گرگ و بره کوچک
گرگ و بره کوچک
پارت ۲
تهیونگ روی صندلی چرمی پشت میز ناهارخوری نشست و با چشمهای نافذش، پسرک رو زیر نظر گرفت. جونگکوک داشت با ولعِ عجیبی ساندویچِ سردی که تهیونگ از یخچال براش درآورده بود رو میخورد. خردههای نون روی گوشهی لبش مونده بود و تهیونگ با خودش فکر کرد که چطور ممکنه کسی توی این شهرِ لعنتی، انقدر بیخبر از همه جا و معصوم باشه که حتی متوجه نشه با کی طرفه. یه آلفای مافیا که ممکنه همین الان یه نفر رو به خاطرِ نگاهِ چپ کردنش بکشه، حالا داشت به یه خرگوشِ کوچیک و خاکی نگاه میکرد که داشت با لذت نون میجوید.
جونگکوک که انگار نگاه سنگینِ تهیونگ رو حس کرد، یهو دست از خوردن برداشت. لقمه رو با سختی قورت داد و سرش رو پایین انداخت. با صدای آروم و لرزونی گفت: «ب-ببخشید… زیاد خوردم؟»
تهیونگ دستش رو گذاشت روی پیشونیاش و کلافه نفسش رو بیرون داد. این پسر واقعاً اعصابش رو به هم میریخت. نه از سرِ نفرت، بلکه از سرِ حسِ عجیبی که توی قفسهی سینهاش میپیچید. «نه… بخور. هرچقدر میخوای بخور.»
جونگکوک با تردید دوباره شروع کرد. تهیونگ از جاش بلند شد و سمتِ اون رفت. وقتی کنارش ایستاد، قدِ بلندش سایهی بزرگی روی پسرِ کوچیکتر انداخت. جونگکوک خودش رو جمع کرد، انگار که میخواست غیب بشه. تهیونگ دستش رو دراز کرد و با انگشتِ شستش، خردههای نون رو از کنارِ لبِ جونگکوک پاک کرد. پوستش بهشدت نرم بود، برخلافِ بقیهی آدمایی که تهیونگ باهاشون سروکار داشت.جونگکوک چشماش رو گرد کرد و به تهیونگ خیره شد. «ت-تو… مهربونی؟»
تهیونگ یهو خشکش زد. مهربون؟ کسی تا حالا بهش نگفته بود مهربون. «من مهربون نیستم، کوکی. فقط… فقط از دیدنِ یه احمق که گرسنگی میکشه خوشم نمیاد.»
همون لحظه، صدای زنگِ گوشیِ تهیونگ توی فضای خونه پیچید. با دیدنِ اسمِ «شوگا» روی صفحه، چشماش رو ریز کرد. گوشی رو جواب داد و فاصله گرفت تا جونگکوک نشنوه. «هوم؟»
صدای خشدار و بیحوصلهی یونگی توی گوشی پیچید: «کجایی تهیونگ؟ نیمساعت دیگه جلسه داریم. اون محمولهی جدید رو باید چک کنیم، بادیگاردها منتظرِ دستوراتت هستن.»
تهیونگ یه نگاه به جونگکوک انداخت که حالا داشت با کنجکاوی به دستگیرهی کابینت نگاه میکرد. «امشب نمیام. کارِ مهمی پیش اومده. خودت بساطش رو جمع و جور کن.»
یونگی با تعجب گفت: «چی؟ تو؟ شبِ معامله نمیای؟ تو همیشه اولِ صفِ کشت و کشتاری! چیزی شده؟ کسی واردِ اون قلعهت شده؟»تهیونگ با لحنی که هیچگونه مخالفتی رو نمیپذیرفت، گفت: «گفتم نمیام یونگی. سوالپیچم نکن. قطع میکنم.» و بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، تماس رو قطع کرد. گوشی رو گذاشت توی جیبش. یونگی باهوشتر از این حرفها بود، خیلی زود میفهمید یه چیزی توی خونه عوض شده.
برگشت سمتِ جونگکوک. پسرک حالا نشسته بود روی زمین و داشت با بندِ کفشِ کهنهاش ور میرفت. تهیونگ جلوش زانو زد. میخواست بدونه چطور این بچه اینجا اومده، بدونِ اینکه کسی متوجه بشه. «کوکی؟ تو با کی زندگی میکنی؟ کسی دنبالت نیست؟»
جونگکوک سرش رو بالا آورد. چشماش غمگین شد. «من… من پیشِ جیمینی بودم. جیمینی مهربونه. ولی… ولی یه روز که خواب بودم، بیدار شدم و دیدم جیمینی نیست. من… من خیلی ترسیدم. رفتم بیرون که پیداش کنم. ولی شهر خیلی بزرگ بود… گم شدم. خیلی وقت بود که چیزی نخورده بودم.»
«جیمینی؟» تهیونگ با تعجب پرسید. این اسم براش آشنا بود. پارک جیمین… یه پسرِ ریزهمیزه که شاید ازش در موردش شنیده بود. یه امگایِ بیسروصدا که بیشترِ وقتش رو توی کتابخونهی شهر میگذروند. این یعنی جونگکوک یه جایی توی شهر زندگی میکرده که تهیونگ حتی فکرش رو هم نمیکرد.
«آره… جیمینی خیلی قشنگه. اون برام نقاشی میکشید. ولی… ولی الان خیلی دلتنگشم.» جونگکوک لبش رو گزید و دوباره اشک توی چشماش جمع شد.تهیونگ آهی کشید. این پسر واقعاً یه دنیای دیگه داشت، دنیایی که توش فقط جیمین و نقاشیهاش مهم بودن. تهیونگ دستش رو گذاشت روی سرِ جونگکوک و آروم موهاش رو بهم ریخت. «گوش کن کوکی. اینجا امنه. کسی بهت آسیب نمیزنه. ولی حق نداری بیرون بری. شنیدی؟ بیرون خیلی خطرناکه. گرگهای زیادی این بیرون هستن که تو اصلاً نمیخوای باهاشون روبرو بشی.»
جونگکوک با گیجی سرش رو تکون داد. «گرگ؟ آلفاها گرگن؟»
تهیونگ خندهی تلخی کرد. «آره بچه. خیلیهاشون گرگن. ولی تو فعلاً فقط باید به فکرِ این باشی که شکمت پر باشه و جای خوابت گرم باشه. فهمیدی؟»
جونگکوک سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و بعد با صدایی خیلی آروم پرسید: «میشه… میشه یه جای نرم برای خواب داشته باشم؟ کفِ اینجا خیلی سرده.»
پارت ۲
تهیونگ روی صندلی چرمی پشت میز ناهارخوری نشست و با چشمهای نافذش، پسرک رو زیر نظر گرفت. جونگکوک داشت با ولعِ عجیبی ساندویچِ سردی که تهیونگ از یخچال براش درآورده بود رو میخورد. خردههای نون روی گوشهی لبش مونده بود و تهیونگ با خودش فکر کرد که چطور ممکنه کسی توی این شهرِ لعنتی، انقدر بیخبر از همه جا و معصوم باشه که حتی متوجه نشه با کی طرفه. یه آلفای مافیا که ممکنه همین الان یه نفر رو به خاطرِ نگاهِ چپ کردنش بکشه، حالا داشت به یه خرگوشِ کوچیک و خاکی نگاه میکرد که داشت با لذت نون میجوید.
جونگکوک که انگار نگاه سنگینِ تهیونگ رو حس کرد، یهو دست از خوردن برداشت. لقمه رو با سختی قورت داد و سرش رو پایین انداخت. با صدای آروم و لرزونی گفت: «ب-ببخشید… زیاد خوردم؟»
تهیونگ دستش رو گذاشت روی پیشونیاش و کلافه نفسش رو بیرون داد. این پسر واقعاً اعصابش رو به هم میریخت. نه از سرِ نفرت، بلکه از سرِ حسِ عجیبی که توی قفسهی سینهاش میپیچید. «نه… بخور. هرچقدر میخوای بخور.»
جونگکوک با تردید دوباره شروع کرد. تهیونگ از جاش بلند شد و سمتِ اون رفت. وقتی کنارش ایستاد، قدِ بلندش سایهی بزرگی روی پسرِ کوچیکتر انداخت. جونگکوک خودش رو جمع کرد، انگار که میخواست غیب بشه. تهیونگ دستش رو دراز کرد و با انگشتِ شستش، خردههای نون رو از کنارِ لبِ جونگکوک پاک کرد. پوستش بهشدت نرم بود، برخلافِ بقیهی آدمایی که تهیونگ باهاشون سروکار داشت.جونگکوک چشماش رو گرد کرد و به تهیونگ خیره شد. «ت-تو… مهربونی؟»
تهیونگ یهو خشکش زد. مهربون؟ کسی تا حالا بهش نگفته بود مهربون. «من مهربون نیستم، کوکی. فقط… فقط از دیدنِ یه احمق که گرسنگی میکشه خوشم نمیاد.»
همون لحظه، صدای زنگِ گوشیِ تهیونگ توی فضای خونه پیچید. با دیدنِ اسمِ «شوگا» روی صفحه، چشماش رو ریز کرد. گوشی رو جواب داد و فاصله گرفت تا جونگکوک نشنوه. «هوم؟»
صدای خشدار و بیحوصلهی یونگی توی گوشی پیچید: «کجایی تهیونگ؟ نیمساعت دیگه جلسه داریم. اون محمولهی جدید رو باید چک کنیم، بادیگاردها منتظرِ دستوراتت هستن.»
تهیونگ یه نگاه به جونگکوک انداخت که حالا داشت با کنجکاوی به دستگیرهی کابینت نگاه میکرد. «امشب نمیام. کارِ مهمی پیش اومده. خودت بساطش رو جمع و جور کن.»
یونگی با تعجب گفت: «چی؟ تو؟ شبِ معامله نمیای؟ تو همیشه اولِ صفِ کشت و کشتاری! چیزی شده؟ کسی واردِ اون قلعهت شده؟»تهیونگ با لحنی که هیچگونه مخالفتی رو نمیپذیرفت، گفت: «گفتم نمیام یونگی. سوالپیچم نکن. قطع میکنم.» و بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، تماس رو قطع کرد. گوشی رو گذاشت توی جیبش. یونگی باهوشتر از این حرفها بود، خیلی زود میفهمید یه چیزی توی خونه عوض شده.
برگشت سمتِ جونگکوک. پسرک حالا نشسته بود روی زمین و داشت با بندِ کفشِ کهنهاش ور میرفت. تهیونگ جلوش زانو زد. میخواست بدونه چطور این بچه اینجا اومده، بدونِ اینکه کسی متوجه بشه. «کوکی؟ تو با کی زندگی میکنی؟ کسی دنبالت نیست؟»
جونگکوک سرش رو بالا آورد. چشماش غمگین شد. «من… من پیشِ جیمینی بودم. جیمینی مهربونه. ولی… ولی یه روز که خواب بودم، بیدار شدم و دیدم جیمینی نیست. من… من خیلی ترسیدم. رفتم بیرون که پیداش کنم. ولی شهر خیلی بزرگ بود… گم شدم. خیلی وقت بود که چیزی نخورده بودم.»
«جیمینی؟» تهیونگ با تعجب پرسید. این اسم براش آشنا بود. پارک جیمین… یه پسرِ ریزهمیزه که شاید ازش در موردش شنیده بود. یه امگایِ بیسروصدا که بیشترِ وقتش رو توی کتابخونهی شهر میگذروند. این یعنی جونگکوک یه جایی توی شهر زندگی میکرده که تهیونگ حتی فکرش رو هم نمیکرد.
«آره… جیمینی خیلی قشنگه. اون برام نقاشی میکشید. ولی… ولی الان خیلی دلتنگشم.» جونگکوک لبش رو گزید و دوباره اشک توی چشماش جمع شد.تهیونگ آهی کشید. این پسر واقعاً یه دنیای دیگه داشت، دنیایی که توش فقط جیمین و نقاشیهاش مهم بودن. تهیونگ دستش رو گذاشت روی سرِ جونگکوک و آروم موهاش رو بهم ریخت. «گوش کن کوکی. اینجا امنه. کسی بهت آسیب نمیزنه. ولی حق نداری بیرون بری. شنیدی؟ بیرون خیلی خطرناکه. گرگهای زیادی این بیرون هستن که تو اصلاً نمیخوای باهاشون روبرو بشی.»
جونگکوک با گیجی سرش رو تکون داد. «گرگ؟ آلفاها گرگن؟»
تهیونگ خندهی تلخی کرد. «آره بچه. خیلیهاشون گرگن. ولی تو فعلاً فقط باید به فکرِ این باشی که شکمت پر باشه و جای خوابت گرم باشه. فهمیدی؟»
جونگکوک سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و بعد با صدایی خیلی آروم پرسید: «میشه… میشه یه جای نرم برای خواب داشته باشم؟ کفِ اینجا خیلی سرده.»
- ۱۸۵
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط