{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود میبرد. روزی بزرگی او را دید و فرمود:آن زن کیست؟
گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم.
آن بزرگ فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن.
شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت:
اخه نکبت ! تو بهتر می فهمی یا این بزرگوار ؟؟؟؟
خههخه
دیدگاه ها (۳)

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود ...

صرفا جهت خنده شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت،همراه خود...

داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذ...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشتو هرجا می رفت، همراه خود...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خو...

تو بهتر مي فهمی يا پيغمبر خدا؟ شخصي مادر پيرش را در زنبيلي م...

کی بیشتر می فهمه! - شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط