پارت وی من دارم میام اونجا دیگه نمیتونم وایسم
پارت 94: وی: من دارم میام اونجا دیگه نمیتونم وایسم!
من: باشه بیا باید راجب یه چیزی هم با هم صحبت کنیم!
وی:20 دقیقه دیگه اونجام.
(تهیونگ)
همین که رسیدم سریع داخل شدمو رفتم تو اتاق گائول. دیدم جونگ کوک دستاشو گرفته و مضطربه . رفتمو دستمو گذاشتم رو شونش. من: هعی خوبی؟ سرشو برگردوند و با چشای نگران مشکی رنگش نگام کرد. با صدای اروم گفت: رسیدی؟ بریم بیرون حرف بزنیم. از اتاق رفتیم بیرون و روی صندلی نشستیم. فوت بلندی کردو چشماشو بست. دسمو رو پاش گذاشتم. من: چیزی شده؟! نگرانم میکنی.
کوکی: فک میکنم داره یه چیزیو ازم پنهون میکنه! یه چیزی اذیتش میکنه! عصبیش میکنه بهم نمیگه مطمئنم!
متعجب پرسیدم: برای چی اینو میگی؟ سرشو انداخت پایین و با کلافگی گفت: دکتر میگفت آسمش حمله عصبیه! پس اونروز توی سالن رقص حمله عصبی داشته! یکم که فکر کردم خودمم متوجه شدم که اگه واسه تحرک بود بلافاصله بعدش اینجوری میشد! نگرانشم تهیونگ! لبخندی زدمو سعی کردم کمی دل گرمش کنم. من: نگران نباش .میخوام خودم باهاش حرف بزنم شاید چیزی بگه! سرشو تکون داد. از توی اتاق صدایی اومد. گائول بود. با صدای بیحال گفت: جونگ کوکا کجایی ؟ جونگ کوک سریع واکنش دادو به سرعت نور سمت اتاق دوید منم رفتم توی اتاق.
کنار تختش نشستو صورتشو با دساش قاب کرد. با نگرانی پرسید: خوبیی گائول؟ میتونی نفس بکشی؟
گائول سرشو تکون دادو با ارامش گفت: ممنون که اومدی. تو همیشه مواظبمی. ممنون جونگ کوک!
جونگ کوک سریع سرشو توی بغلش گرفت. کوکی: آیییش تشکر واسه چیه مایه ارامشه که حالت خوبه .
از اونطرف تخت رفتمو کنارش نشستم دسشو گرفتم.
من: گائولا. خیلی نگران شدم. اینبار چرا اینجوری شدی؟!
منتظر بودم چیزی بگه. ولی با گفتن نمیدونم خودشو طبرعه کرد. پیدا بود داره دروغ میگه. تو چشام نگا نمیکرد.
با سر به جونگ کوک اشاره کردم که بره بیرون. گائول با تعجب نگا میکرد. ولی جونگ کوک بدون هیچ حرفی رفت بیرون. دو تا دساای گائولو گرفتمو تو چشاش نگا کردمو خندیدم. من: چیه ؟! نمیتونم دو دقیقه باهات خصوصی حرف بزنم؟ با تعجب بیش تری نگا کردو چشاشو گرد کرد.
گائول: نه! ولی خوب چرا؟!
سرمو پایین انداختم. من: به اونم میرسیم دختر خوب!
گائول تو نمیخوای حرفی بزنی؟ نمیخوای چیزی بهم بگی؟
چیزی هس که اذیتت کنه ؟ هوم؟
یکم هول کردو به لکنت افتاد. گائول: من...منظورت چیه؟!
اذیتم کنه؟ خوب...نه....
لپاشو کشیدم. من: خوب ..خوب ..خوب. نشد که بشه . تا وقتی جونمو قسم نخوری باور نمیکنم.
لکنت گرفت: چی....؟؟؟؟ برای چی؟؟ قسم؟؟ چرا قسم؟؟؟
شونه هاشو گرفتم. من: گائول! فقط تو چشام نگا کنو بگو هیچی نیس! نگا کن گائول! تو چشام نگا کرد . اشکی بودن.
بغض گرفتو لباش شروع به لرزیدن کرد. دستامو سفت تر فشار داد. منم متقابلا فشار دادم. گائول: هس! چیزی هست!
داره دیوونم میکنه تهیونگ! دارم دیوونه میشم! من به کمکت واقعا احتیاج دارم... کمکم کن تهیونگ ..کمکم کن!
زد زیر گریه و بلند گریه کرد. سرشو توی بغلم گرفتمو موهاشو نوازش کردم. من: هیییش . آروم عزیزم . آروم! میخوای حرف بزنی؟ هاه؟ سرشو از توی بغلم بیرون اوردو سرشو تکون داد. من: بگو. اگه نمیدونی از کجا شروع کنی یکم کمکت میکنم. میدونم آسمت یه حمله عصبیه. اونروز توی سالن ..اونم حمله عصبی بود. نه؟!
سرشو تکون داد. گائول: یه مشکلی هست. یکی داره تهدیدم میکنه تهیونگ! با حرفش ترسیدم. من: تهدید؟ چه تهدیدی؟
میشناسیش؟ مگ تو با کسی مشکل داشتی قبلا؟
گائول : اره میشناسم. من: کیه؟!
گائول: سوجونگ. تو دبیرستانم. دوستم داشت. ولی دس رد به سینش زدم. چطور ممکنه هنوزم واسه اون بخواد این کارای کثیفو بکنه!؟ من: چی میگی چکار کثیفی؟! داری میکشی منو! گائول: نمیدونم از کجا شمارمو پیدا کرده ! حتی بعد ازون که گوشیم افتاد تو اب و سیم کارت جدید خریدم بازم بهم زنگ زد! گفت....گفت....جونگ کوکو... جونگ کوک منو میکشه!! زد زیر گریه و لباشو گاز گرفت. دوباره توی بغلم گرفتمش. بازوهامو سفت فشار میداد.
با بغض و لرزش تو صداش گفت: نزار ازم بگیرنش. نزار جونگ کوکمو بگیرن. خواهش میکنم!
حرفی برای گفتن نداشتم. منم کم جونگ کوکو دوس نداشتم. مثه برادرم بود. از سرش میترسیدم.
من: تنها چاره اینه که به پلیس خبر بدیم. تو چشام نگا کرد و سرشو تکون داد. لبخندی بهش زدمو اشکاشو پاک کردم.
من: پس خواهر کوچولوم واسه این حمله عصبی داشته ؟
خنده کوچیکی کرد که دلم اروم شد. من: حالا آروم تری؟
گائول: اره خیلی. مرسی که هستی تهیونگ. مرسی.
من: لوس نشو دیگه. نظرت چیه به اون خرگوشم بگیم بیاد تو! سرشو تکون داد. صداش زدم. من: جونگ کوک میتونی بیای! حرفمون تموم شد. بعد چند لحظه با چشمای درشت شده وارد اتاق شد.
(جونگ کوک)
وقتی وارد اتاق شدم دیدم خیلی خوب و خوش دارن میخندن. تعجب کرده بودم. ا
من: باشه بیا باید راجب یه چیزی هم با هم صحبت کنیم!
وی:20 دقیقه دیگه اونجام.
(تهیونگ)
همین که رسیدم سریع داخل شدمو رفتم تو اتاق گائول. دیدم جونگ کوک دستاشو گرفته و مضطربه . رفتمو دستمو گذاشتم رو شونش. من: هعی خوبی؟ سرشو برگردوند و با چشای نگران مشکی رنگش نگام کرد. با صدای اروم گفت: رسیدی؟ بریم بیرون حرف بزنیم. از اتاق رفتیم بیرون و روی صندلی نشستیم. فوت بلندی کردو چشماشو بست. دسمو رو پاش گذاشتم. من: چیزی شده؟! نگرانم میکنی.
کوکی: فک میکنم داره یه چیزیو ازم پنهون میکنه! یه چیزی اذیتش میکنه! عصبیش میکنه بهم نمیگه مطمئنم!
متعجب پرسیدم: برای چی اینو میگی؟ سرشو انداخت پایین و با کلافگی گفت: دکتر میگفت آسمش حمله عصبیه! پس اونروز توی سالن رقص حمله عصبی داشته! یکم که فکر کردم خودمم متوجه شدم که اگه واسه تحرک بود بلافاصله بعدش اینجوری میشد! نگرانشم تهیونگ! لبخندی زدمو سعی کردم کمی دل گرمش کنم. من: نگران نباش .میخوام خودم باهاش حرف بزنم شاید چیزی بگه! سرشو تکون داد. از توی اتاق صدایی اومد. گائول بود. با صدای بیحال گفت: جونگ کوکا کجایی ؟ جونگ کوک سریع واکنش دادو به سرعت نور سمت اتاق دوید منم رفتم توی اتاق.
کنار تختش نشستو صورتشو با دساش قاب کرد. با نگرانی پرسید: خوبیی گائول؟ میتونی نفس بکشی؟
گائول سرشو تکون دادو با ارامش گفت: ممنون که اومدی. تو همیشه مواظبمی. ممنون جونگ کوک!
جونگ کوک سریع سرشو توی بغلش گرفت. کوکی: آیییش تشکر واسه چیه مایه ارامشه که حالت خوبه .
از اونطرف تخت رفتمو کنارش نشستم دسشو گرفتم.
من: گائولا. خیلی نگران شدم. اینبار چرا اینجوری شدی؟!
منتظر بودم چیزی بگه. ولی با گفتن نمیدونم خودشو طبرعه کرد. پیدا بود داره دروغ میگه. تو چشام نگا نمیکرد.
با سر به جونگ کوک اشاره کردم که بره بیرون. گائول با تعجب نگا میکرد. ولی جونگ کوک بدون هیچ حرفی رفت بیرون. دو تا دساای گائولو گرفتمو تو چشاش نگا کردمو خندیدم. من: چیه ؟! نمیتونم دو دقیقه باهات خصوصی حرف بزنم؟ با تعجب بیش تری نگا کردو چشاشو گرد کرد.
گائول: نه! ولی خوب چرا؟!
سرمو پایین انداختم. من: به اونم میرسیم دختر خوب!
گائول تو نمیخوای حرفی بزنی؟ نمیخوای چیزی بهم بگی؟
چیزی هس که اذیتت کنه ؟ هوم؟
یکم هول کردو به لکنت افتاد. گائول: من...منظورت چیه؟!
اذیتم کنه؟ خوب...نه....
لپاشو کشیدم. من: خوب ..خوب ..خوب. نشد که بشه . تا وقتی جونمو قسم نخوری باور نمیکنم.
لکنت گرفت: چی....؟؟؟؟ برای چی؟؟ قسم؟؟ چرا قسم؟؟؟
شونه هاشو گرفتم. من: گائول! فقط تو چشام نگا کنو بگو هیچی نیس! نگا کن گائول! تو چشام نگا کرد . اشکی بودن.
بغض گرفتو لباش شروع به لرزیدن کرد. دستامو سفت تر فشار داد. منم متقابلا فشار دادم. گائول: هس! چیزی هست!
داره دیوونم میکنه تهیونگ! دارم دیوونه میشم! من به کمکت واقعا احتیاج دارم... کمکم کن تهیونگ ..کمکم کن!
زد زیر گریه و بلند گریه کرد. سرشو توی بغلم گرفتمو موهاشو نوازش کردم. من: هیییش . آروم عزیزم . آروم! میخوای حرف بزنی؟ هاه؟ سرشو از توی بغلم بیرون اوردو سرشو تکون داد. من: بگو. اگه نمیدونی از کجا شروع کنی یکم کمکت میکنم. میدونم آسمت یه حمله عصبیه. اونروز توی سالن ..اونم حمله عصبی بود. نه؟!
سرشو تکون داد. گائول: یه مشکلی هست. یکی داره تهدیدم میکنه تهیونگ! با حرفش ترسیدم. من: تهدید؟ چه تهدیدی؟
میشناسیش؟ مگ تو با کسی مشکل داشتی قبلا؟
گائول : اره میشناسم. من: کیه؟!
گائول: سوجونگ. تو دبیرستانم. دوستم داشت. ولی دس رد به سینش زدم. چطور ممکنه هنوزم واسه اون بخواد این کارای کثیفو بکنه!؟ من: چی میگی چکار کثیفی؟! داری میکشی منو! گائول: نمیدونم از کجا شمارمو پیدا کرده ! حتی بعد ازون که گوشیم افتاد تو اب و سیم کارت جدید خریدم بازم بهم زنگ زد! گفت....گفت....جونگ کوکو... جونگ کوک منو میکشه!! زد زیر گریه و لباشو گاز گرفت. دوباره توی بغلم گرفتمش. بازوهامو سفت فشار میداد.
با بغض و لرزش تو صداش گفت: نزار ازم بگیرنش. نزار جونگ کوکمو بگیرن. خواهش میکنم!
حرفی برای گفتن نداشتم. منم کم جونگ کوکو دوس نداشتم. مثه برادرم بود. از سرش میترسیدم.
من: تنها چاره اینه که به پلیس خبر بدیم. تو چشام نگا کرد و سرشو تکون داد. لبخندی بهش زدمو اشکاشو پاک کردم.
من: پس خواهر کوچولوم واسه این حمله عصبی داشته ؟
خنده کوچیکی کرد که دلم اروم شد. من: حالا آروم تری؟
گائول: اره خیلی. مرسی که هستی تهیونگ. مرسی.
من: لوس نشو دیگه. نظرت چیه به اون خرگوشم بگیم بیاد تو! سرشو تکون داد. صداش زدم. من: جونگ کوک میتونی بیای! حرفمون تموم شد. بعد چند لحظه با چشمای درشت شده وارد اتاق شد.
(جونگ کوک)
وقتی وارد اتاق شدم دیدم خیلی خوب و خوش دارن میخندن. تعجب کرده بودم. ا
- ۴۵.۲k
- ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط