{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دل من یکسره از عشق خبر می گیرد

دل من یکسره از عشق خبر می گیرد
از دو چشمانِ سیاهِ تو شرر می گیرد
دائما از غم دوری تو دیده گریان
از فراقت همه شب خون به جگر می گیرد
یاد گیسوی پریشان تو از شامگهان
خواب از دیده ی من تا به سحر می گیرد
کام بگشا و مرا با غزلی مهمان کن
که از آن غنچه بسی قند و شکر می گیرد
شهر بی تو شده چون خانه ی ارواح مرا
زین سبب دل زغمت عزم سفر می گیرد
دوری ات گشته بسی سخت در این دور زمان
همچو یعقوب مرا نور بصر می گیرد
اگر این دیده و دل سر به سوی خاک بَرَند
روح از کالبدم سوی تو پر می گیرد
دیدگاه ها (۷)

در سال سـوم نظری...عاشـــــقت شدم - نه ماه محض دربه دری- عاش...

بهارِ با تو بودن‌ها چه شد؟ پاییز دلتنگی‌ست کجایی صبح من؟ شام...

‍ ‍ ‍ رفتی و نیامدی، اگر برگردیگویم به خدا که هر که هستی، مر...

شبی عشق رخت سودای من بودجهانی محشر از غوغای من بودشبی بود و ...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

⏝ׄ⏝⏝ׄ⏝‌꩜ @ارغوانم ꩜⏝ׄ⏝⏝ׄ⏝‌ارغوان،شاخه همخون جدا مانده منآسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط