همه برای چند دقیقهای، در همان وضعیتِ منجمد و بیحرکت، سر
همه برای چند دقیقهای، در همان وضعیتِ منجمد و بیحرکت، سر جای خود باقی ماندند؛ انگار زمان در آن خانه متوقف شده بود. سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود تا اینکه نازنین از طبقه بالا پایین آمد. او به سمت مبل رفت و درست کنار سینا نشست، اما با چنان ظرافت و حوصلهای این کار را انجام داد که بقیه متوجه نشوند او خصیصاً برای نشستن پیش سینا آمده است؛ انگار فقط یک حرکتِ گذرا و معمولی بود.
نازنین، بدون اینکه نگاهش را به بقیه بدوزد، رو به سینا گفت: «بیا بالا.»
سینا، که انگار در دنیای دیگری غرق شده بود، هیچ جوابی نداد. سکوتش طولانی شد. نازنین دوباره تلاش کرد و گفت: «با توام سینا...»
سینا برای لحظهای کوتاه، سرش را بالا آورد و نگاهی به نازنین انداخت؛ نگاهی کوتاه و گذرا، و بلافاصله دوباره سرش را پایین انداخت. نازنین، با همان لحنِ مصمم، گفت: «پاشو، پاشو... کارت دارم.»
سینا، در حالی که دهانش از سردرگمی و خستگی باز شده بود، با صدایی ضعیف پرسید: «چیه نازنین؟»
نازنین بدون معطلی، دوباره تکرار کرد: «کارت دارم.» و بلافاصله دست سینا را گرفت و او را از روی مبل بلند کرد. آنها از میانِ آن سکوتِ سنگین گذشتند و به سمت اتاق نازنین رفتند.
به محض اینکه درِ اتاق بسته شد، فضایِ گفتگو تغییر کرد. نازنین مستقیم به او نگاه کرد و گفت: «اینایی که میخوام بهت بگم و تو بهم بگی رو به هیچکس نگو.»
سینا با گیجی پرسید: «چی رو؟»
نازنین بدون مکث گفت: «من فردا میرم سراغ اون دختره و خانوادهاش.»
نازنین پرسید: «اونا منو میشناسن؟»
سینا با اضطراب گفت: «نمیخواد بری...»
نازنین اما دوباره سوالش را با دقت پرسید: «میشناسن منو؟»
سینا پاسخ داد: «نه.»
نازنین گفت: «خوبه... ولی اینو به کسی نگو.»
سینا زیر لب گفت: «باشه.»
نازنین مکث کرد و در حالی که میخواست لایههای پنهانِ ماجرا را بیرون بکشد، پرسید: «یه چیز دیگه... اونو زدیش هم؟»
سینا، که انگار تحملِ گفتنِ آن کلمه را نداشت، با لرزشِ صدا گفت: «آ... آره... کلاً صورتش داشت خون میاومد...»
نازنین، برخلافِ تصور، واکنشی نشان نداد. او فقط گفت: «وای... باشه... اصلاً نگران نباش، دست کسی به تو نمیرسه.»
نازنین، بدون اینکه نگاهش را به بقیه بدوزد، رو به سینا گفت: «بیا بالا.»
سینا، که انگار در دنیای دیگری غرق شده بود، هیچ جوابی نداد. سکوتش طولانی شد. نازنین دوباره تلاش کرد و گفت: «با توام سینا...»
سینا برای لحظهای کوتاه، سرش را بالا آورد و نگاهی به نازنین انداخت؛ نگاهی کوتاه و گذرا، و بلافاصله دوباره سرش را پایین انداخت. نازنین، با همان لحنِ مصمم، گفت: «پاشو، پاشو... کارت دارم.»
سینا، در حالی که دهانش از سردرگمی و خستگی باز شده بود، با صدایی ضعیف پرسید: «چیه نازنین؟»
نازنین بدون معطلی، دوباره تکرار کرد: «کارت دارم.» و بلافاصله دست سینا را گرفت و او را از روی مبل بلند کرد. آنها از میانِ آن سکوتِ سنگین گذشتند و به سمت اتاق نازنین رفتند.
به محض اینکه درِ اتاق بسته شد، فضایِ گفتگو تغییر کرد. نازنین مستقیم به او نگاه کرد و گفت: «اینایی که میخوام بهت بگم و تو بهم بگی رو به هیچکس نگو.»
سینا با گیجی پرسید: «چی رو؟»
نازنین بدون مکث گفت: «من فردا میرم سراغ اون دختره و خانوادهاش.»
نازنین پرسید: «اونا منو میشناسن؟»
سینا با اضطراب گفت: «نمیخواد بری...»
نازنین اما دوباره سوالش را با دقت پرسید: «میشناسن منو؟»
سینا پاسخ داد: «نه.»
نازنین گفت: «خوبه... ولی اینو به کسی نگو.»
سینا زیر لب گفت: «باشه.»
نازنین مکث کرد و در حالی که میخواست لایههای پنهانِ ماجرا را بیرون بکشد، پرسید: «یه چیز دیگه... اونو زدیش هم؟»
سینا، که انگار تحملِ گفتنِ آن کلمه را نداشت، با لرزشِ صدا گفت: «آ... آره... کلاً صورتش داشت خون میاومد...»
نازنین، برخلافِ تصور، واکنشی نشان نداد. او فقط گفت: «وای... باشه... اصلاً نگران نباش، دست کسی به تو نمیرسه.»
- ۵۱
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط