عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۴۷
باد سرد شب از روی آبهای اسکله اینچئون میوزید. مه غلیظ، بیشتر انبارهای قدیمی را پوشانده بود و فقط نور چند چراغ زردرنگ، مسیر باریک اسکله را روشن میکرد. فراری مشکی جونگکوک چند صد متر دورتر متوقف شد و هر دو با احتیاط از ماشین پیاده شدند.
جونگکوک نگاهی به ساعتش انداخت.
«یازده شد.»
هانا اطراف را بررسی کرد.
«خیلی ساکته...»
بعد آرامتر گفت:
«همین سکوت بیشتر نگرانم میکنه.»
هر دو وارد انبار علامتگذاریشده شدند. داخل انبار فقط چند کانتینر بزرگ و جعبههای چوبی دیده میشد. صدای چکه کردن آب در فضای خالی میپیچید و هیچ اثری از آن مرد ناشناس نبود.
ناگهان صدایی از بلندگوی قدیمی انبار پخش شد.
«بالاخره اومدین...»
جونگکوک سریع اطراف را نگاه کرد.
«خودتو نشون بده!»
صدای مرد با خنده کوتاهی همراه شد.
«هنوز نه.»
چند ثانیه بعد، صفحه نمایش کوچکی که روی دیوار نصب شده بود روشن شد. تصویر مردی با ماسک روی آن ظاهر شد. هارد Project X را در دست گرفته بود و آرام آن را جلوی دوربین تکان داد.
مرد گفت:
«دنبال این هستین؟»
هانا یک قدم جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
مرد جواب نداد.
او فقط یک فایل ویدیویی را روی صفحه پخش کرد. تصویر مربوط به چند سال قبل بود؛ جلسهای محرمانه میان رئیس هیئتمدیره و چند سرمایهگذار خارجی. در ویدیو مشخص بود که آنها عمداً پروژه را متوقف کردهاند تا سهام شرکت را با قیمت پایین بخرند.
جونگکوک با ناباوری به تصویر نگاه میکرد.
«پس... تمام این سالها...»
هانا آرام گفت:
«حق با کانگ مینسو بود.»
ویدیو ناگهان قطع شد.
مرد ماسکدار گفت:
«این فقط بخش کوچکی از حقیقته.»
«اگر همه مدارک منتشر بشه...»
«چند نفر از بزرگترین مدیرهای صنعت خودرو زندانی میشن.»
جونگکوک با صدایی محکم گفت:
«هارد رو بهم بده.»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«یه شرط داره.»
هانا اخم کرد.
«چه شرطی؟»
«رئیس هیئتمدیره باید امشب شخصاً اینجا بیاد.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«غیرممکنه.»
مرد لبخند زد.
«پس حقیقت هم برای همیشه از بین میره.»
در همان لحظه، صدای ترمز چند خودرو بیرون انبار پیچید. نور چراغها از لای درهای فلزی داخل افتاد. هانا و جونگکوک همزمان به سمت ورودی برگشتند.
درِ بزرگ انبار آرام باز شد.
رئیس هیئتمدیره، همراه چند مرد مسلح وارد شد.
لبخند مطمئنی روی صورتش بود.
«فکر نمیکردم انقدر راحت همتون رو یکجا پیدا کنم.»
هانا خیلی آرام کنار جونگکوک ایستاد.
زیر لب گفت:
«فکر کنم امشب قراره حساب همهچیز تسویه بشه.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از رئیس هیئتمدیره بردارد، خیلی آرام دست هانا را گرفت.
«هر اتفاقی افتاد...»
«این بار کنار هم تمومش میکنیم.»
هانا لبخند کوتاهی زد و دستش را محکمتر فشرد.
دیگر هیچکدام تنها نبودند.
اما درست در همان لحظه...
مرد ماسکدار، هارد Project X را از بالای سکو به پایین پرت کرد.
هارد وسط انبار روی زمین سر خورد...
و هم هانا، هم جونگکوک، هم افراد رئیس هیئتمدیره، همزمان به سمت آن دویدند.
«سرنوشت Project X... حالا فقط چند قدم با آنها فاصله داشت.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
سکته کنید تا شب 🤣
امشب پارت های اخر رو اپ میکنم
از ۹ به بعد ان باشید
حیحیحی سکته کردین نه؟ 😍
پارت : ۴۷
باد سرد شب از روی آبهای اسکله اینچئون میوزید. مه غلیظ، بیشتر انبارهای قدیمی را پوشانده بود و فقط نور چند چراغ زردرنگ، مسیر باریک اسکله را روشن میکرد. فراری مشکی جونگکوک چند صد متر دورتر متوقف شد و هر دو با احتیاط از ماشین پیاده شدند.
جونگکوک نگاهی به ساعتش انداخت.
«یازده شد.»
هانا اطراف را بررسی کرد.
«خیلی ساکته...»
بعد آرامتر گفت:
«همین سکوت بیشتر نگرانم میکنه.»
هر دو وارد انبار علامتگذاریشده شدند. داخل انبار فقط چند کانتینر بزرگ و جعبههای چوبی دیده میشد. صدای چکه کردن آب در فضای خالی میپیچید و هیچ اثری از آن مرد ناشناس نبود.
ناگهان صدایی از بلندگوی قدیمی انبار پخش شد.
«بالاخره اومدین...»
جونگکوک سریع اطراف را نگاه کرد.
«خودتو نشون بده!»
صدای مرد با خنده کوتاهی همراه شد.
«هنوز نه.»
چند ثانیه بعد، صفحه نمایش کوچکی که روی دیوار نصب شده بود روشن شد. تصویر مردی با ماسک روی آن ظاهر شد. هارد Project X را در دست گرفته بود و آرام آن را جلوی دوربین تکان داد.
مرد گفت:
«دنبال این هستین؟»
هانا یک قدم جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
مرد جواب نداد.
او فقط یک فایل ویدیویی را روی صفحه پخش کرد. تصویر مربوط به چند سال قبل بود؛ جلسهای محرمانه میان رئیس هیئتمدیره و چند سرمایهگذار خارجی. در ویدیو مشخص بود که آنها عمداً پروژه را متوقف کردهاند تا سهام شرکت را با قیمت پایین بخرند.
جونگکوک با ناباوری به تصویر نگاه میکرد.
«پس... تمام این سالها...»
هانا آرام گفت:
«حق با کانگ مینسو بود.»
ویدیو ناگهان قطع شد.
مرد ماسکدار گفت:
«این فقط بخش کوچکی از حقیقته.»
«اگر همه مدارک منتشر بشه...»
«چند نفر از بزرگترین مدیرهای صنعت خودرو زندانی میشن.»
جونگکوک با صدایی محکم گفت:
«هارد رو بهم بده.»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«یه شرط داره.»
هانا اخم کرد.
«چه شرطی؟»
«رئیس هیئتمدیره باید امشب شخصاً اینجا بیاد.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«غیرممکنه.»
مرد لبخند زد.
«پس حقیقت هم برای همیشه از بین میره.»
در همان لحظه، صدای ترمز چند خودرو بیرون انبار پیچید. نور چراغها از لای درهای فلزی داخل افتاد. هانا و جونگکوک همزمان به سمت ورودی برگشتند.
درِ بزرگ انبار آرام باز شد.
رئیس هیئتمدیره، همراه چند مرد مسلح وارد شد.
لبخند مطمئنی روی صورتش بود.
«فکر نمیکردم انقدر راحت همتون رو یکجا پیدا کنم.»
هانا خیلی آرام کنار جونگکوک ایستاد.
زیر لب گفت:
«فکر کنم امشب قراره حساب همهچیز تسویه بشه.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از رئیس هیئتمدیره بردارد، خیلی آرام دست هانا را گرفت.
«هر اتفاقی افتاد...»
«این بار کنار هم تمومش میکنیم.»
هانا لبخند کوتاهی زد و دستش را محکمتر فشرد.
دیگر هیچکدام تنها نبودند.
اما درست در همان لحظه...
مرد ماسکدار، هارد Project X را از بالای سکو به پایین پرت کرد.
هارد وسط انبار روی زمین سر خورد...
و هم هانا، هم جونگکوک، هم افراد رئیس هیئتمدیره، همزمان به سمت آن دویدند.
«سرنوشت Project X... حالا فقط چند قدم با آنها فاصله داشت.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
سکته کنید تا شب 🤣
امشب پارت های اخر رو اپ میکنم
از ۹ به بعد ان باشید
حیحیحی سکته کردین نه؟ 😍
- ۷۰۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط