{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی سرد و زمستانی، خیابانی چراغانی

شبی سرد و زمستانی، خیابانی چراغانی
حصیری کوچک و ساده، برایم شعر می خوانی

سپر کردی کُت خود را به روی شانه های من
میان حملهء سرما، تویی که بهتر از جانی

دلم‌ جز سرزمین عشق تو جایی نمی ماند
بگو که تا قیامت با منِ دلداده می مانی

تمام‌‌ لحظه هایم را برایت زندگی کردم
خودم را با تو می خواهم، خودت هم خوب می دانی

تویی که دوستت دارم، به نامت کرده ام دل را
بدون خنده های تو قلم هست و پریشانی

تو را دیوانی از مجموعهء اشعار خود کردم
درون قصر اشعارم، چنان‌ شاهی و سلطانی
دیدگاه ها (۱)

نوشتم نامه ای بهر تو ای عطر پریشانیخطوط مبهمی از لای به لای ...

مهربانی ؛ چشم بارانی چه می آید به توعاشقی ؛ این حس روحانی چه...

پریشان تو ام هرچند می دانم نمی دانیچه حالی دارد ای گیسوکمند ...

🌹 ‍پریشان تو ام هرچند می دانم نمی دانیچه حالی دارد ای گیسوکم...

پریشان تو ام هرچند می دانم نمی دانیچه حالی دارد ای گیسوکمند ...

﷽‌‌🍃‌‌‌فانی ام، آغاز و پایانی ندارم جز خودتمحیی الاموات، من ...

پیش پایت همین دو ساعت قبل...

با همه ی شعر و غزل خوانی امگنگ ترین واژه ی عرفانی امگوی مرا ...

#تویی که رای آوردی این عکسا رو بزار روی میز کارت

تقدیم به یارجان که بی رحمانه مهربان بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط