رقص با مافیا ♦ پارت 1
رقص با مافیا ♦ پارت 1
ویو لی بورام
صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم به خاطر اینکه دیشب مکلم پیشم بود و به خاطر اینکه اونو از دست شوهرش که هرروز کتکش میزنه نجات دادم اوفففف چه شبی بود ساعت 8 صبح رو نشان میداد از تخت خواب بلند شدم و به سمت حموم رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم و اومدم بیرون داشتم لباسامو میپوشیدم که گوشیم به صدا دراومد گوشی رو از روی میز برداشتم و روی گوشی و خوندم سو بود وای خدا این دختر اخر منو دیونه میکنه
بورام : سلام سو این وقت صبح چیزی شده
سو : بورامممممممم سلامممممم خوبیییییی
بورام : گوشی از گوشم فاصله دادم وای گوشم اگه انرژی الان تو من داشتم .... مهم نیست خوب چیکار داشتی
سو : ببینم تو خوبی اخه احساس میکنم خیلی خسته ایی بورو
بورام : امم نه خوبم اما درمورد خستگی باید بگم زیاد 😄😄 اما الان خوبم
سو : اه خوبه بورو بهت گفته بودم یک دوست دارم که خیلی دوسش دارم گفتم امروز بریم رستوران و باهم اشنا تون کنم
بورام : نه سو به خدا اعصابم نمیکشه نمیتونم
سو:بورو ترو خدااا خواهش میکنم به خاطر من بورو ووو
بورام :اما سو اوففففف باشه ساعت چند؟؟؟
سو :ساعت 7 اماده باش میریم فعلا بورو
بورام : حرفشو زد قطع کرد باشه خداحافظی
ویو بورام
لباسامو پوشیدم و رفتم طبقه پایین وای فشارم افتاده بود هیچی نخورده رفته بودم حموم کی بیاد بگه آخه تو دیوونهای بوراممم ولش کن مهم نیست برم یه چیزی بخورم........... به تموم شدن صبحانه ساعت چک کردم ساعت 4 نشون میداد تصمیم گرفتم کمی دیگه بخوابم تا انرژی داشته باشم.....
ویو ساعت 6.....
ویو لی بورام
صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم به خاطر اینکه دیشب مکلم پیشم بود و به خاطر اینکه اونو از دست شوهرش که هرروز کتکش میزنه نجات دادم اوفففف چه شبی بود ساعت 8 صبح رو نشان میداد از تخت خواب بلند شدم و به سمت حموم رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم و اومدم بیرون داشتم لباسامو میپوشیدم که گوشیم به صدا دراومد گوشی رو از روی میز برداشتم و روی گوشی و خوندم سو بود وای خدا این دختر اخر منو دیونه میکنه
بورام : سلام سو این وقت صبح چیزی شده
سو : بورامممممممم سلامممممم خوبیییییی
بورام : گوشی از گوشم فاصله دادم وای گوشم اگه انرژی الان تو من داشتم .... مهم نیست خوب چیکار داشتی
سو : ببینم تو خوبی اخه احساس میکنم خیلی خسته ایی بورو
بورام : امم نه خوبم اما درمورد خستگی باید بگم زیاد 😄😄 اما الان خوبم
سو : اه خوبه بورو بهت گفته بودم یک دوست دارم که خیلی دوسش دارم گفتم امروز بریم رستوران و باهم اشنا تون کنم
بورام : نه سو به خدا اعصابم نمیکشه نمیتونم
سو:بورو ترو خدااا خواهش میکنم به خاطر من بورو ووو
بورام :اما سو اوففففف باشه ساعت چند؟؟؟
سو :ساعت 7 اماده باش میریم فعلا بورو
بورام : حرفشو زد قطع کرد باشه خداحافظی
ویو بورام
لباسامو پوشیدم و رفتم طبقه پایین وای فشارم افتاده بود هیچی نخورده رفته بودم حموم کی بیاد بگه آخه تو دیوونهای بوراممم ولش کن مهم نیست برم یه چیزی بخورم........... به تموم شدن صبحانه ساعت چک کردم ساعت 4 نشون میداد تصمیم گرفتم کمی دیگه بخوابم تا انرژی داشته باشم.....
ویو ساعت 6.....
- ۷۹
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط