{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐔𝐫𝐞𝐢 (憂い)

𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐔𝐫𝐞𝐢 (憂い)
𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐦𝐢𝐧
𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞, 𝐚𝐧𝐠𝐬𝐭, 𝐟𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲
_____________________
characters:
شاهزاده لیبرا (سونگمین)
فرمانده ویرگو (بنگچان)
(لیبرا و ویرگو زودیاک ساین های سونگمین و چان هستن و من به عنوان القاب سونگ و چان استفادشون کردم پس سعی کنید خودتون لیبرا رو سونگمین و ویرگو رو چان تصور کنید)

.
.
.
پارت اول: تار و پود سرنوشت

در دهه‌ی هشتاد میلادی، هنگامی که آسمان لندن گاه با ابری خاکستری و گاه با درخشش مصنوعی نورهای شهر پوشیده می‌شد، در پس دیوارهای بلند قصری که شکوهش بیش از آنکه از سنگ و طلا باشد، از سکوت و رازها ساخته شده بود، سرنوشت شاهزاده لیبرا، چونان گلی وحشی در دل تندباد، در آستانه‌ی پژمردگی قرار داشت. لیبرا، با بیست و سه بهار از عمرش که هر کدام چون شکوفه‌های زودگذر بهاری بود، گویی در آینه‌ی تالارهای باشکوه قصر، جز تصویری محو از آینده‌ای نامعلوم نمی‌دید. نگاهش، که روزگاری چون آسمان صاف پس از باران بود، اینک رنگی از اضطراب و اندوه به خود گرفته بود؛ اندوهی که از سایه‌ی سنگین بدهی‌های پدرش، پادشاه، بر جانش می‌نشست.

پادشاه، مردی که تاج بر سر داشت اما در ورطه‌ی طمع و دسیسه‌ها گرفتار شده بود، اکنون خود را در چنگال شخصی به نام "لرد آلبین" اسیر می‌دید. مردی که نه شرافت داشت و نه رحم، و تنها به دنبال ارضای امیال خویش بود. آلبین، که سال‌ها بود چون عقابی در کمین، منتظر فرصتی برای شکار بود، اکنون شاهزاده لیبرا را صید خود می‌دید. او نه به مقام لیبرا و نه به دل پردردش اهمیتی می‌داد؛ تنها زیبایی نوپای او برایش چون طعمه‌ای بود که وعده‌ی لذتی ناپاک را می‌داد. و پادشاه، در اوج استیصال، مجبور بود تا در ازای سکوت آلبین درباره‌ی اطلاعاتی که می‌توانست تاج و تختش را به لرزه درآورد، عزیزترین دارایی‌اش را، یعنی پسرش را، به او بسپارد. تصمیمی که قلبش را چون سنگی سرد می‌کرد، اما عقلش، یا شاید ترسی که در دل داشت، او را به این وادی ناگوار سوق می‌داد.

اما در این میان، سایه‌ای از فولاد، وفادار و خاموش، شاهزاده را زیر نظر داشت. فرمانده ویرگو، مردی بیست و نُه ساله با چشمانی که در پس صلابت ظاهری‌اش، رازی نهان داشت. او محافظ شخصی شاهزاده بود، اما این بار، مأموریتی پنهان‌تر بر دوشش بود. پادشاه، با لباسی از اضطرار و چهره‌ای نقاب‌دار از ناچاری، ویرگو را مامور همراهی شاهزاده در این سفر شوم کرد. بهانه‌ای ساختگی، مبنی بر "ضرورت محافظت بیشتر در مکانی ناآشنا"، برای ویرگو تراشید. اما حقیقت این بود که ویرگو، همچون فرشته‌ای نگهبان که از سوی اربابی درمانده فرستاده شده، مأمور بود تا چشمان ناپاک لرد آلبین را از شاهزاده دور نگه دارد و در صورت لزوم، سدی در برابر هرگونه تعرض باشد. ویرگو، غافل از عشقی که در دل شاهزاده نسبت به او جوانه می‌زد، تنها به وظیفه‌ی خود می‌اندیشید؛ وظیفه‌ای که او را به سفری در دل تاریکی می‌کشاند.

خودروی مشکی رنگی، چون شبحی در خیابان‌های لندن می‌لغزید. درونش، شاهزاده لیبرا، در سکوتی پر از ناگفته‌ها، به پنجره خیره شده بود. هر قطره باران که بر شیشه می‌نشست، گویی اشکی بود که از چشمان آسمان برای سرنوشت غم‌انگیز او می‌ریخت. کنارش، ویرگو، با قامتی استوار و نگاهی که در آینه به شاهزاده می‌لغزید، حضوری آرامش‌بخش و در عین حال، دلهره‌آور داشت. او ناظر بود، محافظ بود، اما نمی‌دانست که ناظرِ دلِ عاشقی است که در سکوت، او را می‌پرستد. سفر آغاز شده بود؛ سفری به سوی خانه‌ی لرد آلبین، جایی که درام عاشقانه و تلخ شاهزاده لیبرا و فرمانده ویرگو، در سایه‌ی تهدیدی پنهان، آغاز می‌شد.

__________________________
سلام دوستان🙂
اورِی جزو اولین فیکشن هایی هست که نوشتم؛ یک رمان کوتاهه که کلا توی 6 چپتر خلاصه میشه.
من رمان نویس خیلی خوبی نیستم و رمانم مشکلات زیادی داره اما امیدوارم دوستش داشته باشید.
فعلا❣️

#chanmin
#straykids
#Christopher
#seungmin
دیدگاه ها (۹)

وان شاتچانمینامروز مثل تمام روز های قبل دبیرستان هان‌ریم دوب...

....The look of love, the rush of bloodThe "She's with me" i...

I found you again-part 4

I found you again-part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط