پارت دوازدهم
پارت دوازدهم
نامجون که دید دیگه تیر از چله رها شده و همهچی لو رفته، سرشو انداخت پایین، با دستپاچگی دستشو تو موهاش کشید و با صدایی که خیلی آرومتر شده بود ادامه داد:
«آره... حسم دقیقاً همین بود. از دیشب که اون قهوه رو ریختم روت و انقدر مهربون بودی... یعنی اصلاً از همون اولش که اومدی کمپانی... من... من رو تو کراش داشتم. ولی چون تو منیجری و من لیدرم، سعی میکردم خودمو کنترل کنم. اما امروز وقتی دیدم با یه پسره انقدر گرم گرفتی، کلاً سیمهای مغزم قاطی کرد و اون افتضاح رو به بار آوردم...»
نامجون آروم سرشو آورد بالا. چشماش پر از صداقت، خجالت و یه خواهش صادقانه بود:
«واقعاً ببخشید که سرت داد زدم یا با چشمغره و لحن بد باهات حرف زدم. اصلاً دلم نمیخواست ازم ناراحت بشی... میبخشیم؟»
آسانسور با یه صدای «دینگ» رسید به طبقه مد نظرت و درها باز شدن.
تو تمام این مدت مات و مبهوت مونده بودی. تمام تکههای پازل تو ذهنت کنار هم چیده شد: دستپاچگیهاش، قهوه ریختنش، بافتنیِ گرونقیمتی که برات خریده بود، و شوخیهای عجیب اعضا! تازه فهمیدی تمام این مدت اون لیدر جدی و باهوش، چقدر جلو تو بیدفاع و عاشقمونه بوده.
اخمات کمکم باز شد. نتونستی جلوی خودتو بگیری و یه لبخند کوچیک کنج لبت نشست.
همینطور که داشتی از آسانسور میرفتی بیرون، دم در ایستادی، برگشتی سمتش، یه نگاه از بالا به پایین به قیافه خجالتزدهاش انداختی و با لحنی شیطنتآمیز گفتی:
«برای این رفتار زشتت و اینکه داداشم رو با دوستپسر اشتباه گرفتی... هنوز ببخشیدی تو کار نیست نامجونشی! ولی... اگه فردا صبح یه آیسامریکانو برام بگیری بیاری سر میزم، شاید دربارهش فکر کنم!»
چشمک کوچیکی بهش زدی و راه افتادی تو راهرو.
نامجون چند ثانیه تو آسانسور خشکش زد تا تحلیل کنه چی شنیده... و بعد، یه لبخند عریض و کشدار روی صورتش نشست، چال گونههای قشنگش عمیق افتادن و با ذوقی که نمیتونست پنهانش کنه دستشو تو هوا تکون داد: «باشه! اصلاً دوتا امریکنو میگیرم! حتماً!»
لایک و کامنت یادتون نره خوشگلا 🥰🥰
نامجون که دید دیگه تیر از چله رها شده و همهچی لو رفته، سرشو انداخت پایین، با دستپاچگی دستشو تو موهاش کشید و با صدایی که خیلی آرومتر شده بود ادامه داد:
«آره... حسم دقیقاً همین بود. از دیشب که اون قهوه رو ریختم روت و انقدر مهربون بودی... یعنی اصلاً از همون اولش که اومدی کمپانی... من... من رو تو کراش داشتم. ولی چون تو منیجری و من لیدرم، سعی میکردم خودمو کنترل کنم. اما امروز وقتی دیدم با یه پسره انقدر گرم گرفتی، کلاً سیمهای مغزم قاطی کرد و اون افتضاح رو به بار آوردم...»
نامجون آروم سرشو آورد بالا. چشماش پر از صداقت، خجالت و یه خواهش صادقانه بود:
«واقعاً ببخشید که سرت داد زدم یا با چشمغره و لحن بد باهات حرف زدم. اصلاً دلم نمیخواست ازم ناراحت بشی... میبخشیم؟»
آسانسور با یه صدای «دینگ» رسید به طبقه مد نظرت و درها باز شدن.
تو تمام این مدت مات و مبهوت مونده بودی. تمام تکههای پازل تو ذهنت کنار هم چیده شد: دستپاچگیهاش، قهوه ریختنش، بافتنیِ گرونقیمتی که برات خریده بود، و شوخیهای عجیب اعضا! تازه فهمیدی تمام این مدت اون لیدر جدی و باهوش، چقدر جلو تو بیدفاع و عاشقمونه بوده.
اخمات کمکم باز شد. نتونستی جلوی خودتو بگیری و یه لبخند کوچیک کنج لبت نشست.
همینطور که داشتی از آسانسور میرفتی بیرون، دم در ایستادی، برگشتی سمتش، یه نگاه از بالا به پایین به قیافه خجالتزدهاش انداختی و با لحنی شیطنتآمیز گفتی:
«برای این رفتار زشتت و اینکه داداشم رو با دوستپسر اشتباه گرفتی... هنوز ببخشیدی تو کار نیست نامجونشی! ولی... اگه فردا صبح یه آیسامریکانو برام بگیری بیاری سر میزم، شاید دربارهش فکر کنم!»
چشمک کوچیکی بهش زدی و راه افتادی تو راهرو.
نامجون چند ثانیه تو آسانسور خشکش زد تا تحلیل کنه چی شنیده... و بعد، یه لبخند عریض و کشدار روی صورتش نشست، چال گونههای قشنگش عمیق افتادن و با ذوقی که نمیتونست پنهانش کنه دستشو تو هوا تکون داد: «باشه! اصلاً دوتا امریکنو میگیرم! حتماً!»
لایک و کامنت یادتون نره خوشگلا 🥰🥰
- ۲۹۱
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط