{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و آمدی که بریزی به هم جهانم را

و آمدی که بریزی به هم جهانم را
به نا کجــا بکشـــی پای ناتوانم را

مهــم نبود کــه ویران شدم بـــه خاطر تو
دلم خوش است که پس دادم امتحانم را

شروع کرده ام از این به بعد پیر شوم
به نیش عقربه ها می کشم زمانم را

به من مگیر که دیوانه ات شدم ، هر چند
بــه باد مـی دهد این داغ ، دودمانـــــم را

و آمدی که به پایم بپیچـی و بروی
و می روم که ببندم دل و دهانم را

کسی نخواست ببیند که دوستت دارم
کـــه تــــو کنار زدی بهترین کسانــــم را

گذاشتند فقط دشمنان خونی من
بـــه گور خود ببرم باور جوانـــــم را

گذاشتند وصیت کنم که بعد از من
بـه گرگها بسپارند استخوانـــــم را

چه سرنوشت غریبی کسی مرا نشنید
کــــه بی امان چــــه داغی برید امانم را

"حسین هدایتی"
دیدگاه ها (۱)

خدایا قسم به لحظه ای که دلم را می شکنند و جز تو مرهمی نیست! ...

ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ؟ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻧﮑﻦﺁﺭﺍ...

خدایا قسم به لحظه ای که دلم را می شکنند و جز تو مرهمی نیست! ...

مثل کبریت کشیدن در بادزندگی دشوار استمن خلاف جهت آب شنا کردن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط