{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 119
✦.................................

با قدم‌ های تند جلو آمد آیلین فقط سرش را بلند کرد؛ چشم‌ هایشان که به هم افتاد دیگر هیچ‌کدام نتوانستند چیزی بگویند لینا بی‌اختیار خودش را روی زانو هایش انداخت و آیلین را محکم در آغوش گرفت.

آیلین همان لحظه بغضش ترکید؛ صورتش را روی شانه‌ی لینا گذاشت و با صدایی که از میان گریه گم می‌شد، فقط یک جمله تکرار کرد:

+ لینا... تهیونگ... اون ... بخاطر من الان تو اتاق عمله...

لینا چیزی نگفت، فقط محکم‌ تر بغلش کرد دستش آرام روی موهای آیلین می‌لغزید اما خودش اشک‌ هایش را دیگر نمی‌توانست پنهان کند آن سوی راهرو، چراغ قرمز اتاق عمل هنوز خاموش نشده بود... و هر ثانیه، از ساعت‌ها طولانی‌تر به نظر می‌رسید

لینا آهسته گفت:

لینا: آروم باش... آروم...

اما آیلین فقط سرش را تکان داد.

+ نمیشه...

صدایش میان هق‌ هق می‌لرزید.

+ نمیشه آروم باشم...

نفس عمیقی کشید، اما حتی نتوانست جمله‌اش را کامل بگوید.

+ اون... اون جلو چشمام...

دوباره بغض راه گلویش را بست، لینا چیزی نگفت فقط محکم‌تر بغلش کرد آیلین با زحمت ادامه داد:

+ خونش... همه‌ جا خون بود...

دست‌هایش می‌لرزید

+ هرچی چشمامو می‌بندم... فقط همونو می‌بینم...

لینا آرام پلک بست هیچ جمله‌ای پیدا نمی‌کرد که این درد را کوچک‌ تر کند

چند ثانیه سکوت میانشان نشست فقط صدای گریه‌ی آرام آیلین داخل راهروی سفید بیمارستان می‌پیچید، بعد آرام سرش را بلند کرد چشم‌ هایش از گریه ورم کرده بودلب‌هایش می‌لرزید.

+ لینا...

لینا نگاهش کرد

+ من...

مکث کرد، انگار گفتن همان جمله هم برایش سخت بود صدایش شکست اشک تازه‌ای روی گونه‌اش سر خورد.

+ اصلاً فرصت نکردم...

نفسش بند آمد

+ تازه...

لبخند خیلی کوچکی، میان آن همه گریه، روی لبش نشست لبخندی که بیشتر درد داشت تا شادی.

+ تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

دستش را روی قلبش گذاشت

+ اینجا...

چند بار نفس کوتاه کشید

+ انگار درد می‌کنه...

لینا آهسته دست آیلین را گرفت انگشت‌ های یخ‌ زده‌اش را میان دست‌های خودش فشرد، لینا با صدایی آرام گفت:

لینا: تهیونگ از اون آدمایی نیست که راحت تسلیم بشه...

آیلین با چشم‌های خیس به چراغ قرمز اتاق عمل نگاه کرد، خیلی آرام زمزمه کرد:

+ باید برگرده...

چانه‌اش لرزید

+ اون بهم قول داد...

اشک دوباره روی صورتش جاری شد

+ تهیونگ هیچوقت قولش رو نمی‌شکنه...

اما این بار، آخر جمله بیشتر شبیه دعا بود تا اطمینان، راهرو دوباره در سکوت فرو رفت فقط صدای دستگاه‌ های دور، قدم‌های پرستارها و نفس‌های بریده‌ی دختری شنیده می‌شد که تمام قلبش، پشت همان در بسته، روی تخت اتاق عمل جا مانده بود

چراغ قرمز بالای اتاق عمل بالاخره خاموش شد، درِ اتاق آرام باز شد و پزشک درحالی‌ که ماسکش را پایین می‌کشید، بیرون آمد. همه تقریباً همزمان از جا بلند شدند.

آیلین حتی نفهمید کی خودش را تا چند قدمی دکتر رسانده بود انگشت‌ هایش از شدت اضطراب یخ کرده بودند و هنوز لکه‌ های خشک‌ شده‌ی خون روی آستینش دیده می‌شد

پزشک نگاهی به جمع انداخت و با خستگی نفس عمیقی کشید و گفت:

پزشک: عمل موفقیت‌ آمیز بود... گلوله از پهلو خارج شد. خون زیادی از دست داده، اما فعلاً خطر رفع شده.

انگار نفس همه یک‌باره آزاد شد، آیلین همان‌جا روی زانو هایش نشست شانه‌ هایش از شدت گریه لرزید و دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای هق‌ هقش راهرو را پر نکند

لینا سریع کنارش نشست، دست‌های سرد دختر را میان دست‌های خودش گرفت و موهای آشفته‌اش را آرام کنار زد

لینا: تموم شد... زنده‌ست...

آیلین فقط سرش را پایین انداخت اشک بی‌وقفه روی گونه‌ هایش می‌لغزید.

چند دقیقه بعد، لینا نگاه کوتاهی به لباس‌ های خون‌آلود آیلین انداخت و آه کشید و گفت:

لینا: پاشو... بیا لباست رو عوض کنیم.

آیلین حتی سرش را هم بلند نکرد

+ نه...

لینا مکث کرد

لینا: آیلین...

دختر آرام سر تکان داد

+ تا وقتی چشم باز نکنه... از اینجا نمیرم.

صدایش گرفته بود؛ آن‌ قدر آرام که انگار هر کلمه از گلویش زخم برمی‌داشت اشک دوباره از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد

لینا فقط او را نگاه کرد. برای اولین بار می‌دید آن دختر پرجنب‌ وجوش، حتی توان ایستادن هم ندارد

دقایقی بعد صدای قدم‌های تند در راهرو پیچید

اول خانم کیم و آقای کیم رسیدند، خانم کیم با دیدن چراغ خاموش اتاق عمل، نفسش را با لرزش بیرون داد؛ اما همین که نگاهش به لباس خون‌آلود آیلین افتاد، رنگ از صورتش پرید.

پشت سر آن‌ها، آقای لی و خانم لی هم با عجله وارد شدند
دیدگاه ها (۴)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 120✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 121✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117✦....

امن ترین خطرپارت ۲۳ پارت اخر «جایی که بالاخره آرام شد» شش ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط