{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با خودم گفتم خوبه یک سوپ برای حاجی درست کنم تا بخوره حال

با خودم گفتم: خوبه یک سوپ برای حاجی درست کنم تا بخوره حالش بهتر بشه.
همین کار را هم کردم. با چیزهایی که توی آشپزخانه داشتیم، یک سوپ ساده و مختصر درست کردم.
از حالت نگاهش معلوم بود خیلی ناراحت شده است. گفت: چرا برای من سوپ درست کردی؟
گفتم: حاجی آخه شما مریضی، ناسلامتی فرمانده‌ی لشکرم هستی؛
شما که سرحال باشی، یعنی لشکر سرحاله!
گفت: این حرفا چیه می‌زنی فاضل؟ من سؤالم اینه که چرا بین من و بقیه‌ی نیروهام فرق گذاشتی؟
 توی این لشکر، هر کسی که مریض بشه، تو براش سوپ درست می‌کنی؟
گفتم: خوب نه حاجی!
گفت: پس این سوپ رو بردار ببر؛ من همون غذایی رو می‌خورم که بقیه‌ی نیروها خوردن.

شهید#حاج_احمد_کاظمی🌹🕊


دیدگاه ها (۰)

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج

از درون می لرزید و به خود می پیچید. عرق از سر و رویش قطره قط...

#خدایا_شکرت

بچه که بودیم گاهی روزهای تعطیل به خانه پدربزرگمان می رفتیم و...

کپشن لطفا

پارت هجدهم - قاتل عاشق من

#پارت_4#فیک_خشمی_ک_از_روی_عشق_بود همینطور ک داشتم میرفتم سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط