پیدا کند.
ویو نویسنده یا راوی
هانول از وقتی که اومده سئول همراه با درس خواندن و دانشگاه رفتن هر روز و هر شب داره دنبال کار میگشت ولی پیدا نمیکرد دیگه نا امید شده بود.
یک روز که داشت دنبال کار میگشت خیلی خسته شده بود برای همین رفت روی نیمکت پارکی که نزدیکش بود نشست دیگه نا امید شده بود و فکر میکرد هیچوقت شغلی پیدا نمیکند و مجبور میشود برگردد به روستایشان و دیگر نمیتوانست درس بخواند و برود دانشگاه داشت به این چیز های مختلف درمورد شغل پیدا کردن فکر میکرد که یدفعه صدای دوتا مرد که آن طرف پارک بودن و روی نیمکتی نشسته بودن و حرف میزدند را شنید از لباس های آن دو مرد میشد فهمید که کارمند شرکت هستند و داشتند به خانه هایشان برمیگشتند. آن دو مرد داشتند درمورد یکی از بهترین شرکت های سئول و دنیا حرف میزدند که خودشان در آن شرکت کار میکردن آن ها داشتند میگفتند که آن شرکت یکی از بهترین شرکت های کره و دنیاست و حقوق خوبی به کارمند هایشان میدهد ولی یک مشکلی در آن شرکت وجود داشت آن مشکل این بود که رئیس آن شرکت یکی از سخت گیر، مغرور و بداخلاق ترین آدم در روی زمین است. برای همین افراد زیادی به آن شرکت درخواست کار نمیدهند با اینکه حقوق بسیار خوب و بالایی به کارمند هایشان میدهند .
هانول همه حرف های آن دو مرد را شنیده بود ولی دلش میخواست در آن شرکت کار کند چون تنها راهی بود که میتوانست در این شهر بزرگ زندگی کند و به دانشگاه برود و به رویاهایش برسد. حتما باید در آن شرکت استخدام میشد و کار میکرد چون تنها راه زندگی هانول در این شهر بود، برای همین فردای آن شب رفت به آن شرکت و درخواست کار کرد با اینکه میدانست آن شرکت بدترین رئیس دنیا را دارد و غیر ممکن است که درخواست کار او را قبول کند ولی هانول نا امید نشد چون تنها راه زندگی کردن در شهر بزرگ سئول استخدام و کار کردن در آن شرکت است.
پایان پارت اول
نکته: اون شرکت خیلی بزرگ و باشکوه بود برای همین یکی از بزرگترین شرکت های کره و دنیا بود
پارت اول
ویو هانول
سلام من هانولم ۱۸ سالمه و دختر خیلی آروم و کم حرفی هستم برای رفتن به دانشگاه اومدم شهر سئول، زندگی در شهر بزرگی مثل سئول برای کسی مثل من که در روستای کوچکی زندگی میکردم خیلی سخت است. من باید برای زندگی در چنين شهر بزرگی خیلی تلاش کنم. برای اینکه بتوانم خرج خودم و شهریه دانشگاهم را بدهم باید یک کار خوب پیدا کنم تا بتوانم در این شهر بزرگ زندگی کنم و شهریه دانشگاهم رو بدهم ولی پیدا کردن یک کار خوب که حقوق خوب و بالایی داشته باشه برای کسی مثل من که تازه به این شهر آمدم خیلی سخت است، باید خیلی تلاش کنم و دنبال همچین شغلی بگردم تا پیداش کنم نمیدونم کسی مثل من میتواند در این شهر بزرگ یک کار خوبی پیدا کند.
ویو نویسنده یا راوی
هانول از وقتی که اومده سئول همراه با درس خواندن و دانشگاه رفتن هر روز و هر شب داره دنبال کار میگشت ولی پیدا نمیکرد دیگه نا امید شده بود.
یک روز که داشت دنبال کار میگشت خیلی خسته شده بود برای همین رفت روی نیمکت پارکی که نزدیکش بود نشست دیگه نا امید شده بود و فکر میکرد هیچوقت شغلی پیدا نمیکند و مجبور میشود برگردد به روستایشان و دیگر نمیتوانست درس بخواند و برود دانشگاه داشت به این چیز های مختلف درمورد شغل پیدا کردن فکر میکرد که یدفعه صدای دوتا مرد که آن طرف پارک بودن و روی نیمکتی نشسته بودن و حرف میزدند را شنید از لباس های آن دو مرد میشد فهمید که کارمند شرکت هستند و داشتند به خانه هایشان برمیگشتند. آن دو مرد داشتند درمورد یکی از بهترین شرکت های سئول و دنیا حرف میزدند که خودشان در آن شرکت کار میکردن آن ها داشتند میگفتند که آن شرکت یکی از بهترین شرکت های کره و دنیاست و حقوق خوبی به کارمند هایشان میدهد ولی یک مشکلی در آن شرکت وجود داشت آن مشکل این بود که رئیس آن شرکت یکی از سخت گیر، مغرور و بداخلاق ترین آدم در روی زمین است. برای همین افراد زیادی به آن شرکت درخواست کار نمیدهند با اینکه حقوق بسیار خوب و بالایی به کارمند هایشان میدهند .
هانول همه حرف های آن دو مرد را شنیده بود ولی دلش میخواست در آن شرکت کار کند چون تنها راهی بود که میتوانست در این شهر بزرگ زندگی کند و به دانشگاه برود و به رویاهایش برسد. حتما باید در آن شرکت استخدام میشد و کار میکرد چون تنها راه زندگی هانول در این شهر بود، برای همین فردای آن شب رفت به آن شرکت و درخواست کار کرد با اینکه میدانست آن شرکت بدترین رئیس دنیا را دارد و غیر ممکن است که درخواست کار او را قبول کند ولی هانول نا امید نشد چون تنها راه زندگی کردن در شهر بزرگ سئول استخدام و کار کردن در آن شرکت است.
پایان پارت اول
نکته: اون شرکت خیلی بزرگ و باشکوه بود برای همین یکی از بزرگترین شرکت های کره و دنیا بود
- ۵۱۸
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط