علامت ا/ت:○
علامت ا/ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_دوم
اما اون روز، روزِ واقعا متفاوتی براش بود.
مثل همیشه، وارد کلاس شد و به دانشجوهایی که با اشتیاق بهش چشم دوخته بودن سلام کرد.
دقیقا همون وقتی که سرجاش نشست، متوجهِ صندلیِ خالیای شد که بین بچهها وجود داشت.
صداش رو صاف کرد و پرسید:" غایب داریم؟!"
کسی دستش رو بلند کرد و جواب داد:" نه استاد. ا/ت... فکر کنم تقریبا یک ساعته که از دستشویی بیرون نمیاد. فقط صدای گریهش رو میشنیدیم."
بعد شنیدن این جواب از یکی از شاگرد هاش یکم شوکه شد...
توقع شنیدن همچین چیزی رو نداشت...
با همون لحن همیشگی ادامه داد:"یکی از دوستاتون نزدیک یک ساعته که تو دستشویی موند-"
حرفش با صدای تقه کوتاهی که به در خورد نصفه موند...
مینهو دختری رو دید که صورتش بیاندازه زیبا بود؛ حتی با اینکه چشماش و بینیِ قرمزش ثابت میکردن چقدر گریه کرده بود.
موهاش به هم ریخته و نامرتب بودن و سرش رو پایین گرفته بود.
با صدای گرفتهای لب زد:" استاد لی... عذر میخوام... میتونم بیام داخل؟..."
چندثانیه مکث کرد و به ا/ت خیره موند. اما لحظهای به خودش اومد و گفت:" اوه... آره آره؛ ب...بیا. میتونی بشینی سر جات."
بعد از ادای احترام کوچیکی به سمت صندلی که همیشه روش میشست رفت و نشست...
مینهو هم بعد از چک کردن دوباره شاگرد ها و مطمئن شدن از اینکه اینبار همه هستن شروع کردن به درس دادن...
مطالب رو به خوبی و کامل توضیح میداد حتی بعضی وقتا به شاگرد هاش استراحت میداد. مثل اینکه همین موضوع باعث شده بود که اون استاد محبوب همه بشه!
علاوه بر چهره نرمال و قشنگی که داشت اخلاق خوبی هم داشت، با شاگرد هاش میگفت و میخندید و وقت میگذروند اما به موقع هم جدی میشد و بحث شوخی رو کنار میزاشت!
اما امروز، واقعا خودش هم نمیدونست چرا داره اینطور رفتار میکنه.
نمیتونست از ا/ت چشم برنداره و نمیتونست از این فکر بیرون بیاد که چی باعث ناراحتیش شده؛ در حدی که بخواد اینهمه مدت براش گریه کنه.
بخاطر اینکه این موضوع تمامِ تمرکزش رو به هم میزد، جلو رفت و بالای سرِ دختر وایستاد.
_ا/ت... اگه حالت خوب نیست میتونی دفترت رو به من بدی. مبحث جدیدی شروع کردیم و میترسم که عقب بیوفتی. تا بعد... امروز میتونم جزوه رو برات بنویسم.
دختر به چشمای مینهو خیره شد و با دستپاچگی گفت:" نهنه استاد! خودم انجامش میدم. واقعا مشکلی نیست...!"
ادامه دارد...
#lily/#yuji
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_دوم
اما اون روز، روزِ واقعا متفاوتی براش بود.
مثل همیشه، وارد کلاس شد و به دانشجوهایی که با اشتیاق بهش چشم دوخته بودن سلام کرد.
دقیقا همون وقتی که سرجاش نشست، متوجهِ صندلیِ خالیای شد که بین بچهها وجود داشت.
صداش رو صاف کرد و پرسید:" غایب داریم؟!"
کسی دستش رو بلند کرد و جواب داد:" نه استاد. ا/ت... فکر کنم تقریبا یک ساعته که از دستشویی بیرون نمیاد. فقط صدای گریهش رو میشنیدیم."
بعد شنیدن این جواب از یکی از شاگرد هاش یکم شوکه شد...
توقع شنیدن همچین چیزی رو نداشت...
با همون لحن همیشگی ادامه داد:"یکی از دوستاتون نزدیک یک ساعته که تو دستشویی موند-"
حرفش با صدای تقه کوتاهی که به در خورد نصفه موند...
مینهو دختری رو دید که صورتش بیاندازه زیبا بود؛ حتی با اینکه چشماش و بینیِ قرمزش ثابت میکردن چقدر گریه کرده بود.
موهاش به هم ریخته و نامرتب بودن و سرش رو پایین گرفته بود.
با صدای گرفتهای لب زد:" استاد لی... عذر میخوام... میتونم بیام داخل؟..."
چندثانیه مکث کرد و به ا/ت خیره موند. اما لحظهای به خودش اومد و گفت:" اوه... آره آره؛ ب...بیا. میتونی بشینی سر جات."
بعد از ادای احترام کوچیکی به سمت صندلی که همیشه روش میشست رفت و نشست...
مینهو هم بعد از چک کردن دوباره شاگرد ها و مطمئن شدن از اینکه اینبار همه هستن شروع کردن به درس دادن...
مطالب رو به خوبی و کامل توضیح میداد حتی بعضی وقتا به شاگرد هاش استراحت میداد. مثل اینکه همین موضوع باعث شده بود که اون استاد محبوب همه بشه!
علاوه بر چهره نرمال و قشنگی که داشت اخلاق خوبی هم داشت، با شاگرد هاش میگفت و میخندید و وقت میگذروند اما به موقع هم جدی میشد و بحث شوخی رو کنار میزاشت!
اما امروز، واقعا خودش هم نمیدونست چرا داره اینطور رفتار میکنه.
نمیتونست از ا/ت چشم برنداره و نمیتونست از این فکر بیرون بیاد که چی باعث ناراحتیش شده؛ در حدی که بخواد اینهمه مدت براش گریه کنه.
بخاطر اینکه این موضوع تمامِ تمرکزش رو به هم میزد، جلو رفت و بالای سرِ دختر وایستاد.
_ا/ت... اگه حالت خوب نیست میتونی دفترت رو به من بدی. مبحث جدیدی شروع کردیم و میترسم که عقب بیوفتی. تا بعد... امروز میتونم جزوه رو برات بنویسم.
دختر به چشمای مینهو خیره شد و با دستپاچگی گفت:" نهنه استاد! خودم انجامش میدم. واقعا مشکلی نیست...!"
ادامه دارد...
#lily/#yuji
- ۱۳۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط