{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم

پارت ششم
بدون هیچ حرفی سریع شروع کردی به تمیز کردن راستشو بخواید ت/ از دازای می‌ترسید و ازش حساب می‌برد.
ویو ت/ :
داشتم زمین با دستمال پاک می کردم درحالی که زمین کاملا تمیز بود راستش فقط یه بهونه بود برای اینکه چشمام به چشماش نیفته ازش خوشم نمیومد ولی وقتی بهش نگاه میکنم سرخ میشم شاید بخاطر اون کاری که باهام کرده است. یدفعه صداش رو شنیدم که گفت : ( ت/ این چندوقته اصلا به فکر خودت نیستی آماده شو بریم شام بخوریم اینجا کسی برای ما خلافکار ها غذا درست نمیکنه مگه اینکه دستور بدیم و البته شام و ناهار های بزرگ رو هم فقط همراه رئیس بندر مافیا میخوریم اینجا همه مشغول کارن اما من نمیتونم بزارم اسباب بازیم از گشنگی بمیره پس بریم بیرون شام بخوریم.) تا اینارو گفت یادم افتاد این چندوقته هیچی نخوردم بدون هیچ معطلی گفتم بله حتما.
سرشو کج کرد و گفت آفرین دختر خوب حالا برو آماده شو. تعجب کردم برم آماده شم ولی این لباسای که تنمه خیلی قشنگه این لباس هارو خودش وقتی از حموم اومدم داد بهم. تا به خودم اومدم دیدم که بغل دره و بلند خدمتکار رو صدا میزنه خدمتکار اومد یه دختر جوون بود تقریبا 21 _ 22 سالش بود منو برد به یه اتاق بزرگ که پر لباس های مختلف و کفش ها و کیف های گرون قیمت بود. چشمام داشت برق میزد من تاحالا حتی تو تخیلات هم یه همچین جایی رو ندیدم یه میز لوازم آرایش هم اونجا بود و یه اینه بلند هم داشت خیلی قشنگ بود حدمتکار رو بهم گفت : ( تو خیلی خوش شانسی که میتونی با جناب دازای بخوابی و شام بخوری و خدمتکار باشی البته چهره ی زیبات همچی رو توضیح میده.) یکم عصبانی شدم یعنی منی که اینهمه درد کشیدم آدم خوش شانسیم؟ اما چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین چون شاید این خدمتکار اون عوضی رو دوست داره خدمتکار من رو نشوند جلوی میز آرایش من تا حالا حتی لوازم آرایش هم ندیدم از پشت میز بلند شدم و گفتم نمیخوام ارایش کنم. خدمتکار رو بهم نگاه کرد و گفت : ( این تو نیستی که انتخاب می کنه که چیکار کنه و چیکار نکنه بلکه این جناب دازای هست که انتخاب میکنه راستش چهره ات اونقد زیبا هست که نیازی به آرایش نداشته باشه اما با آرایش خوشگلترم میشی و این چیزیه که جناب دازای میخواد ، زیبایی. پس ساکت باش و حرفی نزن.) چیزی نگفتم و یه آرایش ملایم روی صورتم انجام داد خیلی زیبا شده بودم تا حالا انقد زیبا نشده بودم اونقدری که فکر کردم خوابم برای همین با کف دو تا دستام زدم روی لپام تا مطمئن شم خواب نیستم یدفعه صدای خنده قهقه رو شنیدم وقتی برگشتم دیدن دازای هست داشت می‌خندید و آروم به سمتم میومد چند قدم عقب رفتم و همین باعث شد با نزدیکتر شدنش من رو بین خودش و دیوار گیر بندازه
دازای : میخوای بهت ثابت کنن که خواب نیست.
دهنشو باز کرد تا سر حد مرگ محکم گازم گرفت اینکارشون باعث شد ناله کنم و بلند گفتم (ای) گردنمون ول کرد خندید از زیر گلوم تا لاله ی گوشم رو لیس زد به تنم لرزه افتاد رفت سمت لباس ها یه لباس رو سمت بدنم گرفت و گفت نه این زیادی برات بزرگه برای جسه ی کوچیک تو باید چی پیدا کنم..... آها این خوبه کاملا هم اندازه ست با نگاه هیزی به سمتم اومد و سمت مبل هلم داد چون نمیخواستم کاری کنه سریع از جام بلند شدم ردی مبل نشستم اما تا خاستم بلند شم دوباره هلم داد و لنگ هاش رو بین پاهام قرار داد یه پاش رو یه صرف رون هام و یه پای دیگش اونطرف رون هام دکمه های لباسام رو باز کرد گفت حالا بیا این لباس رو روی تن ظزیفت بپوشونیم. کمر باریمش دقیقا اندازه ی کمر باریکته ( در حال نوازش کردن کمرت) با صدای لرزون و بریده گفتم : نه ممنون خودم انجامش میدم.
دازای : نه نه خودم انجامش میدم تن عروسک صاحبش لباس میکنه.
لباست رو درآورد و دامنت رو هم کشید پایین داشتم از خجالت بیهوش میشدم تمام جاهایی که شرم میکردم حتی دربارشون با کسی حرف بزنم در حال دیده شدن توسط یه مرد غریبه بود و لباسم رو آروم تنم گرد و لبام رو بوسید و من رو روی شونه هاش بلند کرد و از اتاق بردم بیرون خدمتکار هنوز بیرون وایساده بود رو بهش نگاه کرد......

دوستان اینم از پارت شیش ایشاالله که تا اینجای داستان راضی بوده باشید خاستی تغییری تو داستان ایجاد شه تو کامنتا بگو ❤️
شرط پارت بعد لایک کنید فقط 😊
دیدگاه ها (۰)

تا وقتی صبح قبل امتحان هست چرا شب قبل امتحان؟

و همینقدر کوتاه ولی حق ✨

وای خدایا 🙏

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط