دیدار اتفاقی باتو
دیدار اتفاقی باتو
پارت ۱۳
چشماتو باز کن ،بفرمایید
(اسلاید دوم)
ا.ت پرید بغل تهیونگ و از لـ/ـب بوسـ/ـش کرد گفت:مرسییییی(:
تهیونگ به خاطر بوـ/ـسه ی دخترش هنوز مات مونده بود
اما یخش آب شد و ا.ت رو کوبوند به دیوار
شروع کرد بوسـ/ـیدن اون (کسی در اتاق رو باز کرد)
(ویو جونگکوک)
برادر راجب مهمونی بهم گفته بود برا همین رفتم خونشون
وارد اتاق شدم و به صحنه ی خیلی بدی رسیدم
چرا باید برادرم اون دختر علف رو بوس کنه(ببخشیدا ا.ت خیلی هم خوبه💅🏻)
یه اهم بلندی کردم و اونا به خودشون اومدن
گفتم:یک ساعت دیگه مهمونی شروع میشه اما همچنان شما اینجایید و رفتید تو حلق همدیگه(حیح🤓)
ا.ت خجالت کشید و تو بغل تهیونگ مخفی شد
تهیونگ که متوجه این موضوع شده بود سعی کرد کاری کنه که ا.ت بیشتر بره تو بغلش پس
تیهونگ یک نگاهی به جونگ کوک کرد و یه نگاهی به ا.ت انداخت و گفت
تهیونگ : میتونیم فراتر از بوـ/ـسه ام پیش بریم
ا.ت لپاش کاملا گل انداخت
و سعی کرد طوری تو بغل تهیونگ مخفی شه که کسی نتونه اونو ببینه
ا.ت : بسه دیگه من میرم بیرون برای مهمونی آماده شم (خجالت)
(ویو راوی)
کمی بعد
ا.ت با لباس خیلی ناز از اتاقش اومد بیرون(اسلاید دو)
ته:مطمعن بودم که بهت میاد
ا.ت:لباس توهم قشنگه(اسلاید ۳)
جونگکوک:من ۲۸ ساله که برادرتم بعد برام هیچی نخریدی😒
ته:باشه قهر نکن برو توی اتاق من روی تخت رو ببین
جونگکوک با لباسی که براش خریده بودن اومد بیرون(اسلاید ۴)
ا.ت:او جونگکوک خیلی بهت میاد..باشه بچه ها بیاید بریم دیرمون میشه ها
سوار ماشین شدن
رسیدن
(ا.ت رمز در رو زد و وارد شد)
برقا خاموش بود و همه جا ساکت بود هیچ چیزی داخل خونه دیده نمیشد
یکهو..
ادامه دارد
شرایط ۲۰ لایک ۱۵ کامنت و ۱۰ بازنشر
پارت ۱۳
چشماتو باز کن ،بفرمایید
(اسلاید دوم)
ا.ت پرید بغل تهیونگ و از لـ/ـب بوسـ/ـش کرد گفت:مرسییییی(:
تهیونگ به خاطر بوـ/ـسه ی دخترش هنوز مات مونده بود
اما یخش آب شد و ا.ت رو کوبوند به دیوار
شروع کرد بوسـ/ـیدن اون (کسی در اتاق رو باز کرد)
(ویو جونگکوک)
برادر راجب مهمونی بهم گفته بود برا همین رفتم خونشون
وارد اتاق شدم و به صحنه ی خیلی بدی رسیدم
چرا باید برادرم اون دختر علف رو بوس کنه(ببخشیدا ا.ت خیلی هم خوبه💅🏻)
یه اهم بلندی کردم و اونا به خودشون اومدن
گفتم:یک ساعت دیگه مهمونی شروع میشه اما همچنان شما اینجایید و رفتید تو حلق همدیگه(حیح🤓)
ا.ت خجالت کشید و تو بغل تهیونگ مخفی شد
تهیونگ که متوجه این موضوع شده بود سعی کرد کاری کنه که ا.ت بیشتر بره تو بغلش پس
تیهونگ یک نگاهی به جونگ کوک کرد و یه نگاهی به ا.ت انداخت و گفت
تهیونگ : میتونیم فراتر از بوـ/ـسه ام پیش بریم
ا.ت لپاش کاملا گل انداخت
و سعی کرد طوری تو بغل تهیونگ مخفی شه که کسی نتونه اونو ببینه
ا.ت : بسه دیگه من میرم بیرون برای مهمونی آماده شم (خجالت)
(ویو راوی)
کمی بعد
ا.ت با لباس خیلی ناز از اتاقش اومد بیرون(اسلاید دو)
ته:مطمعن بودم که بهت میاد
ا.ت:لباس توهم قشنگه(اسلاید ۳)
جونگکوک:من ۲۸ ساله که برادرتم بعد برام هیچی نخریدی😒
ته:باشه قهر نکن برو توی اتاق من روی تخت رو ببین
جونگکوک با لباسی که براش خریده بودن اومد بیرون(اسلاید ۴)
ا.ت:او جونگکوک خیلی بهت میاد..باشه بچه ها بیاید بریم دیرمون میشه ها
سوار ماشین شدن
رسیدن
(ا.ت رمز در رو زد و وارد شد)
برقا خاموش بود و همه جا ساکت بود هیچ چیزی داخل خونه دیده نمیشد
یکهو..
ادامه دارد
شرایط ۲۰ لایک ۱۵ کامنت و ۱۰ بازنشر
- ۵۰۶
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط