ادامهههه
تغییر حالت یوکی به قدری سریع بود که هاشیراها حتی فرصت نکردند پلک بزنند. به محض اینکه موئیچیرو صدایش کرد، آن فشار سنگین و فضای مرگبار ناپدید شد. تمام آن ردهای برفی و یخزده از روی پوستش محو شدند و یوکیِ آسیبپذیرِ همیشگی، دوباره نمایان شد.
او با شتاب و بدون توجه به نگاهِ خیرهی هاشیراها، خودش را به موئیچیرو رساند. انگار تمام قدرتی که برای آن نمایشِ ترسناک خرج کرده بود، حالا جایش را به یک نیاز شدید داده بود. بدون حرف، یقهی لباس موئیچیرو را کمی کنار زد و سرش را در گودی گردنش فرو برد.
صدای نیشهای او که در پوست موئیچیرو فرو میرفت، در سکوتِ سنگینِ حیاط طنینانداز شد. هاشیراها با چشمان گرد شده نگاه میکردند؛ هیچکس جرأت نداشت حرکتی کند. موئیچیرو حتی تکان هم نخورد؛ او فقط دستش را با آرامش روی موهای یوکی گذاشت و اجازه داد او تغذیه کند.
بعد از چند لحظه، یوکی از او جدا شد. لبهایش حالا به رنگ خونِ سرخ و درخشان درآمده بود و گونههای رنگپریدهاش، گرمایی تازه گرفته و گل انداخته بود. انگار با خوردن آن خون، بخشی از انسانیتِ او دوباره جان گرفته بود.
او نگاهش را به زمین دوخت، شرم در چشمانش موج میزد. با صدایی لرزان و آرام زمزمه کرد:
«…متاسفم. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. فقط… بهش نیاز داشتم.»
موئیچیرو دستش را به آرامی روی گونهی او کشید و در حالی که به هاشیراها نشان میداد اوضاع تحت کنترل است، گفت: «اشکالی نداره. من اینجا هستم.»
سانمی که هنوز باورش نمیشد چه دیده، زیر لب غرید: «اون… اون واقعاً یه شیطانه. حتی وقتی مهربون به نظر میاد، باز هم داره خون میخوره.»بعد از اینکه یوکی از موئیچیرو جدا شد و در حالی که از خجالت و شرم سرش را پایین انداخته بود، معذرتخواهی کرد، سکوت دوباره بر حیاط حاکم شد؛ اما این بار، سکوتی پر از تامل و سوال.
شینوبو که با دقت تمام، از لحظهی تغییر شکل یوکی تا نحوهی تغذیهی او را زیر نظر داشت، قدمهای آرامی به سمت آنها برداشت. او با همان لبخندِ مبهم و آرامش همیشگیاش، اما با نگاهی که نشان از جدی بودنِ فوقالعاده داشت، گفت: «این حرکت… بسیار غیرمنتظره بود. یوکی-سان، تو نه تنها قدرت خودت رو کنترل کردی، بلکه یه واکنشِ بسیار خاص هم از خودت نشون دادی.»
او کمی مکث کرد و با نگاهی به جای زخمِ کوچک روی گردن موئیچیرو، ادامه داد: «من همیشه فکر میکردم خونِ هاشیراها برای شیاطین یه جور غذای غنی و پرانرژی باشه، اما چیزی که اینجا دیدم متفاوت بود. یوکی-سان، به نظر میرسه خونِ موئیچیرو-سان برای تو مثل یک “تثبیتکننده” عمل میکنه. انگار خون او مستقیماً با سیستم ع
او با شتاب و بدون توجه به نگاهِ خیرهی هاشیراها، خودش را به موئیچیرو رساند. انگار تمام قدرتی که برای آن نمایشِ ترسناک خرج کرده بود، حالا جایش را به یک نیاز شدید داده بود. بدون حرف، یقهی لباس موئیچیرو را کمی کنار زد و سرش را در گودی گردنش فرو برد.
صدای نیشهای او که در پوست موئیچیرو فرو میرفت، در سکوتِ سنگینِ حیاط طنینانداز شد. هاشیراها با چشمان گرد شده نگاه میکردند؛ هیچکس جرأت نداشت حرکتی کند. موئیچیرو حتی تکان هم نخورد؛ او فقط دستش را با آرامش روی موهای یوکی گذاشت و اجازه داد او تغذیه کند.
بعد از چند لحظه، یوکی از او جدا شد. لبهایش حالا به رنگ خونِ سرخ و درخشان درآمده بود و گونههای رنگپریدهاش، گرمایی تازه گرفته و گل انداخته بود. انگار با خوردن آن خون، بخشی از انسانیتِ او دوباره جان گرفته بود.
او نگاهش را به زمین دوخت، شرم در چشمانش موج میزد. با صدایی لرزان و آرام زمزمه کرد:
«…متاسفم. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. فقط… بهش نیاز داشتم.»
موئیچیرو دستش را به آرامی روی گونهی او کشید و در حالی که به هاشیراها نشان میداد اوضاع تحت کنترل است، گفت: «اشکالی نداره. من اینجا هستم.»
سانمی که هنوز باورش نمیشد چه دیده، زیر لب غرید: «اون… اون واقعاً یه شیطانه. حتی وقتی مهربون به نظر میاد، باز هم داره خون میخوره.»بعد از اینکه یوکی از موئیچیرو جدا شد و در حالی که از خجالت و شرم سرش را پایین انداخته بود، معذرتخواهی کرد، سکوت دوباره بر حیاط حاکم شد؛ اما این بار، سکوتی پر از تامل و سوال.
شینوبو که با دقت تمام، از لحظهی تغییر شکل یوکی تا نحوهی تغذیهی او را زیر نظر داشت، قدمهای آرامی به سمت آنها برداشت. او با همان لبخندِ مبهم و آرامش همیشگیاش، اما با نگاهی که نشان از جدی بودنِ فوقالعاده داشت، گفت: «این حرکت… بسیار غیرمنتظره بود. یوکی-سان، تو نه تنها قدرت خودت رو کنترل کردی، بلکه یه واکنشِ بسیار خاص هم از خودت نشون دادی.»
او کمی مکث کرد و با نگاهی به جای زخمِ کوچک روی گردن موئیچیرو، ادامه داد: «من همیشه فکر میکردم خونِ هاشیراها برای شیاطین یه جور غذای غنی و پرانرژی باشه، اما چیزی که اینجا دیدم متفاوت بود. یوکی-سان، به نظر میرسه خونِ موئیچیرو-سان برای تو مثل یک “تثبیتکننده” عمل میکنه. انگار خون او مستقیماً با سیستم ع
- ۱.۶k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط