گفتی با چراغ بیا!

گفتی با چراغ بیا!
گفتی برایم دریچه ای بیاور رو به ازدحام کوچه ی خوشبخت!
ببخش مهربان..
بی چراغ آمده ام که چراغی نمانده در این شهر...
عوضش تا دلت بخواهد دلتنگی و سکوت آورده ام...

کوته نظران نقش تو را از حافظه ی شهر پاک میکنند،
از کتابها،
از کتابخانه ها،
از تقویم ها،
از شعرهایت حتی...!
اما دستشان به رویا های ما که نخواهد رسید!

در این شهرِ متروک ِ بی فروغ،
جای تو خالیست
و من
از نهایتِ شب حرف میزنم...
دیدگاه ها (۱۴)

گفتی با چراغ بیا!گفتی برایم دریچه ای بیاور رو به ازدحام کوچه...

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغبیاورو یک دریچه که...

اگـر به خانه من آمدی برای من ،ای مهربان ، #چراغ بیاورو یک #د...

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنماگر به خانه‌ی من ...

من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی ...

من از نهایت شب حرف می زنممن از نهایت تاریکیو از نهایت شب حرف...

من از نهایت شب حرف می زنممن از نهایت تاریکیو از نهایت شب حرف...

من از نهایت شب حرف می زنممن از نهایت تاریکیو از نهایتشبحرف م...

من از نهایت شب حرف می‌زنممن از نهایت تاریکیو از نهایت شب حرف...

متن سنگ قبر"آن ماری شیمل"جالب است که بر روی سنگ قبر این مستش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط