{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود میبرد. روزی بزرگی او را دید و فرمود:آن زن کیست؟
گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم.
آن بزرگ فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن.
شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت:
اخه نکبت ! تو بهتر می فهمی یا این بزرگوار ؟؟؟؟
خههخه
دیدگاه ها (۳)

یه روز توخونه تنهای تنهایییهویی میبینیاین یارووه داره ازپله...

بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به بیرون خوش...

خخخخخخخهههخهسوختم سووووووختمسسوسسسوسسسسوخمخههخهه

پسر باس همیشه ته ریش داشته باشه . . .قدش بلند باشه . . .موها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط