{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفدهم | اشک‌های بی‌صدا

پارت هفدهم | اشک‌های بی‌صدا

لیانا تمام راه تا خانه را در سکوت طی کرد.

فقط یک جمله مدام در ذهنش تکرار می‌شد...

«اون فقط یه دختر لجبازه...»

لبخند تلخی روی لبش نشست.

ـ «آره... معلومه که برای اون هیچ اهمیتی ندارم.»

---

صبح روز بعد...

برخلاف همیشه، لیانا زودتر از همه وارد کلاس شد.

بی‌صدا روی نیمکتش نشست و سرش را داخل کتاب فرو برد.

نه به کسی سلام کرد...

نه حتی به اطرافش نگاه انداخت.

چند دقیقه بعد، جنگکوک وارد کلاس شد.

طبق عادت، اولین نگاهش روی لیانا ثابت ماند.

اما این بار...

لیانا حتی سرش را هم بالا نیاورد.

جنگکوک اخم ریزی کرد.

ـ «لیانا.»

هیچ جوابی نیامد.

ـ «با توام.»

لیانا آرام کتابش را بست.

ـ «کاری داشتی؟»

لحنش آن‌قدر سرد بود که خود جنگکوک هم جا خورد.

ـ «پروژه رو انجام دادی؟»

ـ «آره.»

ـ «پس بعد از مدرسه—»

ـ «خودم تحویلت میدم.»

و دوباره مشغول نوشتن شد.

جنگکوک چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

برای اولین بار...

لیانا داشت او را نادیده می‌گرفت.

---

زنگ ناهار...

لیانا طبق معمول تنها روی نیمکتی در حیاط نشسته بود.

نسیم آرامی بین درخت‌های گیلاس می‌پیچید.

جنگکوک از دور او را دید.

دو بطری آبمیوه خرید و به سمتش رفت.

یکی را جلوی او گرفت.

ـ «بگیر.»

لیانا بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

ـ «نمی‌خوام.»

ـ «قبلاً که دوست داشتی.»

ـ «آدما عوض میشن.»

این جمله، مستقیم به قلب جنگکوک نشست.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد بطری را روی نیمکت گذاشت و آرام گفت:

ـ «هر طور راحتی...»

و از آنجا دور شد.

---

تهیونگ که همه‌چیز را دیده بود، خودش را به جنگکوک رساند.

ـ «چی شده بینتون؟»

جنگکوک شانه‌ای بالا انداخت.

ـ «هیچی.»

تهیونگ خندید.

ـ «هیچی؟ پس چرا از صبح فقط داری حواست به اونه؟»

جنگکوک چیزی نگفت.

تهیونگ آهی کشید.

ـ «کوک...»

ـ «یه وقت دیر نفهمی که بعضی حرفا، بیشتر از هر کاری آدمو می‌شکنه.»

جنگکوک بی‌اختیار به لیانا نگاه کرد.

او هنوز روی همان نیمکت نشسته بود...

اما دیگر خبری از آن دختر لجباز و پرانرژی نبود.

انگار لبخندش را جایی جا گذاشته بود.

و برای اولین بار...

جنگکوک احساس کرد شاید این بار، خودش باعث شکستن قلب کسی شده باشد.

پآیآن پآرت هفدهم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۱)

پارت شانزدهم | قلبی که لو می‌رود...از آن روزی که جنگکوک جان ...

پارت پانزدهم | چرا ازم دفاع کردی؟بعد از تمام شدن کلاس...همه ...

پارت دوم | اولین ضربهصبح هنوز کامل شروع نشده بود که لیانا وا...

پارت سیزدهم | اولین لبخنددو روز از مسابقه گذشته بود.برخلاف ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط