روزی از روزهای خوب خدا سید به زرین شهر آمد پس از اقامه نم
روزی از روزهای خوب خدا سید به زرین شهر آمد پس از اقامه نماز ظهر و عصر بساط ناهار در منزل یکی از آقایان پهن شد ، سفره حسابی رنگین بود اون هم به افتخار سید ، اما او درنگ کرد و آخر از همه بر سر سفره حاضر شد ،گویا با اکراه می آمد ، همه منتظر بودند تا او شروع کند برخی میخواستند ببینند کدامیک از غذاهای موجود مورد علاقه اش میباشد ،چلوکباب برگ، جوجه ،کوبیده، مرغ یا ماهی ، لیکن سید نگاهی معنا دار نمود و آنگاه کاسه ماستی را مقابل خود گذاشت و با تکه نانی به تناول آن مشغول شد و بعد از خوردن هر لقمه سپاس الهی را به جا می آورد چند نفر از حاضرین سایر غذا ها را تعارف کرد سید بی آنکه سرش را بلند کند در جواب میگفت الحمدلله و به خوردن همان نان و ماست ادامه داد در این بین راننده و محافظ او با اشاره به حاضران گفت : اصرار نکنید سید سهم گوشت این هفته اش را تناول کرده و اصرار فایده ای ندارد .
- ۳۴۵
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط