{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:5۷

زخم های رقم خورده))

الکساندر دوباره موبایل رو در دست گرفت جسد همسرش از جلوی چشماش پاک نمیشد....

زیر عکس میرا فقط یک متن نوشته شده بود

(بیا جسدشو بردار همه جا بو گند گرفته🥀))


همون لحظه الکساندر سوار ماشینش شد و به اون آدرس رفت رزا و تهیونگ هم به دنبال الکساندر رفتن......


_______________________

ساعت ۳ نصفه شب شده بود ....
الکساندر در انباری را باز کرد...

همه جا تاریک بود فقط بوی خون میومد....

رزا چراغ قوه موبایلش را روشن کرد اول از همه چندمدل چاقو بزرگ دیده شد‌......

و بعد ...جسد میرا.

رزا جیغ خفیفی کشید و خودش رو در آغوش تهیونگ قرار داد صدرصد اگر تهیونگ آنجا نبود رزا از ترس بیهوش میشد.....

ولی الکساندر نزدیک رفت ...

(چطور دلتون اومد لعنتیا)

الکساندر روی زانوهاش فرود اومد دست قرمز و تکه شد میرا رو تو دستاش گرفت.....

(چطور دلتون اومد بدنشو تکه تکه کنید)

اینبار نه تهیونگ و نه رزا چیزی نگفتند در واقع چیزی برای گفتن نداشتند..

(دختر دوسالش داخل خونه منتظر مامانشه )

(الان من چی بهش بگم لعنتیا)

رزا با صدای آرومی گفت:

__الکساندر.

رزا جوابی از الکساندر نگرفت..‌


__باید زودتر از اینجا بریم ممکنه تله باشه..

صدای دورگه تهیونگ باعث شد الکساندر سرش را بالا بیاره...

__برام مهم نیست دیگه چی میشه من زنمو از دست دادم اونی که بهش قول محافظت دادم الان دیگه پیشم نیست پس اهمیتی نداره قراره بعدش چه اتفاقی بیوفته....

__الکساندر جانگها اون فقط تورو داره...

__نه اون به پدر بی مصرفی مثل من احتیاج نداره ....

___میخوای اونو بدون محبت پدر و مادر بزرگ کنی....

___تو هستی براش رزا تو براش مادری کن ...

__من .من نمیتونم جای میرا رو بگیرم الکساندر...

__بنظرت تو سن ۲ سالگی جانگها بهش چی بگم بگم مامانت جاسوس بوده و رئیسش فهمیده برداشته اونو به بدترین شکل ممکن کشته؟

__هردوتون بس کنید الان وقت این حرفا نیست ...

ایندفعه الکساندر و رزا ساکت شدند...
تهیونگ قدمی جلو رفت و برگه ای که روی میز توسط چاقوی خونی ایستاده بود رو برداشت...

(اگه قراره من بدبختم شم شماهاهم همراه من میاید شاید نتونستم رزا رو مال خودم کنم ولی نمیزارم مال توهم بمونه)



___________________________

صدای آژیر پلیس رزه به تن هر سه انداخت اولین کسی که واکنش نشون داد تهیونگ بود....

___باید از اینجا بریم بیرون(داد)

رزا هم با تهیونگ موافقت کرد...


__توروخدا الکساندر بلند شو بریم ....


__من نمیام..

__الکساندر الان وقت لجبازی نیست بلند شو...

__تهیونگ مواظب رزا و دخترم باش...

___الکساندر.نه لطفا اینکارو نکن.

__مجبورم رزا ببخشید که نزدیک بود بخاطر انتخاب من صدمه ببینید..

__الکساندر میتونیم همه چیزو درست کنیم..

__تهیونگ اگه من زندان نرم شما میرید پس این یه بارو به حرفم گوش کن و رزا رو از اینجا ببر قول میدم آزاد شدم میام ......

تهیونگ با تردید دست رزا را گرفت و تا جای امکان از آن انباری دور شدند.

الکساندر چاقویی که کنار میرا بود را لمس کرد تا اثر انگشتش روی چاقو باقی بماند....


عذاب وجدان داشت اینکه الان به عنوان قاتل همسرش معرفی میشد ولی خودش میخواست به زندان بره تا کمی از این فضا دور باشه....


و آن شب فقط یک مهره نبود که نابود شد.......


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲۹)

part:56

سلام خوبید؟خواستم از یچیزی مطلع شم اول اینکه من فیک تهیونگ ر...

part:5۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط