{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p10

بنگچان پذیرفت. او خوب می‌دانست که در این دنیایِ بی‌رحم، هیچ‌کس تنها نمی‌تواند دوام بیاورد. مینهو، که به خاطرِ زخمِ عمیقش،آنتی‌بیوتیک‌های قوی دریافت کرده بود، به خوابی عمیق و سنگین فرو رفت. دکتر، درست قبل از رفتن، یونا را بیدار کرد. او با نگاهی نگران، داروها و دستورالعمل‌های لازم را به یونا سپرد. «تبش نباید زیاد شه. هر دو ساعت یک‌بار، دمای بدنش رو چک کن. این داروها رو سر وقت بهش بده.»دکتر رفت و یونا، با مسئولیتِ سنگینِ مراقبت از برادرش، به تنهایی در سالنِ وسیعِ عمارت قدم زد. ابتدا، یکی از بادیگاردهای وفادار مینهو را برای تهیه داروها فرستاد. اما خودش، بی‌توجه به سردیِ شب و خستگیِ روز، ظرفِ بزرگی را از آبِ سرد پر کرد و پارچه‌ای نرم را در آن خیساند. او کنارِ کاناپه‌ی مینهو، روی زمین نشست.در همین حین، بنگچان در حیاطِ عمارت قدم می‌زد. دودِ سیگارش در هوایِ سردِ شب گم می‌شد. ذهنش درگیرِ نقشه های دشمن، احتمالِ حمله‌ی دوباره، و پیچیدگی‌هایِ این بازیِ خطرناک بود. او هرگز به جزئیاتِ دنیایِ مینهو یا روابطِ انسانیِ او علاقه‌ای نشان نداده بود، اما حالا، با دیدنِ یونا در آن حالتِ شکننده، در کنارِ مردی که ناخواسته جانش را نجات داده بود، چیزی در وجودش تکان خورد.وقتی به سالن برگشت، نورِ ملایمِ چراغ‌ها، یونا را که کنارِ کاناپه‌ی مینهو روی زمین خوابیده بود، روشن می‌کرد. هوا سرد بود و پنجره‌هایِ حیاط کمی باز مانده بودند. بنگچان، بدونِ کوچکترین تردیدی، پتویی نرم برداشت و به آرامی روی یونا انداخت تا از سرما در امان بماند. سپس، روی یکی از کاناپه‌های تک‌نفره نشست.او دیگر به دشمن و نقشه‌ها فکر نمی‌کرد. نگاهش به یونا دوخته شده بود؛ به آرامشِ او در خواب، به اشک‌هایِ خشکیده بر گونه‌هایش، به آن معصومیتِ عجیب که در قلبِ چنین دنیایِ تاریکی ریشه دوانده بود. افکارِ بنگچان، مثلِ ابرها در آسمانِ شب، درهم می‌پیچیدند. او به مینهو فکر می‌کرد، به این رابطه‌ی عجیب و غریب، و به اینکه این دخترِ کوچک، چطور توانسته بود درهایِ قلبِ آن مردِ یخی را باز کند.بنگچان، با همان افکارِ درهم، سرش را به پشتیِ کاناپه تکیه داد و در نهایت، خواب، او را نیز با خود برد. سکوتِ شب، تنها با نفس‌هایِ آرامِ سه موجودِ متفاوت شکسته می‌شد؛ مردی که زخمِ جنگ بر تن داشت، دختری که با اشک‌هایش خاطراتِ درد را شستشو می‌داد، و مردی که در سکوت، شاهدِ این نمایشِ پیچیده‌ی احساسات بود
دیدگاه ها (۰)

p9

p8

p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط