{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر من که داشت می خندید...

پدر من که داشت می خندید...
مادر من که داشت می خندید..

در همان روز اول خلقت...
من برای چه گریه می کردم؟! 😭 😭
دیدگاه ها (۱)

می‌شناسیمش از قدیم و ندیم...غم یکی از اهالیِ دلِ ماست! ..😔

چه فَرقی میکند بَر ما ، عَقب بُردند ساعت را...که هرشب دِل هم...

مثل آن شیشه که در همهمه‌ی باد شکست...ناگهان باز دلم یاد تو ا...

تکرار جفایِ کوفیانیم همه...ما مدعیان، اهل‌زبانیم همه...مهدی ...

دایی پدر بزرگ مادر بزرگ گرجان من شب ها همیشه عکس تون نگاه می...

داستان زندگی ماکومو پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط