با یه کولهپشتی صورتیرنگ کوچیک وارد جمع بچهها شدم کو
با یه کولهپشتی صورتیرنگِ کوچیک وارد جمعِ بچهها شدم. کولهای که مالِ یه دانشآموزِ مسافر بود؛ یه مسافرِ مقاومت.
اولش نشستم و با بچهها یکم گفتگو کردم که اصلاً این مقاومت یعنی چی؟ براشون گفتم آدم وقتی سفرش واجبه، فقط ضروریترین و عزیزترین چیزایی که داره رو میذاره تو کولهش و راهی میشه. بعد ازشون پرسیدم: بچهها، به نظرتون تو دلِ این کولهپشتیِ صورتی چی میتونه باشه؟
هر کسی یه حدسی میزد. آروم دست بردم تو کیف و یه قرآن صورتیرنگ درآوردم؛ بهشون گفتم این قرآن، نقشهی راهِ یه مسافره، همون چراغی که وسطِ تاریکی راه رو نشون میده. واسه اینکه بفهمی حق چیه، باطل چیه باید روایت صادق خدا رو بخونی. تو این کتاب علاوه بر اینکه بهت میکن کجا بایست و کجا برو، بهت ثابت میکنن ته هر کدوم از این مسیرها چیه؟ بعدش یه کتاب درسی آوردم بالا. گفتم ببینید، دشمن دلش میخواد ما نادان و بیسواد بمونیم، واسه همینه که باید تا جون داریم درس بخونیم و دانشمند بشیم تا هیچوقت زیر بارِ حرفِ زور و سلطهی دشمنا نریم.تا وابسته شون نشیم و به قدرت داخلی خودمون تکیه کنیم.
بعدش نوبت رسید به سجاده و مهر و تسبیح. براشون گفتم رفاقت با خدا تهِ همهچیزه؛ تا وقتی با خدا رفیق نشیم و ازش پروا نداشته باشیم، دشمن هم از ما پروا نخواهد داشت. درِ آخر هم یه قلم و دفتر از تو کوله درآوردم. بچهها با کنجکاوی پرسیدن: «خانم، واسه خاطرهنویسی؟ واسه وصیتنامه؟
نگاهشون کردم و گفتم: واسه نوشتن... واسه نوشتن از بچههای شهید میناب، واسه نوشتن از حقارتِ دشمن و تواناییِ خودمون. واسه تبیینِ راهی که داریم میریم و اون وعدهی شیرینِ پیروزی که نزدیکه.
حالا شما بگید، به نظرتون دیگه جای چی تو این کولهپشتی خالیه؟
روز دوازدهم جنگ
معلم روزهای آبی
اولش نشستم و با بچهها یکم گفتگو کردم که اصلاً این مقاومت یعنی چی؟ براشون گفتم آدم وقتی سفرش واجبه، فقط ضروریترین و عزیزترین چیزایی که داره رو میذاره تو کولهش و راهی میشه. بعد ازشون پرسیدم: بچهها، به نظرتون تو دلِ این کولهپشتیِ صورتی چی میتونه باشه؟
هر کسی یه حدسی میزد. آروم دست بردم تو کیف و یه قرآن صورتیرنگ درآوردم؛ بهشون گفتم این قرآن، نقشهی راهِ یه مسافره، همون چراغی که وسطِ تاریکی راه رو نشون میده. واسه اینکه بفهمی حق چیه، باطل چیه باید روایت صادق خدا رو بخونی. تو این کتاب علاوه بر اینکه بهت میکن کجا بایست و کجا برو، بهت ثابت میکنن ته هر کدوم از این مسیرها چیه؟ بعدش یه کتاب درسی آوردم بالا. گفتم ببینید، دشمن دلش میخواد ما نادان و بیسواد بمونیم، واسه همینه که باید تا جون داریم درس بخونیم و دانشمند بشیم تا هیچوقت زیر بارِ حرفِ زور و سلطهی دشمنا نریم.تا وابسته شون نشیم و به قدرت داخلی خودمون تکیه کنیم.
بعدش نوبت رسید به سجاده و مهر و تسبیح. براشون گفتم رفاقت با خدا تهِ همهچیزه؛ تا وقتی با خدا رفیق نشیم و ازش پروا نداشته باشیم، دشمن هم از ما پروا نخواهد داشت. درِ آخر هم یه قلم و دفتر از تو کوله درآوردم. بچهها با کنجکاوی پرسیدن: «خانم، واسه خاطرهنویسی؟ واسه وصیتنامه؟
نگاهشون کردم و گفتم: واسه نوشتن... واسه نوشتن از بچههای شهید میناب، واسه نوشتن از حقارتِ دشمن و تواناییِ خودمون. واسه تبیینِ راهی که داریم میریم و اون وعدهی شیرینِ پیروزی که نزدیکه.
حالا شما بگید، به نظرتون دیگه جای چی تو این کولهپشتی خالیه؟
روز دوازدهم جنگ
معلم روزهای آبی
- ۱.۴k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط