{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوها بدون اینکه برگردد گفت:

سوها بدون اینکه برگردد گفت:

ـ فکر کردم گفتی از اتاقم بیرون نیام.

جیمین ایستاد.

ـ فکر کردم گوش نمی‌دی.

سوها برگشت و نگاهش کرد.

ـ چون هیچ‌وقت دلیل قانع‌کننده‌ای نمی‌گی.

گوشه‌ی لب جیمین برای لحظه‌ای خیلی کوتاه تکان خورد.

نه لبخند.

فقط یک واکنش کوچک.

ـ تو همیشه این‌قدر سخت بودی؟

سوها ابرو بالا انداخت.

ـ و تو همیشه این‌قدر غیرقابل تحمل بودی؟

برای چند ثانیه بینشان سکوت افتاد.

بعد جیمین آرام گفت:

ـ شاید.

سوها انتظار هر جوابی را داشت جز این.

جیمین به سمت مبل رفت.

ـ بشین.

ـ باز دستور؟

ـ نه.


سوها با شنیدن جواب جیمین جرقه ناگهانی از خشم و سردرگمی گفت

_میشه این مسخره بازی رو بس کنی؟ من بدم میاد از این رفتار من فقط میخواستم زندگیم درست کنم یه وام گرفتم اون هم حتی نمیدونم چه ماجرایی پشتش داشته که تو قبولش کردی

سوها با عصبانیت به جیمین نگاه میکنه

_وقتی نتونستم وام پرداخت کنم تو انجامش دادی درحالیکه من از ترس چند ماه در خانه بودم مثل یه روح میرفتم میومدم تا یه وقتی پلیس نیاد دنبالم که ناگهان تو میای میگی من پرداخت کردم مجبوری پیش من بمونی و حالا هم این یعنی چی!

درحالیکه سوها با عصبانیت میلرزید نفس تندش بیرون میده با احساساتی که نمیدونست درحال بروز دادنش هست گفت

_الانم مدام من رو میپیچونی حس یه ادامه اضافی رو دارم
دیدگاه ها (۰)

سایه ای میان ما

i am okay 😃

سایه ای میان ما

سایه ای میان ما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط