{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

httpaudiomp

http://77.36.163.91/audio/78335.mp3
داستان

مادری زمانی که دخترش را به خانه شوهر می فرستاد گفت: دختر جان زبانت را نگه دار تا نزد همگان عزیز باشی .من سنگی به تو می دهم،هر گاه به سخن آمد تو هم سخن بگو. هنگامی که خواهر ، مادر و پدر شوهر به تو چیزی گفتند پیش سنگ برو ببین که حرف می زند؟ دخترهم هیچ گاه سخن نگفت .هنگامی که اطرافیان شوهر با او به زشتی سخن می گفتند ،او به سفارش مادر نزد سنگ می رفت و هنگامی که سنگ را بی سخن می دید ، خود هم سخن نمی گفت. زندگی اش همین گونه سپری شد و دو پسر به دنیا آورد بنام حسن و حسین. پس از مدتی خویشان شوهر تصمیم گرفتند عروس دیگری برای پسرشان دست و پا کنند. زن باز هم مخالفت نکرد چون از سنگ صدایی نشنیده بود. عروس تازه روی اسب با ریشخند به زن اول که در حال داغ کردن روغن بود گفت: لالی! داری روغن داغ می کنی . کاسه صبر زن لبریز شد و گفت : ای عروس تیز مقراض/ از اول اسب سر، می کنی آواز/حسن دارم حسین دارم ،نکردم من دهن باز در این هنگام خانواده شوهر در می یابند که او لال نبوده و برای احترام زبان باز نمی کرده است. پس عروس تازه را به خانه پدر برگرداندند . نتیجه می گیریم که نه سکوت زیاد و نه پر حرفی هیچ کدام خوب نیست. باید میانه رو بود و به جا حرف زد.
دیدگاه ها (۷)

در شهری که تاکسی هایش با یک زن تکمیل میشوند ولی با چهار مرد ...

تقدیم به همه بختیاری های عزیزایران زمین..... منم بختیاری که...

🔰🔰دل‌نوشته‌ای برای رهبر عزیز و مقتدرمان حضرت آیت الله العظمی...

🔰🔰دل‌نوشته‌ای برای رهبر عزیز و مقتدرمان حضرت آیت الله العظمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط