درمانگر عشق. فصل دوم. پارت۱

آروم توت فرنگیو روی کیک گذاشتم...

میچا خواست چیزی بگه که با صدای در حیاط پشتی اومد ک دوتامون خفه خون گرفتیم!!

انگشتمو روی لبم گذاشتم و گفتم: هییسس!!

میچا سر تکون داد و سریع سئو دون و سوآ رو از اونجا دور کرد...

اونارو برد ب اتاقشون... توی طبقه ی بالا...

من تنها بودم... با کیک تولدی که روش نوشته بود"تولدت مبارک عشق من"...

چراغ ها خاموش بود.
صدای قدم هاش از سالن تاریک اکو میشد و منی ک توی اشپزخونه بودم اونو میشنیدم...

منو صدا زد: ا. ت!؟

اب دهنمو قورت دادم و کنار دیوار پناه گرفتم...
توی یه دستم کیک بود و اون یکی دستم به کلید برق بود که توی زمان مناسب روشنش کنم!

صدای قدم ها هر لحظه نزدیکتر میشد و استرس من بیشتر...
امیدوار بودم بتونم نقشه هامو خوب عملی کنم...

صدای قدم ها متوقف شد... دقیقا کنار در اشپزخونه... خوبه! شمردم.. یک... دو... سه...!

کلیک!(صدای روشن شدن لوستر)

فریاد زدم: تولدت مبارککککککک!!!

تهیونگ با چشم های گرد شده نگام کرد... نفسش توی سینه ش حبس شده بود...

با خوشحالی کیک رو گرفتم سمتش...

هنوز توی شوک بود: لعنتی این چ کاری بود!؟

خندیدم: ترسیدی!؟

نزدیکم شد: نمیگی من نگران میشم!؟؟

نیشخند زدم: به امتحانش می ارزید!
کیک رو بهش نزدیکتر کردم: میخواستم حسابی سورپرایزت کنم! ک ب یادت بمونع!

بلاخره لبخندی روی لبش اومد و نفس راحتی کشید...
بعد با خوشحالی شمع کیک رو فوت کرد: ازت ممنونم ملکه ی قلبم

با خوشحالی گفتم: منم ازت ممنونم عشق من!

همون لحظه صدای جیغ و هورای بچه ها اومد... میچا و بچه ها هم نقشه رو خوب انجام دادن!
سوآ با خوشحالی اروم از پله ها پایین میومد. سئو دون پله هارو دوتا یکی میپرید تا زودتر به تهیونگ برسه!

تهیونگ نشست و بغلشو برای بچه ها باز کرد... با این کارش بچه ها سریع پریدن بغلش...
با لبخند مادرانه نگاهشون کردم..
تهیونگ... بچه ها... همه خوشحال بودن... چقدر لذت بخش:)

سئو دون از بغل تهیونگ اومد بیرون و نگاه تیزی ب کیک انداخت ک گفتم: نخیر! الان وقتش نیست شکمو!
سئودون دنبالم کرد: ماماااننن من کیک میخوامممم

سوآ با آرامش موهای تهیونگو نوازش کرد و گفت: بابا جونم...؟ دلم برات تنگ شده بود:)

تهیونگ با لبخند گفت: منم قشنگم...

سئو دون انکشتش رو با زحمت به کیک رسوند ک جیغم دراومد: سئودوننننننننن

سئو دون با شیطنت خندید

تهیونگ بلند شد و نگاهی به سئودون انداخت... بعدش ب طرفداری از اون، خودشم به کیک ناخنک زد!

اخم کردم و مشتی ب تهیونگ زدم: اوهوووییی

تهیونگ با سئودون همراه شد و هردو کیک رو خوردن://

در نتیجه چیزی برای من و سوآ نموند😂

اما تهیونگ ب سوآ قول داد کیک بزرگتری براش بخره... پس من چیی!؟؟

عیبی نداره... لبخندشون برام بیشتر از یه کیک ارزش داره... اما... انگار این آخرین باری بود ک خوشحالیشون رو میدیدم!


نمیدونستم.. حتی روحم هم خبردار نبود که کسی ب نام جی هون برای زندگی ما کمین کردع!...


______☆______🍷🖤_____♡______
سی تا کامنت میخواماااا
دیدگاه ها (۳۲)

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : اول » جونگکوک با تکون خوردن تخت ب...

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

چندپارتی

سرنوشت پارت(۱۴)

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط