{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زیاد پیش آمده، خیلی زیاد !

زیاد پیش آمده، خیلی زیاد !
که حوصله ی خودم را هم نداشته ام ، ولی با همان حال ؛ حرف های دیگران را گوش بوده ام، زیبایی هایشان را چشم، و زخم هایشان را مرهم ...
زیاد پیش آمده که کم آورده ام و با کوهی از بغض، نشسته ام روبروی آدمِ ناامیدی و به حال و هوای زندگی، برش گردانده ام .
زیاد پیش آمده که هر شب، اشک هایم را زیر سکوتِ بالشم پنهان کرده ام و هر صبح ، با لبخندی به پهنای تمام حسرت های جهان ، شانه ای محکم بوده ام برای درماندگی و بی پناهیِ آدم ها ...
زیاد پیش آمده دردهای خودم را انکار کنم تا دلی نگیرد ، دستی نلرزد و شانه‌ای درد نگیرد.
همیشه خواسته‌ام بانی لبخند و حالِ خوبِ آدم ها باشم ،
از همان کودکی...
همان روزهای بی تکلّفی که انشای تمام بچه های محله را می نوشتم و مشق های خودم می مانْد ...
و هیچ کس نفهمید که این رفیق بازِ کوچک، در سرش چه هدف ها و آرزوهای بزرگی داشت !
دیدگاه ها (۰)

از لحاظ روحی به کسی نیاز دارم که کارش ۲۴ ساعت شبانه روز ابرا...

🙃

۱۴۰۱/۱۱/۳۰

میدونی خیلی قوی بودنم خوب نیست،میخوای خودت همه چیو حل کنی،می...

پارت ۱۱ایتاچی پاکت قرص را برداشت. خش خش ان زیر انگشتانش باعث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط