Stirring Ashes
تکاپوی خاکستر: پارت ۲
آینه رو جلوی روم قرار میدم و به خودم زل میزنم. میدونم، همه میگن من زیباترم. میگن چشمام یه جورایی عجیبه؛ انگار که رنگِ آسمون با سبزِ جنگل و خاکستریِ مه قاطی شده باشه. موهای مشکیم که تا کمرم میرسه، همیشه یه کم نامرتبه، اما همین هم بهم یه جذابیتِ خاص میده. حتی وقتی با اون لبهای قلوهای و بینیِ قلمیم به بومِ نقاشیم نگاه میکنم، حس میکنم یه چیزی توی وجودم میلرزه. آره، من بل هستم؛ هنرمندی که تو پاریسِ سال ۱۸۴۷، اسمش با رنگ و لعاب نوشته شده.
اما اگه میتونستید توی ذهنم نگاه کنید، میدیدید که این زیبایی، فقط یه نقابِ نازکه روی یه ویرانهی پر از خاکستر...
گاهی وقتها، وقتی چشمام رو میبندم، برمیگردم به اون سالها. به اون دختربچهای که دیگه وجود نداره. من الان ۲۱ سالمه، اما انگار یه بخش بزرگی از عمرم، از همون هفت سالگی که شروع شد، توی تاریکی گم شده.
یادمه هفت سالگی، دنیا چقدر رنگی بود. من فقط یه دختربچه بودم که عاشق رنگهای روشن بود. دوست داشتم با انگشتام روی زمین خاک بکشم و فکر کنم دارم نقاشی میکشم. اما همهچیز از وقتی عوض شد که سایهی سنگینِ پدرم، آقای الکساندر، روی زندگیم افتاد. اون از همون موقع، از همون سالهای کوچیکی که من باید با عروسکهام بازی میکردم، یاد گرفت چطور با من مثل یه شیءِ بیارزش رفتار کنه.
از هفت سالگی تا چهارده سالگی... هفت سالِ تمام که مثل یه کابوسِ طولانی گذشت. یادمه چطور اون سالها، به جای اینکه یاد بگیرم چطور با بقیه دوست شم، یاد گرفتم چطور خودم رو قایم کنم. یاد گرفتم چطور وقتی صدای قدمهای سنگینش توی راهرو میپیچه، خودم رو توی گوشهی اتاق جمع کنم و نفس نکشم تا مبادا ببینتمش.
اون دوران، دورانِ یادگیریِ ترس بود. یادگیریِ اینکه چطور از لمس شدن فرار کنم. وقتی اون سنِ نازک بودم، وقتی هر لمسی باید حسِ امنیت میداد، برای من فقط حسِ وحشت داشت. یادمه چطور وقتی میخواست با اون دستهای زبر و خشنش، من رو جابهجا کنه یا با اون نگاههای بیرحمش بهم دستور بده، بدنم خشک میشد. انگار تمام خون توی رگهام یخ میزد. اون سالها، اون دورانِ حساسِ رشد، جای اینکه عشق و محبت یاد بگیرم، فقط یاد گرفتم چطور از آدمها فاصله بگیرم. یاد گرفتم چطور دور خودم یه حصار از سنگ و یخ بکشم تا کسی نتونه به قلبم نزدیک بشه.
تا چهارده سالگی، دیگه اون دختربچهی خندون مُرد. اون دختربچه زیر سنگینیِ رفتارای پدرم و اون تنهاییِ کشنده، دفن شد. از اون به بعد، من دیگه فقط یه دختر نبودم؛ من شدم کسی که برای زنده موندن، باید لجباز و بیرحم و سرد باشه.
الان که بیست و یک سالمه، میبینم که اون زخمهای هفت تا چهارده سالگی، هنوز هم دارن با من حرف میزنن. هنوز هم وقتی کسی میخواد بهم نزدیک بشه، اون دختربچهی ترسیده توی وجودم فریاد میکشه و میگه: «فرار کن! نذار کسی بهت دست بزنه!»
اما من ایستادهم. با تمام این خاکسترها، با تمام این زخمها، هنوز هم قلممو رو به دست میگیرم. چون میدونم حتی از دلِ خاکستر هم میشه دوباره برخاست.
آینه رو جلوی روم قرار میدم و به خودم زل میزنم. میدونم، همه میگن من زیباترم. میگن چشمام یه جورایی عجیبه؛ انگار که رنگِ آسمون با سبزِ جنگل و خاکستریِ مه قاطی شده باشه. موهای مشکیم که تا کمرم میرسه، همیشه یه کم نامرتبه، اما همین هم بهم یه جذابیتِ خاص میده. حتی وقتی با اون لبهای قلوهای و بینیِ قلمیم به بومِ نقاشیم نگاه میکنم، حس میکنم یه چیزی توی وجودم میلرزه. آره، من بل هستم؛ هنرمندی که تو پاریسِ سال ۱۸۴۷، اسمش با رنگ و لعاب نوشته شده.
اما اگه میتونستید توی ذهنم نگاه کنید، میدیدید که این زیبایی، فقط یه نقابِ نازکه روی یه ویرانهی پر از خاکستر...
گاهی وقتها، وقتی چشمام رو میبندم، برمیگردم به اون سالها. به اون دختربچهای که دیگه وجود نداره. من الان ۲۱ سالمه، اما انگار یه بخش بزرگی از عمرم، از همون هفت سالگی که شروع شد، توی تاریکی گم شده.
یادمه هفت سالگی، دنیا چقدر رنگی بود. من فقط یه دختربچه بودم که عاشق رنگهای روشن بود. دوست داشتم با انگشتام روی زمین خاک بکشم و فکر کنم دارم نقاشی میکشم. اما همهچیز از وقتی عوض شد که سایهی سنگینِ پدرم، آقای الکساندر، روی زندگیم افتاد. اون از همون موقع، از همون سالهای کوچیکی که من باید با عروسکهام بازی میکردم، یاد گرفت چطور با من مثل یه شیءِ بیارزش رفتار کنه.
از هفت سالگی تا چهارده سالگی... هفت سالِ تمام که مثل یه کابوسِ طولانی گذشت. یادمه چطور اون سالها، به جای اینکه یاد بگیرم چطور با بقیه دوست شم، یاد گرفتم چطور خودم رو قایم کنم. یاد گرفتم چطور وقتی صدای قدمهای سنگینش توی راهرو میپیچه، خودم رو توی گوشهی اتاق جمع کنم و نفس نکشم تا مبادا ببینتمش.
اون دوران، دورانِ یادگیریِ ترس بود. یادگیریِ اینکه چطور از لمس شدن فرار کنم. وقتی اون سنِ نازک بودم، وقتی هر لمسی باید حسِ امنیت میداد، برای من فقط حسِ وحشت داشت. یادمه چطور وقتی میخواست با اون دستهای زبر و خشنش، من رو جابهجا کنه یا با اون نگاههای بیرحمش بهم دستور بده، بدنم خشک میشد. انگار تمام خون توی رگهام یخ میزد. اون سالها، اون دورانِ حساسِ رشد، جای اینکه عشق و محبت یاد بگیرم، فقط یاد گرفتم چطور از آدمها فاصله بگیرم. یاد گرفتم چطور دور خودم یه حصار از سنگ و یخ بکشم تا کسی نتونه به قلبم نزدیک بشه.
تا چهارده سالگی، دیگه اون دختربچهی خندون مُرد. اون دختربچه زیر سنگینیِ رفتارای پدرم و اون تنهاییِ کشنده، دفن شد. از اون به بعد، من دیگه فقط یه دختر نبودم؛ من شدم کسی که برای زنده موندن، باید لجباز و بیرحم و سرد باشه.
الان که بیست و یک سالمه، میبینم که اون زخمهای هفت تا چهارده سالگی، هنوز هم دارن با من حرف میزنن. هنوز هم وقتی کسی میخواد بهم نزدیک بشه، اون دختربچهی ترسیده توی وجودم فریاد میکشه و میگه: «فرار کن! نذار کسی بهت دست بزنه!»
اما من ایستادهم. با تمام این خاکسترها، با تمام این زخمها، هنوز هم قلممو رو به دست میگیرم. چون میدونم حتی از دلِ خاکستر هم میشه دوباره برخاست.
- ۹۵۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط