Minho
#فیک
#استری_کیدز
^a few part's^
..(*..I saw you..*)..p1
آسمان با رنگ هایی متمایل به قرمز و زرد غروب خورشید را به رخ میکشید.باد های بهاری میوزیدن و شاخه های درختان رو نوازش میکردن،صندلی فلزی بیمارستان با تکان های جسمش صدای غیژ مانندی از خودش تولید میکرد.اشخاصی سفید پوش که جزو کادر بیمارستان بودن،بالای سر بیمار ایستاده بودن.پزشک معالج با صورتی درهم کشیده شده و حیرت زده فرم ها و پرونده ی پزشکی بیمار رو مطالعه کرد و درهمین حال روبه مادر بیمار لب زد.
×نزدیک به سه ساله که دخترتون توی کماست...اما امروز بلاخره بهوش امد...پس الان فقط خوابه...جای نگرانی نیست!
چشمهای مادر از خوشحالی برق حیرت انگیزی به خودشون گرفتن،اشکهایی که شادی تولید کرده بود به آرومی از روی گونه اش سرازیر شدن و سرش رو روی دست دخترش گذاشت.
***
سیاهی فضای شهر رو به دقت رنگ آمیزی کرده بود.فضای اتاق ساکت و دلگیر بود و صدای تیک تاک عقربه های ساعت خبر از گذر سریع زمان میداد.
پلکهات خیلی آروم ازهم فاصله گرفت،هوای ناآشنایی برای تنفست ایجاد شده بود؛بوی ابزار پزشکی و داروهای مختلف.
چندبار پلک زدی تا به روشنایی عمیق اتاق عادت کنی،تحمل این حجم از روشنایی بعد از خارج شدن از تاریکی طولانی کمی طاقت فرسا بود.
نگاهی به اطراف انداختی،همه چیز ناآشنا و غیرقابل درک بود.انگار روی تک تک دیوارهای اتاق و اشیاء داخلش علامت سوالی قرار گرفته بود.نگاهت رو از اطراف گرفتی و به دست خشکیده ات انداختی؛دستی که از کم تحرکی کبود و رنگ پریده شده بود.سوزن سرم داخل پوست ضعیف دستت فرو رفته بود و دستگاه های علائم حیاتی هم همچنان به جسمت متصل بودن.ترس لوبیای کوچکش رو در وجودت کاشت و کمی وحشت به ریشه اون پاشید.بزاق دهنت رو قورت دادی و با ترس سرم رو با تمام توان از پوست دستت بیرون کشیدی،ناله ای ریز سر دادی و از روی تخت بلند شدی.ناگهان با هجوم خاطرات از حرکت ایستادی.تصاویر و صداهایی مبهم و سیاه:صدای جیغ و فریاد،گریه...شکستن اشیاء...داد و بیداد...و در نهایت اسمی که در وجودت شعله ور شد و در ذهنت خواند شد،"مینهو".
چهره ات از ناراحتی و ترس مچاله شد،ترس از خاطراتی که حتی به یاد نمی آوردی؛ناخودآگاه کلمه ای از بین لبهات خارج شد.
+مینـ...هو
دستت رو روی سرت قرار دادی و با سردرگمی و کلافگی سرت رو به اطراف چرخوندی،در حالی که تنها یک سوال در ذهن تو سایه انداخته بود"مینهو کیه"
تو حتی کسی رو که شاید بخشی از اون خاطرات رو تشکیل میداده رو به خاطر نمیاوردی.ناگهان دستهات رو روی گوشهات گذاشتی و صداهایی ناهنجار و وحشت زده از خودت تولید کردی،زانو زده روی زمین افتادی و میزان صدات رو بالاتر بردی.
پرستار ها یکی یکی وارد اتاق شدند و به طرف جسمت که از ترس به خودش میلرزید حمله ور شدند،فقط صدای فریاد های خودت رو می شنیدی و پرستاری که با نگرانی رو به پرستار دیگر لب میزد.
÷عجله کن...خانواده اش رو خبر کن
پرستار دوم سری تکون داد و به سرعت از اتاق خارج شد.
(بعد چند وقت امدم سورپرایزتون کنممممممممم...نمیدونم چطور شدههههههه...ولی اگه دوسش داشتین پارت بعدش هم آپلود میشه...این بسته به علاقه شماست زیباهای من:))
#استری_کیدز
^a few part's^
..(*..I saw you..*)..p1
آسمان با رنگ هایی متمایل به قرمز و زرد غروب خورشید را به رخ میکشید.باد های بهاری میوزیدن و شاخه های درختان رو نوازش میکردن،صندلی فلزی بیمارستان با تکان های جسمش صدای غیژ مانندی از خودش تولید میکرد.اشخاصی سفید پوش که جزو کادر بیمارستان بودن،بالای سر بیمار ایستاده بودن.پزشک معالج با صورتی درهم کشیده شده و حیرت زده فرم ها و پرونده ی پزشکی بیمار رو مطالعه کرد و درهمین حال روبه مادر بیمار لب زد.
×نزدیک به سه ساله که دخترتون توی کماست...اما امروز بلاخره بهوش امد...پس الان فقط خوابه...جای نگرانی نیست!
چشمهای مادر از خوشحالی برق حیرت انگیزی به خودشون گرفتن،اشکهایی که شادی تولید کرده بود به آرومی از روی گونه اش سرازیر شدن و سرش رو روی دست دخترش گذاشت.
***
سیاهی فضای شهر رو به دقت رنگ آمیزی کرده بود.فضای اتاق ساکت و دلگیر بود و صدای تیک تاک عقربه های ساعت خبر از گذر سریع زمان میداد.
پلکهات خیلی آروم ازهم فاصله گرفت،هوای ناآشنایی برای تنفست ایجاد شده بود؛بوی ابزار پزشکی و داروهای مختلف.
چندبار پلک زدی تا به روشنایی عمیق اتاق عادت کنی،تحمل این حجم از روشنایی بعد از خارج شدن از تاریکی طولانی کمی طاقت فرسا بود.
نگاهی به اطراف انداختی،همه چیز ناآشنا و غیرقابل درک بود.انگار روی تک تک دیوارهای اتاق و اشیاء داخلش علامت سوالی قرار گرفته بود.نگاهت رو از اطراف گرفتی و به دست خشکیده ات انداختی؛دستی که از کم تحرکی کبود و رنگ پریده شده بود.سوزن سرم داخل پوست ضعیف دستت فرو رفته بود و دستگاه های علائم حیاتی هم همچنان به جسمت متصل بودن.ترس لوبیای کوچکش رو در وجودت کاشت و کمی وحشت به ریشه اون پاشید.بزاق دهنت رو قورت دادی و با ترس سرم رو با تمام توان از پوست دستت بیرون کشیدی،ناله ای ریز سر دادی و از روی تخت بلند شدی.ناگهان با هجوم خاطرات از حرکت ایستادی.تصاویر و صداهایی مبهم و سیاه:صدای جیغ و فریاد،گریه...شکستن اشیاء...داد و بیداد...و در نهایت اسمی که در وجودت شعله ور شد و در ذهنت خواند شد،"مینهو".
چهره ات از ناراحتی و ترس مچاله شد،ترس از خاطراتی که حتی به یاد نمی آوردی؛ناخودآگاه کلمه ای از بین لبهات خارج شد.
+مینـ...هو
دستت رو روی سرت قرار دادی و با سردرگمی و کلافگی سرت رو به اطراف چرخوندی،در حالی که تنها یک سوال در ذهن تو سایه انداخته بود"مینهو کیه"
تو حتی کسی رو که شاید بخشی از اون خاطرات رو تشکیل میداده رو به خاطر نمیاوردی.ناگهان دستهات رو روی گوشهات گذاشتی و صداهایی ناهنجار و وحشت زده از خودت تولید کردی،زانو زده روی زمین افتادی و میزان صدات رو بالاتر بردی.
پرستار ها یکی یکی وارد اتاق شدند و به طرف جسمت که از ترس به خودش میلرزید حمله ور شدند،فقط صدای فریاد های خودت رو می شنیدی و پرستاری که با نگرانی رو به پرستار دیگر لب میزد.
÷عجله کن...خانواده اش رو خبر کن
پرستار دوم سری تکون داد و به سرعت از اتاق خارج شد.
(بعد چند وقت امدم سورپرایزتون کنممممممممم...نمیدونم چطور شدههههههه...ولی اگه دوسش داشتین پارت بعدش هم آپلود میشه...این بسته به علاقه شماست زیباهای من:))
- ۸۴۷
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط