(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part²¹
﴿ویو راوی﴾
دو روز بعد...
مدرسه دوباره مثل همیشه شلوغ شده بود.
صدای زنگ کلاسها، خندهی دانشآموزها و رفتوآمد در راهروها، انگار تمام اتفاقات چند روز گذشته را از ذهن همه پاک کرده بود.
ات هم سعی میکرد همهچیز را عادی ببیند.
کنار لیا نشسته بود و به حرفهای او گوش میداد.
لیا: هنوز باورم نمیشه چند روز غیبت کردی.
ات: خودمم باورم نمیشه...
...
زنگ تفریح
ات بطری آبش را برداشت و از کلاس بیرون آمد.
تهیونگ با همان قدمهای آرام به سمتش آمد.
پشت سرش جین و جونگکوک هم بودند.
تهیونگ: یه چیزی یادت نرفته؟
ات: چی؟
تهیونگ: شام.
ات خندید.
ات: آهان... امشب.
تهیونگ: بعد از مدرسه.
ات: باشه.
جین با خنده خودش را بین آن دو جا داد و گفت:
جین: فقط یه هشدار!
ات: چه هشداری؟
جین: مواظب باش تهیونگ گشنش نشه...
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: خب؟
جین با خندهی شیطنتآمیزی ادامه داد:
جین: چون اگه خیلی گشنه بشه... ممکنه تو رو هم بخوره!
ات ناخودآگاه زد زیر خنده.
ات: واقعاً؟!
تهیونگ با اخم به جین نگاه کرد.
تهیونگ: تموم کردی؟
جین: من که فقط حقیقت رو گفتم!
تهیونگ: بهتره قبل از اینکه نظرم عوض بشه، از جلو چشمم گم شی.
جین دو قدم عقب رفت و دستهایش را بالا برد.
جین: باشه بابا! رفتم... فقط بعداً نگین هشدار ندادم!
ات هنوز خنده روی لبش بود.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت و خیلی آرام گفت:
تهیونگ: ساعت هفت.
دیر نکن.
ات لبخند زد.
ات: باشه... سر وقت میام.
تهیونگ سرش را تکان داد و همراه جونگکوک از راهرو دور شد، در حالی که جین هنوز از دور با خنده برای ات دست تکان میداد.
...
بعد از مدرسه
ات و تهیونگ سوار ماشین شدم و تهیونگ رفت به یکی از شیک ترین رستوران ها
داخل رستوران فضایی گرم و آرام داشت.
نور ملایم، موسیقی بیکلام و بوی غذا، حس خوبی به ات میداد.
هر دو روبهروی هم نشستند.
چند دقیقه اول فقط مشغول نگاه کردن به منو بودند.
سکوت بینشان عجیب نبود، اما ات بالاخره آن را شکست.
ات: راستش... فکر نمیکردم یه روز با تو بشینم سر یه میز غذا بخورم.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از منو بردارد، گفت:
تهیونگ: خودمم فکر نمیکردم.
ات لبخند زد.
ات: اولین روز مدرسه رو یادت هست؟
تهیونگ: وقتی باهام بحث کردی؟
ات: آره.
تهیونگ: همون روز فهمیدم با بقیه فرق داری.
ات با تعجب ابرویش را بالا برد.
ات: یعنی از همون اول ازم بدت نمیاومد؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
تهیونگ: اگه بدم میاومد...
هیچوقت دنبالت نمیاومدم.
ات برای لحظهای چیزی نگفت.
همان موقع پیشخدمت سفارششان را آورد.
چند دقیقه در سکوت مشغول غذا خوردن شدند.
بعد ات با خنده گفت:
ات: یه سؤال بپرسم؟
تهیونگ: بپرس.
ات: همیشه انقدر کمحرفی؟
تهیونگ: نه.
ات: پس کی پرحرف میشی؟
تهیونگ: وقتی طرف مقابلم ارزش حرف زدن داشته باشه.
ات وانمود کرد ناراحت شده.
ات: یعنی من ارزش ندارم؟
برای اولین بار، تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
تهیونگ: گفتم «وقتی»...
الان که دارم حرف میزنم.
ات خندید.
ات: وای... بالاخره یه شوخی هم از تو دیدم.
...
چند دقیقه بعد...
ات: راستی...
اون روز تو انبار...
واقعاً ترسیده بودی؟
تهیونگ نگاهش را از بشقاب برداشت.
تهیونگ: آره.
ات: تو؟ ترس؟
تهیونگ: از اینکه دیر برسم.
ات برای چند لحظه ساکت شد.
قلبش بیدلیل تندتر میزد.
برای عوض کردن موضوع گفت:
ات: خب... حالا نوبت توئه سؤال بپرسی.
تهیونگ کمی فکر کرد.
تهیونگ: غذات همیشه اینقدر کمه؟
ات: آره.
تهیونگ: از فردا بیشتر غذا بخور.
ات: چرا؟
تهیونگ: چون از خودت مراقبت نمیکنی.
ات لبخند محوی زد.
نمیدانست چرا، اما این جمله بیشتر از هر تعریف دیگری به دلش نشست.
...
پیشخدمت صورتحساب را آورد.
ات سریع کیفش را باز کرد.
ات: این یکی با منه.
اما پیشخدمت با احترام گفت:
پیشخدمت: صورتحساب پرداخت شده، خانم.
ات با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
ات: قرار بود مهمون من باشی.
تهیونگ از جایش بلند شد و کتش را پوشید.
تهیونگ: بودی.فقط...من اجازه نمیدم دختری که با منه، حساب کنه.
ات: پس این شد تقلب!
تهیونگ: نه.این شد یه قرار خوب.
ات برای چند لحظه به او خیره ماند.
ات:قرار؟
بعد لبخند زد.
بعد از شام تهیونگ ات رو رسوند خونش و خودشم رفت خونه خودش)
#part²¹
﴿ویو راوی﴾
دو روز بعد...
مدرسه دوباره مثل همیشه شلوغ شده بود.
صدای زنگ کلاسها، خندهی دانشآموزها و رفتوآمد در راهروها، انگار تمام اتفاقات چند روز گذشته را از ذهن همه پاک کرده بود.
ات هم سعی میکرد همهچیز را عادی ببیند.
کنار لیا نشسته بود و به حرفهای او گوش میداد.
لیا: هنوز باورم نمیشه چند روز غیبت کردی.
ات: خودمم باورم نمیشه...
...
زنگ تفریح
ات بطری آبش را برداشت و از کلاس بیرون آمد.
تهیونگ با همان قدمهای آرام به سمتش آمد.
پشت سرش جین و جونگکوک هم بودند.
تهیونگ: یه چیزی یادت نرفته؟
ات: چی؟
تهیونگ: شام.
ات خندید.
ات: آهان... امشب.
تهیونگ: بعد از مدرسه.
ات: باشه.
جین با خنده خودش را بین آن دو جا داد و گفت:
جین: فقط یه هشدار!
ات: چه هشداری؟
جین: مواظب باش تهیونگ گشنش نشه...
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: خب؟
جین با خندهی شیطنتآمیزی ادامه داد:
جین: چون اگه خیلی گشنه بشه... ممکنه تو رو هم بخوره!
ات ناخودآگاه زد زیر خنده.
ات: واقعاً؟!
تهیونگ با اخم به جین نگاه کرد.
تهیونگ: تموم کردی؟
جین: من که فقط حقیقت رو گفتم!
تهیونگ: بهتره قبل از اینکه نظرم عوض بشه، از جلو چشمم گم شی.
جین دو قدم عقب رفت و دستهایش را بالا برد.
جین: باشه بابا! رفتم... فقط بعداً نگین هشدار ندادم!
ات هنوز خنده روی لبش بود.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت و خیلی آرام گفت:
تهیونگ: ساعت هفت.
دیر نکن.
ات لبخند زد.
ات: باشه... سر وقت میام.
تهیونگ سرش را تکان داد و همراه جونگکوک از راهرو دور شد، در حالی که جین هنوز از دور با خنده برای ات دست تکان میداد.
...
بعد از مدرسه
ات و تهیونگ سوار ماشین شدم و تهیونگ رفت به یکی از شیک ترین رستوران ها
داخل رستوران فضایی گرم و آرام داشت.
نور ملایم، موسیقی بیکلام و بوی غذا، حس خوبی به ات میداد.
هر دو روبهروی هم نشستند.
چند دقیقه اول فقط مشغول نگاه کردن به منو بودند.
سکوت بینشان عجیب نبود، اما ات بالاخره آن را شکست.
ات: راستش... فکر نمیکردم یه روز با تو بشینم سر یه میز غذا بخورم.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از منو بردارد، گفت:
تهیونگ: خودمم فکر نمیکردم.
ات لبخند زد.
ات: اولین روز مدرسه رو یادت هست؟
تهیونگ: وقتی باهام بحث کردی؟
ات: آره.
تهیونگ: همون روز فهمیدم با بقیه فرق داری.
ات با تعجب ابرویش را بالا برد.
ات: یعنی از همون اول ازم بدت نمیاومد؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
تهیونگ: اگه بدم میاومد...
هیچوقت دنبالت نمیاومدم.
ات برای لحظهای چیزی نگفت.
همان موقع پیشخدمت سفارششان را آورد.
چند دقیقه در سکوت مشغول غذا خوردن شدند.
بعد ات با خنده گفت:
ات: یه سؤال بپرسم؟
تهیونگ: بپرس.
ات: همیشه انقدر کمحرفی؟
تهیونگ: نه.
ات: پس کی پرحرف میشی؟
تهیونگ: وقتی طرف مقابلم ارزش حرف زدن داشته باشه.
ات وانمود کرد ناراحت شده.
ات: یعنی من ارزش ندارم؟
برای اولین بار، تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
تهیونگ: گفتم «وقتی»...
الان که دارم حرف میزنم.
ات خندید.
ات: وای... بالاخره یه شوخی هم از تو دیدم.
...
چند دقیقه بعد...
ات: راستی...
اون روز تو انبار...
واقعاً ترسیده بودی؟
تهیونگ نگاهش را از بشقاب برداشت.
تهیونگ: آره.
ات: تو؟ ترس؟
تهیونگ: از اینکه دیر برسم.
ات برای چند لحظه ساکت شد.
قلبش بیدلیل تندتر میزد.
برای عوض کردن موضوع گفت:
ات: خب... حالا نوبت توئه سؤال بپرسی.
تهیونگ کمی فکر کرد.
تهیونگ: غذات همیشه اینقدر کمه؟
ات: آره.
تهیونگ: از فردا بیشتر غذا بخور.
ات: چرا؟
تهیونگ: چون از خودت مراقبت نمیکنی.
ات لبخند محوی زد.
نمیدانست چرا، اما این جمله بیشتر از هر تعریف دیگری به دلش نشست.
...
پیشخدمت صورتحساب را آورد.
ات سریع کیفش را باز کرد.
ات: این یکی با منه.
اما پیشخدمت با احترام گفت:
پیشخدمت: صورتحساب پرداخت شده، خانم.
ات با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
ات: قرار بود مهمون من باشی.
تهیونگ از جایش بلند شد و کتش را پوشید.
تهیونگ: بودی.فقط...من اجازه نمیدم دختری که با منه، حساب کنه.
ات: پس این شد تقلب!
تهیونگ: نه.این شد یه قرار خوب.
ات برای چند لحظه به او خیره ماند.
ات:قرار؟
بعد لبخند زد.
بعد از شام تهیونگ ات رو رسوند خونش و خودشم رفت خونه خودش)
- ۱۸۴
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط