فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۵

تنشی که در اتاق بود، حالا به یک بازیِ کلامیِ خطرناک تبدیل شده بود. اولیویا، با آن نگاهِ هوشمندی که انگار می‌خواست تمامِ دروغ‌های مرا کنده و دور بریزد، لب زد:

-قهر که نکردید... من دارم حقیقت رو می‌گم.

+ اگر تو واقعاً یک سرباز بودی، چطور شد که مثل یک برده فروخته شدی، جناب کانگ؟

سؤالی که مثل تیر به قلبم خورد. باید راهی پیدا می‌کردم؛ باید داستانی می‌ساختم که هم منطقی باشد و هم شکِ او را برطرف کند. با لحنی که سعی می‌کرد شجاعت و رنجِ گذشته‌ام را نشان دهد، گفتم:

**ـ** «شاهدخت، قاچاقچی‌ها مگه حالیشونه که کسی سرباز باشه و کسی برده؟ آن‌ها فقط به دنبالِ سود هستند. من به دستورِ ولیعهد برای دستگیریِ آن‌ها رفته بودم، اما در میانه‌ی آن آشوب، همه چیز از کنترل خارج شد و من... در میانِ آن همه خون و خاک، از قلم افتادم.»

او چشمانش را ریز کرد، انگار داشت وزنِ حرف‌هایم را می‌سنجید.

**+** «من که باور نمی‌کنم... تو فقط داری به دروغ گفتن ادامه می‌دی.»

پوفی از سرِ کلافگی کشیدم. احساس می‌کردم دیواری از شک بین ما کشیده شده است. دستم را بردم توی موهایم و با بی‌قراری چنگ زدم. ذهنم مثل یک میدانِ جنگ بود؛ باید حقیقت را می‌گفتم، اما چطور؟ آیا می‌توانستم به این دخترِ بی‌گناه که حالا تمامِ دنیای من شده بود، اعتماد کنم؟ ناخودآگاه، بدونِ اینکه کنترلِ صدایم را داشته باشم، زیر لب با خودم زمزمه کردم:

**ـ** «چطور بهت اعتماد کنم؟»

سکوتِ مرگباری اتاق را فرا گرفت. چشمانِ اولیویا از تعجب گرد شد و ناگهان، اخمی عمیق و جدی روی آن صورتِ بی‌نقص و زیبا نشست. انگار تمامِ آن حالتِ آرامش، با یک کلمه از بین رفت. تازه فهمیدم چه غلطی کردم! داشتم رازِ زندگی‌ام را با صدای بلند در اتاقِ او لو می‌دادم!

خواستم سریع حرفم را جمع کنم، بخواهم بگویم منظورم چیز دیگری بود، اما قبل از اینکه کلمات از دهانم خارج شوند، صدای او رشته‌ی افکارم را پاره کرد:

**+** «مگه چی بین‌تون هست که نیاز داری بهم اعتماد کنی، مستر کانگ؟»

احساس کردم تمامِ خون از چهره‌ام گریخته است. لکنت زبان گرفتنم شروع شد:

**ـ** «من... من... اشتباه شد... آمم... چیزه... نه... نمی‌دونم!»

آخرین کلمه‌ام را با عصبیتی ساختگی و اخمی که از سرِ ترس بود، پرتاب کردم. از اینکه لو رفته بودم، تمامِ وجودم می‌لرزید. با ترس به او خیره شدم، اما برخلافِ انتظارم، او عصبانی نشد. اولیویا لپ‌هایش را کمی باد کرده بود و با آن چهره‌ی فوق‌العاده‌ی کیوت و بامزه‌اش، با کنجکاوی به من نگاه می‌کرد. انگار داشت با یک موجودِ عجیب و غریب بازی می‌کرد.

او با لحنی که حالا نرم‌تر شده بود، گفت:

**+** «من صبر می‌کنم. وقتی کاملاً بهم مطمئن شدی، بهم بگو. ولی تا آن موقع... تو باید به من زبانِ کره‌ای یاد بدی و همیشه و همه جا، در هر قدمی که برمی‌دارم، همراه من باشی.»

با قلبی که از شدتِ هیجان و ترس می‌تپید، گفتم:

**ـ** «چشم.»

***

**دو ماه بعد...**

دو ماه گذشت؛ دو ماه که مثل یک عمر برای من سپری شد. در این مدت، من مدام برای پدرم نامه‌های مخفیانه می‌فرستادم. او که می‌دانست من در خطری بزرگ هستم، محافظِ شخصی و وفادارِ خود را به اینجا فرستاده بود. با کمکِ او و آشناهایِ موردِ اعتمادش، توانستم کمی در سایه فعالیت کنم.

در این مدت، شاهدخت اولیویا معجزه می‌کرد. او با چنان اشتیاقی زبانِ کره‌ای را یاد می‌گرفت که حتی من را هم متعجب می‌کرد. امروز، قرار بود همراهِ او به بازارِ شهر برویم تا برای مراسم‌های آینده خرید کند. از وقتی من به عنوانِ محافظِ اختصاصی او انتخاب شده بودم، او دیگر هیچ همراهِ دیگری نداشت؛ انگار فقط حضورِ من برای او آرامش‌بخش بود.

بازارِ انگلستان، پر از هیاهو و رنگ‌های مختلف بود. اولیویا با ذوقِ کودکانه‌ای به دور و اطراف نگاه می‌کرد و با هر چیزی که می‌دید، دستم را می‌گرفت و با هیجان به من نشان می‌داد. ناگهان، چشمم به مغازه‌ای افتاد که چیدمانش برایم بسیار آشنا بود. در ویترینِ آن، قطعه‌ای درخشان و زیبا چشمم را گرفت؛ یک **«کانزانشی» (Kanzashi)** با تزئیناتِ ظریف!

**+** «به چی نگاه می‌کنی؟»

اولیویا که متوجهِ خیره شدنِ من شده بود، پرسید.

**ـ** «به اون کانزانشی و زیورآلاتِ کره‌ای...»

او با تعجب سرش را کج کرد: **+** «کانزانشی چیه؟»

**ـ** «یه گیرِ سرِ بسیار ظریف و هنرمندانه‌ای که در شرق آسیا استفاده می‌شه.»

حمایت بشم سیسی ؟🫠😶‍🌫️😙🤭

#فیکشن
#فیک_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#وانشات
#عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت دوازدهم 𓆪ات چند لحظه به جیمین خیره مان...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وچهارم 𓆪 🖤🥀دستگیره‌ی در آرام چرخید.همه...

چند پارتی بازیچه

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

Destiny part 16

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_5فصل...

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط