{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عباسعلی بچه دولت آباد اصفهان بود.وی در ۱۶ سالگی به شش زبا

عباسعلی بچه دولت آباد اصفهان بود.وی در ۱۶ سالگی به شش زبان زنده ی دنیا تسلط داشت.
تک فرزند خانواده هم بود.زمان جنگ اومد و گفت:مامان میخوام برم جبهه. مادر گفت:عباسم!تو عصای دستمی، کجا میخوای بری؟عباسعلی گفت:امام گفته.مادرش گفت: اگه امام گفته برو عزیزم.عباس اومد جبهه.خیلی ها می شناختنش.گفتند بذاریدش پرسنلی یا جای بی خطر تا اتفاقی براش نیفته.اما خودش گفت: اسم منو بنویس میخوام برم گردان تخریب.فکر کردند نمی دونه تخریب کجاست.گفتند:آقای عباسعلی فتاحی! تخریب حساس ترین جای جبهه است و کوچکترین اشتباه،بزرگترین اشتباهه.بالاخره عباسعلی با اصرار رفت تخریب و مدتها توی اونجا موند.یه روز شهیدخرازی گفت:چند نفر میخوام که برن پل چهل دهنه روی رودخونه دوویرج رو منفجر کنن.پل کیلومترها پشت سر عراقیها بود.عباسعلی اولین داوطلب بود.قبل از رفتن حاج حسین خرازی خواستش و گفت:" هیچوقت با عراقیها درگیر نمیشید. فقط پل رو منفجر کنید و برگردید.اگر هم عراقیها فهمیدند و درگیر شدید حق اسیر شدن ندارین که عملیات لو بره.. وتخریبچی ها رفتند.یه مدت بعد خبر رسید تخریبچی ها برگشتند و پل هم منفجر نشده ، یکی شونم برنگشته.اونایی که برگشته بودند گفتند: نزدیک پل بودیم که عراقیها فهمیدن و درگیر شدیم.تیرخورد به پای عباسعلی و اسیر شد.زمزمه لغو عملیات مطرح شد.گفتند ممکنه عباسعلی توی شکنجه ها لو بده.پسر عموی عباسعلی اومد و گفت:حسین!عباسعلی سنش کمه اما خیلی مرده،سرش بره زبونش باز نمیشه.برید عملیات کنید.عملیات فتح المبین انجام شد و پیروز شدیم.رسیدیم رودخانه دوویرج و زیر پل یه جنازه دیدیم که نه پلاک داشت و نه کارت شناسایی.سر هم نداشت.پسر عموی عباسعلی اومد و گفت:این عباسعلیه.گفتم سرش بره زبونش باز نمیشه.اسرای عراقی میگفتند:روی پل هر چه عباسعلی رو شکنجه کردند چیزی نگفته. اونا هم زنده زنده سرش رو بریدند.جنازه اش رو آوردند اصفهان تحویل مادرش بدهند.گفتند به مادرش نگید سر نداره.وقت تشییع مادر گفت:صبر کنین این بچه یکی یه دونه من بوده،تا نبینمش نمیذارم دفنش کنین.گفتن مادر بیخیال.نمیشه.مادر گفت:بخدا قسم نمیذارم.گفتند:باشه!ولی فقط تا سینه اش رو می تونین ببینین.یهو مادر گفت:نکنه میخواین بگین عباسم سر نداره؟گفتند:مادر!عراقیها سر عباست رو بریدند.مادر گفت:پس میخوام عباسمو ببینم.مادر اومد و کفن رو باز کرد.شروع کرد جای جای بدن عباس رو بوسیدن تا رسید به گردن.پنبه هایی که گذاشته بودن روی گلو رو کنار زد و خم شد رگهای  عباس رو بوسید.مادر شهید بعد از آن بوسه دیگر حرف نزد...#شهید #شهادت #شهید_گمنام #شهید_مدافع_حرم #شلمچه #تشییع_پیکر_شهید
telegram.me/shohadaraheshgh
دیدگاه ها (۱۳)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟏سه روز از اون ماجرا می گذشت و تو این س...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۸🌸و دازای....دیگر یک آدم خشک و بی احساس...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 7|فلش بک عمارت جئون ...

part : 52chapter : 2من و ویلی کنار هم نشستیم و سه خانم رو به...

My lovely neighbor part : 78

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ داری..چیکار.......

پارت ۲۳

#pain#P¹¹¹#Season²_ کجا داری میری، برسونمت. + جایی نمیرم اگر...

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت : ۲۶ » « صبح » کوک زودتر بیدار شد ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط