{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هنوز هم تلخ می نویسم ؛

هنوز هم تلخ می نویسم ؛
به گمانم هنوز هم تلخم !
براستی چرا اینگونه شده ام ؟
وقتی تنها می شوم
حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود
آشفته می شوم، نگران
راحت بگویم
تلخ می شوم
مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست!
می گفت چقدر در کنارت آرامش دارم
دلم برای در کنار تو بودن تنگ شده !
برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر
خوش بگذرانیم
بخندی تا من هم کمی بخندم ...!


می دانی از وقتی که رفتی نخندیدم

امشب می نشینم و به حرفهایت فکر می کنم

باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده باشد

چه متغیر شده ام این روزها
وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم
کاش هرگز تنها نبودم
براستی چرا اینگونه شده ام ؟
چه بد که تلخ می نویسم
چه اشتباه بزرگی است تلخ کردن زندگی خود برای کسی که
در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند....
دیدگاه ها (۳)

گذشته من گذشت...!
حتی میتوانم بگویم درگذشت...! ومن برایش ماه...

ﺩﯾﺪﯾﻦ ﺗﻮ ﻓﯿﻠﻤﺎ ﺑﭽﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﻪﻫﻤﻪ ﻣﯿﺮﻥ ﺑﻐﻠﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ﻭ ...

پدري فرزند خود را خوانددفتر مشق او را كه بسيار تميز و مرتب ب...

اینم از دریاچه ارومیه یکی از بزرگترین دریاچه های نمکی که 94%...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۷

ᴘᴀʀᴛ43صدای جونگکوک در ذهنم نجوا می‌کند:«روی تخت ملکه بشین.»ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط