{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آروم دستش را بر روی صورت مضطرب پسرک گذاشت و او را آرام مج

آروم دستش را بر روی صورت مضطرب پسرک گذاشت و او را آرام مجبور به ملاقات نگاهش کرد. پسرک خواست چیزی بگوید که انگشت آلفایش بر روی لب هایش قرار گرفت و صدای (ششششش... هیچی نگو.) ی آلفایش هوا را پر کرد. اشکان پسرک سرازیر شدند. سریع به درون بغل آرام و گرم آلفایش رفت. آرام پسرک را صدا زد (شوتو) پسری که نامش شوتو بود به او نگاه کرد. (اگر من. مردم، تو باید ادامه بدی.) اشکان شوتو مانند رودی سرازیر شد (ولی کات_) سریع حرف او را قطع کرد ‌(چیزی نگو.) پسرک با چشمان اشکبار گفت (من نمیتونم‌_) سریع حرف پسر را مثل دفعه ی قبل قطع کرد (میتونی،جرقه کوچولو. میتونی.) شوتو با چشمانی خیس و گریان به مرد نگاه کرد (لطفا، نرو، کاتسوکی) مرد محکم پسرک را بغل کرد. موهایش را بوسید و با دستانش تار های منظم و دو رنگ موهایش را نوازش کرد و گذاشت پسرک که قدش به زور به شانه هایش میرسید، سرش را روی سینه اش بزارد و گریه کند. کمی از پسرک فاصله گرفت و پیشانی اش را بوسید و با شست هایش قطرات اشک گوهرمانندش را پاک کرد. و بعد بی صدا رفت و پسرک را که با غم و ناامیدی چشمش به او بود را در آنجا تنها گذاشت. ولی هنوز دور نشده بود که پسرکش بر روی زانوهایش زمین افتاد و 4 محافظش به سمتش دویدند و اورا گرفتند و با دلهره و غم اورا به عمارتش برگرداندند. آن پسر خیلی به اربابشان وابسته بود. اورا آرام به سمت اتاقش بردند. پسرک آرام بر روی تخت نشست و با نشستنش کمی تخت فرو رفت. ساکت و افسرده به نقطه ای نامعلوم از زمین خیره شد. مینا و کیریشیما نگاهی نگران رد و بدل کردند. میدانستند که آن پسر توان دوری اربابشان را ندارد. مینا آرام و با لبخند و همدردی به پسرک. نگاه کرد و گفت (ارباب جوان، مایل هستید که کمی چای میل کنید؟) ولی هیچ صدایی از پسرک شنیده نشد. پسرک بیچاره همچنان به زمین خیره شده بود و پاسخ نمیداد. در سکوت فرو رفته بود و دلهره و نگرانی چهار محافظش را ثانیه به ثانیه بیشتر میکرد. دنکی با لبخند و امید گفت (ارباب جوان، میخواید باهم فیلم ببینید؟) اشکان پسرک دوباره در چشمانش جمع شدند. با بغض گفت (اگر از دستش بدم چی؟ نمیخوام بمیرههه!) با درد فریاد زد و گریه کرد. میتسوکی و ماسارو آروم وارد شدند و حالت پسرک قلبشان  را به درد فرا گرفت. میتسوکی آرام به طرفش رفت و او را در آغوش گرفت و با آرامش زمزمه وار گفت (اشکالی نداره دردونکم. کاتسوکی زود میاد.) کم کم با نوازش های مادرانه ی میتسوکی قلب شوتو حس آغوش مادر کرد و شوتو کمی آرام شد. میتسوکی با زمزمه به پسرک غمگین گفت (میخوای به بقیه بگم که برن و خودمون دوتا باهم حرف بزنیم؟) پسرک که جانی از شدت گریه ی قبلش نداشت فقط سری به نشانه ی (بله) تکان داد. میتسوکی با نگاهی به دیگران با آرامش گفت که بروند بیرون. همه از اتاق خارج شدن به احترام دستور مادر اربابشان. نیتیوکی کمی شوتو را آرام کرد و بعد رفت تا او بتواند بخوابد. ولی شوتو نمی توانست. فورا گوشی اش را برداشت و به کاتسوکی زنگ زد. کاتسوکی فورا جواب داد. (جانم، عزیز دلم؟ جانم؟) لبخند به لب های شوتو آمد و پسرک با لحن امیدواری گفت "کاتسوکی؟" توانست لبخند کاتسوکی رو آنطرف خط حس کند. کاتسوکی با لحن شیطانی گفت (شما نباید الان خواب باشی، ترقه کوچولوی من؟) شوتو با لحن لوسی گفت (نه.) کاتسوکی خندید و گفت (جرقه کوچولو. عاشقتم.) شوتو با لحن آرامی گفت (کاتسوکی، برام پول میزنی تا فردا برم خرید؟) کاتسوکی نیشخندی زد. آن پسر میدانست چه زمانی لوس، هات، جدی یا ناز باشد.(جرقه کوچولو،هرچقدر پول که بخوای به حسابت میزنم.) متوجه سکوت آن طرف خط شد و فهمید که پسرکش خوابیده. به آرامی گفت (میام دنبالت، عزیزکم. یکم تحمل کنی، اومدم.) و بعد تماس را قطع کرد. ماگ خود را برداشت و کمی قهوه از آن نوشید. مزه ی تلخ قهوه را در دهانش حس کرد و آن را قورت داد. ماگ را سر جایش برگرداند و دوباره مشغول کارش شد. به یاد قول خود به پسرکش افتاد. گوشی اش را برداشت و 200 هزار دلار به حساب پسر زد. از برنامه خارج شد و به عکس پسر که بر روی صفحه ی قفل اش بود خیره شد. نیشخندی زد و لبخند پسر را از روی صفحه بوسید و تلفن را کنار گذاشت و دوباره مشغول کارش شد با زمزمه ی (خوب بخوابی، جرقه کوچولو.)
حب بسه. میدونم چرته.
پارت 1.
(خدایا خجالت میکشم از نوشتنش چه برسه به آپلودش.)
دیدگاه ها (۲)

به نظرتون فن فیک باکوتودو رو آپلود کنم؟

خب میخوام فیک تودوباکو بنویسم. نظراتتونو بگین. عاشقتونم همتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط