{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هجوم خاطرات خیره ای که دست بر دار خیال من نمی شوند

هجوم خاطرات خیره ای که دست بر دار خیال من نمی شوند
در حزن لحظه های بی تو
صبر ایوب مرا زمین گیر می کند
می دانی ?
اینجا هیچ ستاره ای به آمدن صبح رضایت نمی دهد
مگر از جان خود سیر شده باشد !
و شب ها درازتر از آنند که یلدا ادعایش می شود..
حالا دیگر رفاقت بی برو برگرد شب و سکوت هم نمی تواند
حسی را که فلج شده / سر به راه نوشتن کند ...
پس / من تنهایی ام را
به لحظه های کوتاه بودنت پیوند می زنم
و سادۀ ساده می نویسم که 'دلم برای تو تنگ شده.. '
دیدگاه ها (۵)

چـه کســی دیـده لب آب،بســـوزدجگــــری؟ روی دست پـــدری جـــ...

...

ﻣــــــــﻦ ﺍﮔﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿــــــﺨﻨﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﺨــــــﻮﺷﯽﻧﯿﺴﺖ...ﻣﯿـــ...

قــرارمان فصــل انـگور...شــراب که شــدم بــیا...تـو جــام ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط