{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوتاه

کوتاه ::::::::::::::::
به دنبال خودش می گشت. خودی که سالها پیش فراموش شده بود.
سالها بود خود را وقفِ شستن و رُفتن و پختن کرده بود. از خود دیروزش فقط خاطره ایی در یاد داشت.
دختری زیبا که آرزو هایِ زیادی در سر داشت دلش می خواست به دانشگاه برود.ولی قبل از گرفتن دیپلم به اجبار با پسر عمویش ازدواج کرد.
از آن هنگام سالهایِ زیادی می گذرد.آن دخترِ شادِ دیروز حالا زنی سالخورده و رنجور بود.
چون نتوانستند بچه دار شوند همسرش یک سال بعد از ازدواجشان دوباره ازدواج کرد. وچون جدایی در خانواده شان به معنایِ بی آبرویی بود سال ها زن به عنوان خانم بزرگ فقط شست و پخت و رُفت و خود را فراموش کرد.
دیدگاه ها (۱)

باز هم بردیم پرسپولیس

شب خوش خورشید بگو میشنوم تمام حرفهایت را با جان دل .

روزگارم بد نیستحالم هم بر وفق مراد نیست .بد نیست هر چند امرو...

امپراتوری سایه ات.گاهی با من بمانگاهیدر تب من نسیم باشمانند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط