شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود میبرد. روزی بزرگی او را دید و فرمود:آن زن کیست؟
گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم.
آن بزرگ فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن.
شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت:
اخه نکبت ! تو بهتر می فهمی یا این بزرگوار ؟؟؟؟
خههخه
گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم.
آن بزرگ فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن.
شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت:
اخه نکبت ! تو بهتر می فهمی یا این بزرگوار ؟؟؟؟
خههخه
- ۸۱۶
- ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط