دوستان عکس فیک تغییر کرده حواستون باشع
دوستان عکس فیک تغییر کرده حواستون باشع♡
تلخی عشق شیرین
Pt 4
وقتی رسیدم خونه بابام اومد سمتم با لبخندی روی لب:
"سلام دختر عروسم با اقا دام...."
"نیومد"
ات...
سریع رفتم سمت اتاقم خسته بودم ساعت 5:12 دقیقه بود
.وایـــــــــــــــــــــــــــــی یه چرت بزنم خوبه سر حال میشم خوودم رو روی تخت ولو کردم فردا باید برم مراسم عروسیم کی حال داره لباس عروسی بپوشه راستی از کاتبرت بپرسم ساعت چند مراسم «ادمین: دوستان یه توضیح درباره "کاتبرت"بهتون بگو کاتبرت فامیلی جیمین تو داستان"جیمین کاتبرت"» که سیاهــــــــــــــــــــــــــی
تهیونگ...
روی تخت دراز کشیده بودم کتابی رو میخوندم که اون روز باهم آشنا شده بودیم و باهم رفتیم کتاب خونه، از اون موقع عاشقش شدم تقریبن خورشید داره غروب میکنه
تا دیر نشده برم خرید کت شلوار بخرم خوصله اون دختره نونورو نداشتم که باهاش برم خرید خودم تنهایی میرم:
تهیونگ "جیمیــــــــنــــــــــ"
با عجله اومد سمتم:
جیمین "چیشد تهیونگ"
تهیونگ"سریع کالسکه رو اماده کن که منو ببر به بازار"
داشت میرفت که با چهره سوالی برگشت سمتم گفت:
"پس چرا اون موقع نرفتی"
مغرورانه نگاهش میکردم در جوابش :
"دلیلش به خودم ربط داره"
سریع سمت در قصر میرفتم در های قصر رو برایم باز کردند و کلاهم رو به پایین دادم سواره کالسکه شدم
"به سمت بازار شهر بزرگ برو"
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
-15دقیقه بعد-
از کالسکه پیاده شدم به سمت قسمتی که کت شلوار داره رفتم چشمم رو یه کت شلوار کرم گرفت خیلی خوب بود
بعد خرید کت شلوار باید برم حلقه ازدواج مون رو بخرم شرط میبندم نخریده ولی برای احتیاط بخرم، یه حلقه ساده دیدم اونو گرفتم
دیگه چی نیاز؟
"جیــــــمـــینـــــ"
با ترس اومد سمتم
"چیشده"
"تو همراه دختر برا خرید رفته بودی؟"
سر تکون داد به معنی "اره"
"خبــــ..... میدونی چیا خرید"
"اره.... لباسش و گرفت دسته گل... همین دوتا بود"
" چی دیگه مونده بخرم.. هم برا خودم هم برا اون "
با کمی مکث گفت:
"تاج، کفش هم برا خودتون هم برای خانم و.... همین"
رفتم سمت یکی از مغازه ها که تاج داشت همه شون خوشگل بود یکیش الماس داشت اونو برداشتم
بعد کفش فروشی رفتم و دوتا کفش خوشگل گرفتم
*********************
ویو در قصر
رسیدم قصر، تاج و کفش عروس رو به خدمت کارا دادم که فردا بهش بدن
رفتم تو اتاقم لباسم رو اویزون کردم برای فردا
رفتم رو تختم دراز کشیدم و سیــــــاهــــــــــــــی
☆
شب براتون پارت بعدی رو میزارم اگه حمایت ها زیاد باشه دوتا پارت میزارم
بای ♡
تلخی عشق شیرین
Pt 4
وقتی رسیدم خونه بابام اومد سمتم با لبخندی روی لب:
"سلام دختر عروسم با اقا دام...."
"نیومد"
ات...
سریع رفتم سمت اتاقم خسته بودم ساعت 5:12 دقیقه بود
.وایـــــــــــــــــــــــــــــی یه چرت بزنم خوبه سر حال میشم خوودم رو روی تخت ولو کردم فردا باید برم مراسم عروسیم کی حال داره لباس عروسی بپوشه راستی از کاتبرت بپرسم ساعت چند مراسم «ادمین: دوستان یه توضیح درباره "کاتبرت"بهتون بگو کاتبرت فامیلی جیمین تو داستان"جیمین کاتبرت"» که سیاهــــــــــــــــــــــــــی
تهیونگ...
روی تخت دراز کشیده بودم کتابی رو میخوندم که اون روز باهم آشنا شده بودیم و باهم رفتیم کتاب خونه، از اون موقع عاشقش شدم تقریبن خورشید داره غروب میکنه
تا دیر نشده برم خرید کت شلوار بخرم خوصله اون دختره نونورو نداشتم که باهاش برم خرید خودم تنهایی میرم:
تهیونگ "جیمیــــــــنــــــــــ"
با عجله اومد سمتم:
جیمین "چیشد تهیونگ"
تهیونگ"سریع کالسکه رو اماده کن که منو ببر به بازار"
داشت میرفت که با چهره سوالی برگشت سمتم گفت:
"پس چرا اون موقع نرفتی"
مغرورانه نگاهش میکردم در جوابش :
"دلیلش به خودم ربط داره"
سریع سمت در قصر میرفتم در های قصر رو برایم باز کردند و کلاهم رو به پایین دادم سواره کالسکه شدم
"به سمت بازار شهر بزرگ برو"
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
-15دقیقه بعد-
از کالسکه پیاده شدم به سمت قسمتی که کت شلوار داره رفتم چشمم رو یه کت شلوار کرم گرفت خیلی خوب بود
بعد خرید کت شلوار باید برم حلقه ازدواج مون رو بخرم شرط میبندم نخریده ولی برای احتیاط بخرم، یه حلقه ساده دیدم اونو گرفتم
دیگه چی نیاز؟
"جیــــــمـــینـــــ"
با ترس اومد سمتم
"چیشده"
"تو همراه دختر برا خرید رفته بودی؟"
سر تکون داد به معنی "اره"
"خبــــ..... میدونی چیا خرید"
"اره.... لباسش و گرفت دسته گل... همین دوتا بود"
" چی دیگه مونده بخرم.. هم برا خودم هم برا اون "
با کمی مکث گفت:
"تاج، کفش هم برا خودتون هم برای خانم و.... همین"
رفتم سمت یکی از مغازه ها که تاج داشت همه شون خوشگل بود یکیش الماس داشت اونو برداشتم
بعد کفش فروشی رفتم و دوتا کفش خوشگل گرفتم
*********************
ویو در قصر
رسیدم قصر، تاج و کفش عروس رو به خدمت کارا دادم که فردا بهش بدن
رفتم تو اتاقم لباسم رو اویزون کردم برای فردا
رفتم رو تختم دراز کشیدم و سیــــــاهــــــــــــــی
☆
شب براتون پارت بعدی رو میزارم اگه حمایت ها زیاد باشه دوتا پارت میزارم
بای ♡
- ۱.۳k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط