عشقمافیایمن پارت
#عشق_مافیای_من پارت۲۴
ویو دازای: برای اولین باره میبینم چویا بغض کرده واقعا جالب بود برام*
چند روز بعد*
ویو چوکی:
بعد از اون روز به خودم و چویا قول دادم بیشتر باهاش وقت بگذرونم اخه... بغض کرده بود برای اولین بار! بخاطر همین قرار گذاشتیم امروز بریم بیرون*
چویا: سلام چوکی خیلی دیر کردم؟
☆نه دیر نکردی اونی چان
چویا: خیلی وقت بود منو به این اسم صدا نکردی لبخند نادر*
☆چیه دوستش نداری؟ خندید*
چویا: عاشقشم.... توی ذهنش: اخه چرا نامزد دازای شدی با هر لمس دازای دلم میخواد خفش کنم دوست ندارم کسی نزدیکت شه تو.. توفقط متعلق به منی!
ویوچوکی:
با چند مین راه رفتن کلی فن گوگولی دیدم وباهاشون عکس گرفتم از قیافه ی چویا معلوم بود حسودی میکرد دلم میخواست بلند بخندم ولی هی پنهونش میکردم*
☆چوچو خیلی بامزه میشی وقتی که حسودی میکنی
چویا: چی کی گفته من حسودمممم
☆میخوای ثابت کنم؟
چویا: جرعت نداری.....
☆توی ذهنش: برای اینکه چویا رواذیت کنم رفتم سمت فن بوی وباهاش خیلی صمیمی عکس گرفتم وقتی برگشتم دیدم سرشو گرفته پایین و دستشو مشت کرده*
☆چیشدچویا؟ حالت خوبه؟
چویا: چرا اینقدر باهاش صمیمی شدی لحن تند*
☆دیدی حسودی؟ خندید*
چویا از کوره در رفت و یه چک به چوکی زد...
خماریییی برای پارت بعد۵ لایک
راستی دوست داری پایان این داستان چطوری باشه؟ بهم بگو تا از ایدتون استفاده کنم
ویو دازای: برای اولین باره میبینم چویا بغض کرده واقعا جالب بود برام*
چند روز بعد*
ویو چوکی:
بعد از اون روز به خودم و چویا قول دادم بیشتر باهاش وقت بگذرونم اخه... بغض کرده بود برای اولین بار! بخاطر همین قرار گذاشتیم امروز بریم بیرون*
چویا: سلام چوکی خیلی دیر کردم؟
☆نه دیر نکردی اونی چان
چویا: خیلی وقت بود منو به این اسم صدا نکردی لبخند نادر*
☆چیه دوستش نداری؟ خندید*
چویا: عاشقشم.... توی ذهنش: اخه چرا نامزد دازای شدی با هر لمس دازای دلم میخواد خفش کنم دوست ندارم کسی نزدیکت شه تو.. توفقط متعلق به منی!
ویوچوکی:
با چند مین راه رفتن کلی فن گوگولی دیدم وباهاشون عکس گرفتم از قیافه ی چویا معلوم بود حسودی میکرد دلم میخواست بلند بخندم ولی هی پنهونش میکردم*
☆چوچو خیلی بامزه میشی وقتی که حسودی میکنی
چویا: چی کی گفته من حسودمممم
☆میخوای ثابت کنم؟
چویا: جرعت نداری.....
☆توی ذهنش: برای اینکه چویا رواذیت کنم رفتم سمت فن بوی وباهاش خیلی صمیمی عکس گرفتم وقتی برگشتم دیدم سرشو گرفته پایین و دستشو مشت کرده*
☆چیشدچویا؟ حالت خوبه؟
چویا: چرا اینقدر باهاش صمیمی شدی لحن تند*
☆دیدی حسودی؟ خندید*
چویا از کوره در رفت و یه چک به چوکی زد...
خماریییی برای پارت بعد۵ لایک
راستی دوست داری پایان این داستان چطوری باشه؟ بهم بگو تا از ایدتون استفاده کنم
- ۳.۸k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط