بهترینحس
#بهترین_حس
#پارت_15
وایساده بود جلومو نفس نفس میزد کم کم داشت نگرانم میکرد....
از زبون چویا:
دست پدرمو گرفتم ولی تا میخواستم حرف بزنم اون پسره عوضی اومدو پشتم وایساد....
ولی اگه الان نگنم بدبخت میشم نباید بترسم...
چویا:پدر تو نباید بزاری من با اون برم!
دازای: اتفاقی افتاده چویا؟؟؟
با قیافه جدی داشت نگام میکرد پادشاه هم گیج شده بود
پادشاه: اینجا چخبره؟شما چتونه؟
دازای: چیزی نیست فقط یکم بیش از حد نوشیدنی خورده
چویا: چی؟...مــ..من نوشیدنی نخوردم بابا اون داره دروغ میگه...
دازای:پادشاه این عجیب نیست که اون به شما میگه بابا؟اگه یکم دقت کنید واضحه که اون بیش از حد نوشیده
داشت عصبیم میکرد رفتم جلو و محکم هلش دادم ولی اون یکمم از جاش تکون نخورد...خیلی قویه
پادشاه: چویا حق با دازایه بهتره بری استراحت کنی....
دازای ممنون میشم اگه چویا رو به اتاقش ببری تا حالش بهتر بشه
بعد حرف پدرم منو بلند کرد و محکم گرفت
چویا: اون داره دروغ میگهههه میخواد شما واقعیتو ندونیددد
پادشاه:زودتر ببرش داره اعصابمو بهم میریزه...
دازای منو از اتاق پدرم خارج کرد و داشتیم به سمت بالا میرفتیم من با بغض به در اتاق پدرم نگاه میکردم...
اون عوضی جوری نقش بازی کرد که بابام فکر کنه نوشیدنی خوردم..
منو گذاشت زمین و با قیافه عصبی نگام میکرد
یکم ترسیده بودم...
#پارت_15
وایساده بود جلومو نفس نفس میزد کم کم داشت نگرانم میکرد....
از زبون چویا:
دست پدرمو گرفتم ولی تا میخواستم حرف بزنم اون پسره عوضی اومدو پشتم وایساد....
ولی اگه الان نگنم بدبخت میشم نباید بترسم...
چویا:پدر تو نباید بزاری من با اون برم!
دازای: اتفاقی افتاده چویا؟؟؟
با قیافه جدی داشت نگام میکرد پادشاه هم گیج شده بود
پادشاه: اینجا چخبره؟شما چتونه؟
دازای: چیزی نیست فقط یکم بیش از حد نوشیدنی خورده
چویا: چی؟...مــ..من نوشیدنی نخوردم بابا اون داره دروغ میگه...
دازای:پادشاه این عجیب نیست که اون به شما میگه بابا؟اگه یکم دقت کنید واضحه که اون بیش از حد نوشیده
داشت عصبیم میکرد رفتم جلو و محکم هلش دادم ولی اون یکمم از جاش تکون نخورد...خیلی قویه
پادشاه: چویا حق با دازایه بهتره بری استراحت کنی....
دازای ممنون میشم اگه چویا رو به اتاقش ببری تا حالش بهتر بشه
بعد حرف پدرم منو بلند کرد و محکم گرفت
چویا: اون داره دروغ میگهههه میخواد شما واقعیتو ندونیددد
پادشاه:زودتر ببرش داره اعصابمو بهم میریزه...
دازای منو از اتاق پدرم خارج کرد و داشتیم به سمت بالا میرفتیم من با بغض به در اتاق پدرم نگاه میکردم...
اون عوضی جوری نقش بازی کرد که بابام فکر کنه نوشیدنی خوردم..
منو گذاشت زمین و با قیافه عصبی نگام میکرد
یکم ترسیده بودم...
- ۶.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط