{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📗 ادامه کتابِ

📗 ادامه کتابِ
《 راستي دردهایم کو ؟ 》

#قسمت_صدوپنجاه

القراصی سقوط کرده. برخی می‌گویند تعدادی از نیروهای عراقی به اسارت رفته‌اند. رحیم را که می‌بینم، دلم آرام می‌شود اما انگار عقده‌های دلم یک‌جا می‌آیند و راه گلویم را می‌بندند؛ قیافه حق به جانبی به خودم می‌گیرم و فقط می‌گویم چرا مرا نبردی... خون رفته بود از رحیم و حوصله سروکله زدن با مرا نداشت. نگاه غضب‌آلودِ چند ساعتِ قبلِ پشت خاکریز را به خودم پس داد.
رحیم را باید به اسعاف حربی یا همان بهداری رزمی خودمان ببرند. امیر و احمد می‌نشینند پشت یک وانت تویوتا و رحیم هم جلو می‌نشیند. در همین حین، پشت بیسیم صدای سیدجواد، فرمانده محور جنوب حلب که جانشین حاج‌قاسم محسوب می‌شود را می‌شنویم که به فرمانده فوج دستور می‌دهد که نیروها به روستای الهویز منتقل شوند تا دشمن نتواند بیش از این پیشروی کند. امیر صدایم می‌زند که بیا با هم رحیم را به بهداری برسانیم. اما من دلم می‌خواهد با بچه‌هایی که به هویز می‌روند، همراه شوم. سکوت رحیم را نشانه رضا می‌گیرم. هویز که چند تپه‌ای با قراصی فاصله داشت، خالی بود و نیروها باید می‌رفتند تا جلوی سقوط‌های بعدی را بگیرند. چند کِلاشی که روی زمین مانده بود را برمی‌دارم و می‌کشم روی دوشم. نارنجک‌هایی که به کمرم بسته بودم را سر جایشان محکم می‌کنم...
...


۱۵۰
#ادامه_دارد
#یادشهداباصلوات
📔#راستی_دردهایم_کو
🌷─┅─🍃🌸🍃─┅─
💠 @shahiddaneshgar
دیدگاه ها (۰)

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوبیستُ_چها...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوچهلُ_هفت ...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوچهلُ_ششفر...

.📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدودوازده ا...

.📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوبیستُ_شش...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_نودوشش...تا ...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوپنجاه_یک ...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوبیستُ_هفت...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوسی_یکخودم...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوسی امروز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط