{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت بیست‌وهشتم | بهای حقیقت

باران بی‌امان می‌بارید.

قطره‌های خون کاوه، با آب باران روی سنگ‌های قبرستان مخلوط می‌شد.

آوا هنوز زانو زده بود.

دست‌های لرزانش روی صورت کاوه بود.

ـ «کاوه... چشمات رو ببند، ولی نخواب... خواهش می‌کنم...»

کاوه با سختی خندید.

لب‌هایش از درد رنگ باخته بود.

ـ «اولین باره...»

نفس عمیقی کشید.

ـ «می‌بینم یکی برای من گریه می‌کنه.»

این جمله...

مثل خنجری در قلب آوا نشست.

اشک‌هایش بی‌اختیار روی صورت کاوه چکید.

ـ «خفه شو...»

صدایش از گریه می‌لرزید.

ـ «اگه یه بار دیگه حرف از مردن بزنی، خودم می‌کشمت...»

کاوه با همان لبخند همیشگی، خیلی آرام گفت:

ـ «همین که از دست تو باشه... بد نیست.»

آوا با مشت کوچکش آرام به سینه‌ی او کوبید.

ـ «هنوزم شوخی؟!»

اما این بار، خودش هم میان گریه خندید.

خنده‌ای کوتاه...

که بلافاصله دوباره به هق‌هق تبدیل شد.


---

چند متر آن‌طرف‌تر...

آرمان کنار مرد مرموز زانو زده بود.

نبضش را گرفت.

ضعیف...

اما هنوز زنده بود.

او فوراً بی‌سیمش را برداشت.

ـ «آمبولانس و تیم پزشکی! سریع!»

چند ثانیه سکوت...

بعد صدای بی‌سیم آمد:

ـ «رئیس... مسیرهای منتهی به قبرستان بسته شده.»

آرمان اخم کرد.

ـ «توسط کی؟»

ـ «گارد سایه...»


---

در همان لحظه...

صدای موتور همان دختر مرموز دوباره در قبرستان پیچید.

او کنار آرمان ترمز کرد.

این بار دیگر اسلحه‌اش را پایین گرفته بود.

آرمان فوراً به سمتش نشانه رفت.

ـ «یه قدم دیگه برداری، شلیک می‌کنم.»

دختر بدون ترس از موتور پیاده شد.

ـ «اگه می‌خواستم بجنگم...»

نگاهش را به کاوه انداخت.

ـ «همون موقع توی جنگل کشته بودمتون.»

کاوه با زحمت سر بلند کرد.

ـ «لیانا...»

آوا با تعجب به او نگاه کرد.

ـ «اسمش لیاناست؟»

دختر آهسته سر تکان داد.

ـ «بالاخره بعد از سال‌ها اسمم رو یادت اومد.»

کاوه نگاهش را پایین انداخت.

چیزی در گذشته‌ی آن دو وجود داشت...

چیزی که هیچ‌کس از آن خبر نداشت.


---

لیانا کیف کوچکی از روی موتور برداشت.

کنار کاوه زانو زد.

ـ «گلوله عمیق نیست.»

بدون اجازه، زخمش را بررسی کرد.

کاوه اخم کرد.

ـ «لازم نیست...»

لیانا با عصبانیت میان حرفش پرید.

ـ «همیشه فکر می‌کنی باید همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنی!»

برای چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد خیلی آرام‌تر گفت:

ـ «همین اخلاقت یه روز می‌کشتت...»

آوا با دقت به آن دو نگاه می‌کرد.

نمی‌دانست چرا...

اما دلش فشرده شد.

انگار دیدن کسی که این‌قدر نگران کاوه بود، آزارش می‌داد.

احساسی که هنوز حاضر نبود اسمش را روی زبان بیاورد.


---

آرمان متوجه نگاه آوا شد.

نگاهی که روی لیانا و کاوه مانده بود.

برای اولین بار، لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.

نه از روی خوشحالی...

از روی اینکه فهمید قلب آوا، دیگر نسبت به کاوه بی‌تفاوت نیست.

اما همان لحظه، لبخندش محو شد.

چون می‌دانست این موضوع، همه‌چیز را سخت‌تر می‌کند.


---

مرد مرموز ناگهان با سرفه‌ای شدید به هوش آمد.

همه دورش جمع شدند.

او با سختی نفس می‌کشید.

نگاهش مستقیم روی آوا افتاد.

ـ «وقت... کمه...»

آوا دستش را گرفت.

ـ «خواهش می‌کنم... حقیقت رو بگین.»

مرد با زحمت دستش را داخل جیب کتش برد.

کلیدی قدیمی بیرون آورد.

کلیدی از نقره...

که سر آن، به شکل یک کلاغ ساخته شده بود.

آن را در دست آوا گذاشت.

ـ «صندوق... سیاه... فقط... با این...»

ناگهان سرفه‌ی شدیدی کرد.

خون از گوشه‌ی لبش جاری شد.

ـ «اما...»

چشم‌هایش از وحشت گشاد شد.

انگار چیزی را پشت سر آوا دیده بود.

لب‌هایش لرزید.

ـ «نه... اون... اینجاست...»

آوا با ترس برگشت.

هیچ‌کس نبود.

فقط مه...

و صدای کلاغ‌ها.

وقتی دوباره به مرد نگاه کرد...

سرش آرام روی شانه افتاده بود.

نبضش...

دیگر نمی‌زد.


---

در همان لحظه...

صدای زنگ تلفن آرمان بلند شد.

شماره ناشناس.

او تماس را وصل کرد.

چند ثانیه فقط گوش داد.

بعد...

رنگ از صورتش پرید.

ـ «...چی گفتی؟»

آوا با نگرانی نزدیک شد.

آرمان به‌آرامی تلفن را پایین آورد.

صدایش به‌سختی شنیده می‌شد.

ـ «عمارت...»

مکث کرد.

ـ «عمارت آتیش گرفته.»

سکوت مرگباری همه‌جا را فرا گرفت.

اما جمله‌ی بعدی، از آتش هم وحشتناک‌تر بود.

ـ «و... کسی از داخل عمارت، صندوق سیاه رو دزدیده...»

کلیدی که در دست آوا بود، از بین انگشتانش لیز خورد و روی سنگ قبر افتاد.

تق...

صدایش در سکوت قبرستان پیچید.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ونهم | اعترافی که نباید شنیده می‌شدشع...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ام | قلبی که میان تاریکی گم شدساعت ۴:۱۸...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وهفتم | قبرستان کلاغساعت ۱۱:۴۷ شببارا...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وششم | زخم‌هایی که دیده نمی‌شوندباد س...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ودوم | اگر قرار باشد یکی بماند...05:4...

سایه‌های کلاغپارت چهاردهم | پشت دردستگیره آرام پایین رفت.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط