{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلتنگی باز هم حضور سنگینش را تحمیلم میکند.

دلتنگی باز هم حضور سنگینش را تحمیلم میکند.

چه بنویسم از این همه روزها و لحظه هایی که به قول آینه در خود میشکنم اما غرور بغض نشکسته ام را به آهی سرد فرو مینشاند... خسته میشوم از این همه غبار ... دست تو ، دست مهربان و پاک و معصومت... اما کجاست؟؟؟ میترسم از من متنفر باشی...ببخش که اینقدر بی پروا سخن میگویم... نتوانستم دوست بدارم ... اما تو را دوست میدارم ... تو را که هرگز از دست نخواهم داد... و تو مهربانی را یادم دادی... روحم شکسته و خستست...درست مثل جملاتم... مثل کلماتی که در میان هق هق گریه بریده بریده میگویم... بگذار سبک شوم... ساعتها میگذرد ... به خود که می آیم چشم هایم خیس خیس است... مدتها گریه نکرده بودم...
دیدگاه ها (۵)

معامله33جونگ‌کوک با شیطنت لبخند زد.«شوخی کردم... من نمیام. م...

اجازه هست که اسم تو را صدا بزنم؟و من صدای یواشی در اضطراب ِم...

هیچوقت بہترینش نبودمانطور ڪہ باید دوستش نداشتم میگفتم دوستش ...

میخواهم تو را فراموش‌کنم...دراز میکشم، هنزفری را در گوشم میچ...

میخواهم تو را فراموش‌کنم...دراز میکشم، هنزفری را در گوشم میچ...

پارت۱۹ قمار یا زندگی

پارت ۲

p72من جزو خاطرات بدت بودم؟

رمان زندگی سیگاری قسمت ( 135)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط