ویو ات صبح
𝒑𝒂𝒓𝒕:2
ویو ا/ت (صبح)
وقتی چشمامو باز کردم توی یه انباری تاریکو دربو داغون بودم دستو پاهام بسته بود همینطوری داشتم تلاش بر باز کردن زنجیری که به دستم بسته شد بود میکردم (توی ذهنش:اوسکول تو چجوری میخوای اینو باز کنی مگه هادی چوپانی) توی افکارم غرق بودم که یهو در باز شد چون کل انباری رو آفتاب گرفته بود نتونستم چهرشو درست ببینم که خودش اومد نزدیکم
تهیونگ: به،به خانم کوچولوی سلبریتیمون ،،،،از اتاقت راضی بودی(با پوزخند)
ا/ت:ببین الان اوضایی که من توشم دقیقا مثل رمانایه که میخونم یه پسر مافیا خوشتیپ جذاب و هات یه دختره رو میدزده چون فکر میکنه جاسوسشه بعدشم کلی میزنتش تا مثلاً اعتراف کنه (بچه ها اینارو داره با ذوق میگه🤣 ) 😐 بعد یه مدتم عاش تا اومدم اینو بگم یه سیلی نثارم کرد
تهیونگ:خیلی رمان خوندی فکنم
ا/ت: لاشی حرومزاده کرم داری میزنی ببین من طرفدارام بفهمن پوست کلتو میکنن اصلا کمپانیم اون بفهمه ازت شکایت میکنه
تهیونگ: حالا حالا که کسی قرار نیست بفهمه هرزه جون
ا/ت: ببین دیگه خیلی داره گوه اضافه میخوری اینو گفتمو با پا رفتم تو دهنش که پخش زمین شد
تهیونگ: میبینم وحشی ام که هستی خوب خوب وقتشه بهت نشون بدم من کیم.
ا/ت:یهویی اومد سمتمو زنجیرای دستو پامو باز کرد ،،بعدشم کولم کردو بردم بیرون داشت همینطوری میرفت که منم از اولش که کولم کرد داشتم بهش فوحش میدادمو بادست مشت میزدم به کمرش که یهو وارد یه اتاقی شد که خیلی ترسناک بود شبیه اتاقه شکنجه بود رسماً دیده بودم تو خودم که یهو پرتم کرد روی زمین،،،،ا/ت:چیکار میکنی وحشی.
تهیونگ: الان بهت نشون میدم که وحشی کیه
ا/ت: اینو گفتو یه چیزی برداشت که شبیه شلاق بود و شروع کرد به ضربه زدن بهم با ضربه اول از درد مردم و با خودم گفتم این روانیه میزنه بدنه خشگلمو داغون میکنه باید برم سمت پلنB💁،،،،واییی گوش کن یلحظه من گوه خوردم بزار توضیح بدم صبر کنن توروخدا صبر کن بزار حرف بزنم
تهیونگ:خب انگاری با ضربه اول آدم شدی،میشنوم بگو
ا/ت: ببین ازت خواهش میکنم جون هر که دوست داری باور کن بابا من دیشب کنسرت داشتم خبر مرگم،،با همگروهیان خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم تنهایی خودم تو خونه راه برم ،،که بعدشم وارد اون کوچه شدم که یهو صدای تیر شنفتم من به شدت فضولم برای همین گفتم بزار ببینم این چی بود جلوتر که اومدم تو رو دیدم و بعدشم با نگاه کردن به اون مرده که افتاده بود روی زمین و کل بدنش خونی بود ترسیدم فهمیدم که نباید فضولی میکردم اصلاً قصد اینو نداشتم که بخوام به کسی بگم فقط میخواستم سریع از اونجا برم همین وگرنه من چرا اصلاً بخوام جاسوس باشم وارد همچین بازیای بشم آخه مگه دیوونم تو الان برو داخل گوگل بیوگرافی منو سرچ بکن میفهمی چه دختر گوگولیو مهربونو سادهام
تهیونگ: از کجا بفهمم داری راست میگی هومم؟؟
ا/ت:مرض دارم دروغ بگم؟ آخه بابا منو چه به این کارا من سوسک میبینم میترسم بیام بشم جاسوس یا بخام دربارهی چیزی که دیدم به کسی بگم دیوونه یاااسکلم
تهیونگ:اوکی باورت دارم راستم میگی ترسوتر از این حرفایی که بشی جاسوس (زد زیره خنده)
ا/ت:خب قربون دستت بزار من برم به کارو زندگیم برسم (با مظلومیت گفتم دلش بسوزه
تهیونگ:ببین میزارم بری ولی به شرطی داره
ا/ت: چه شرطی؟
تهیونگ:شرطت اینه که خودم چندین تا از بادیگاردامو بهت میدم و بهت جی پی اس وصل یعنی در اصل به گوشیت که یه وقت به سرت نزنه بری به پلیس بگی و حواسم باش که کجا میری
ا/ت: چاره دیگهای نیست اوکی،،،الان میتونم برم؟
تهیونگ: آره ولی خودت تنهایی نه با بادیگاردای من خانم کوچولو (تهیونگ دست گذاشت روی سرش و اینو گفت)
ا/ت: باشه خوب پس تو گوشیم جیپیاستو بزار و بهم بدش
تهیونگ: از قبل گذاشتم بیا (گوشیو داد دستش
ا/ت: وایی مرسی 😁 خب. دیگه برم؟
تهیونگ:آره بهشون گفتم برو سوار ماشین شو اون مرده که دمه دره راهنماییت میکنه
ا/ت: باش خدافظ
ادامه دارد...
لایکو فالو و کامنت نباشه پارت بعدی هم نیست 😁💁🎀
ویو ا/ت (صبح)
وقتی چشمامو باز کردم توی یه انباری تاریکو دربو داغون بودم دستو پاهام بسته بود همینطوری داشتم تلاش بر باز کردن زنجیری که به دستم بسته شد بود میکردم (توی ذهنش:اوسکول تو چجوری میخوای اینو باز کنی مگه هادی چوپانی) توی افکارم غرق بودم که یهو در باز شد چون کل انباری رو آفتاب گرفته بود نتونستم چهرشو درست ببینم که خودش اومد نزدیکم
تهیونگ: به،به خانم کوچولوی سلبریتیمون ،،،،از اتاقت راضی بودی(با پوزخند)
ا/ت:ببین الان اوضایی که من توشم دقیقا مثل رمانایه که میخونم یه پسر مافیا خوشتیپ جذاب و هات یه دختره رو میدزده چون فکر میکنه جاسوسشه بعدشم کلی میزنتش تا مثلاً اعتراف کنه (بچه ها اینارو داره با ذوق میگه🤣 ) 😐 بعد یه مدتم عاش تا اومدم اینو بگم یه سیلی نثارم کرد
تهیونگ:خیلی رمان خوندی فکنم
ا/ت: لاشی حرومزاده کرم داری میزنی ببین من طرفدارام بفهمن پوست کلتو میکنن اصلا کمپانیم اون بفهمه ازت شکایت میکنه
تهیونگ: حالا حالا که کسی قرار نیست بفهمه هرزه جون
ا/ت: ببین دیگه خیلی داره گوه اضافه میخوری اینو گفتمو با پا رفتم تو دهنش که پخش زمین شد
تهیونگ: میبینم وحشی ام که هستی خوب خوب وقتشه بهت نشون بدم من کیم.
ا/ت:یهویی اومد سمتمو زنجیرای دستو پامو باز کرد ،،بعدشم کولم کردو بردم بیرون داشت همینطوری میرفت که منم از اولش که کولم کرد داشتم بهش فوحش میدادمو بادست مشت میزدم به کمرش که یهو وارد یه اتاقی شد که خیلی ترسناک بود شبیه اتاقه شکنجه بود رسماً دیده بودم تو خودم که یهو پرتم کرد روی زمین،،،،ا/ت:چیکار میکنی وحشی.
تهیونگ: الان بهت نشون میدم که وحشی کیه
ا/ت: اینو گفتو یه چیزی برداشت که شبیه شلاق بود و شروع کرد به ضربه زدن بهم با ضربه اول از درد مردم و با خودم گفتم این روانیه میزنه بدنه خشگلمو داغون میکنه باید برم سمت پلنB💁،،،،واییی گوش کن یلحظه من گوه خوردم بزار توضیح بدم صبر کنن توروخدا صبر کن بزار حرف بزنم
تهیونگ:خب انگاری با ضربه اول آدم شدی،میشنوم بگو
ا/ت: ببین ازت خواهش میکنم جون هر که دوست داری باور کن بابا من دیشب کنسرت داشتم خبر مرگم،،با همگروهیان خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم تنهایی خودم تو خونه راه برم ،،که بعدشم وارد اون کوچه شدم که یهو صدای تیر شنفتم من به شدت فضولم برای همین گفتم بزار ببینم این چی بود جلوتر که اومدم تو رو دیدم و بعدشم با نگاه کردن به اون مرده که افتاده بود روی زمین و کل بدنش خونی بود ترسیدم فهمیدم که نباید فضولی میکردم اصلاً قصد اینو نداشتم که بخوام به کسی بگم فقط میخواستم سریع از اونجا برم همین وگرنه من چرا اصلاً بخوام جاسوس باشم وارد همچین بازیای بشم آخه مگه دیوونم تو الان برو داخل گوگل بیوگرافی منو سرچ بکن میفهمی چه دختر گوگولیو مهربونو سادهام
تهیونگ: از کجا بفهمم داری راست میگی هومم؟؟
ا/ت:مرض دارم دروغ بگم؟ آخه بابا منو چه به این کارا من سوسک میبینم میترسم بیام بشم جاسوس یا بخام دربارهی چیزی که دیدم به کسی بگم دیوونه یاااسکلم
تهیونگ:اوکی باورت دارم راستم میگی ترسوتر از این حرفایی که بشی جاسوس (زد زیره خنده)
ا/ت:خب قربون دستت بزار من برم به کارو زندگیم برسم (با مظلومیت گفتم دلش بسوزه
تهیونگ:ببین میزارم بری ولی به شرطی داره
ا/ت: چه شرطی؟
تهیونگ:شرطت اینه که خودم چندین تا از بادیگاردامو بهت میدم و بهت جی پی اس وصل یعنی در اصل به گوشیت که یه وقت به سرت نزنه بری به پلیس بگی و حواسم باش که کجا میری
ا/ت: چاره دیگهای نیست اوکی،،،الان میتونم برم؟
تهیونگ: آره ولی خودت تنهایی نه با بادیگاردای من خانم کوچولو (تهیونگ دست گذاشت روی سرش و اینو گفت)
ا/ت: باشه خوب پس تو گوشیم جیپیاستو بزار و بهم بدش
تهیونگ: از قبل گذاشتم بیا (گوشیو داد دستش
ا/ت: وایی مرسی 😁 خب. دیگه برم؟
تهیونگ:آره بهشون گفتم برو سوار ماشین شو اون مرده که دمه دره راهنماییت میکنه
ا/ت: باش خدافظ
ادامه دارد...
لایکو فالو و کامنت نباشه پارت بعدی هم نیست 😁💁🎀
- ۷۱
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط