{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 157
✦.................................

پلک‌هایش را بست و برای اولین بار یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد. تهیونگ آرام دستش را روی شانه‌ی او گذاشت

چند متر آن‌طرف‌تر، یک ماشین مشکی آرام متوقف شد. در باز شد و نیکی پیاده شد؛ لباس رسمی مشکی پوشیده بود، موهایش ساده جمع شده و صورتش از همیشه بی‌ حال‌تر به نظر میرسید. نیکان هم از سمت دیگر ماشین پیاده شد

نیکی چشم‌هایش روی جمعیت چرخید؛ روی گل‌های سفید، لباس‌های مشکی عکس دوهیون...

و بعد نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند؛ جونگکوک چند متر آن‌طرف‌تر، کنار قبر ایستاده بود، سرش پایین بود و هیچ حرکتی نمیکرد انگار تمام آدم‌های اطرافش محو شده بودند.

نیکی آرام قدم برداشت، یک قدم.. بعد یکی دیگر... صدای قدم‌هایش آنقدر آرام بود که کسی متوجه نشد.

جونگکوک هنوز به قبر نگاه میکرد، تا اینکه بوی آشنایی در هوا پیچید؛ همان عطری که حتی وسط صدها بوی مختلف هم میتوانست بشناسد.

جونگکوک برای چند ثانیه بی‌حرکت ماند بعد آرام سرش را چرخاند، چشم‌هایش به نیکی افتاد... برای اولین بار از وقتی وارد مراسم شده بود چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ تعجب و بعد چیزی شبیه درد.

نیکی چیزی نگفت فقط جلوتر رفت و کنار او زانو زد.

جونگکوک هنوز نگاهش میکرد

نیکی لب‌هایش را به هم فشار داد، چند ثانیه سکوت بینشان ماند بعد بدون اینکه چیزی بگوید دست‌هایش را دور جونگکوک حلقه کرد.

جونگکوک همان‌جا خشکش زد،انگار بدنش برای چند لحظه یادش رفته بود چطور واکنش نشان بدهد اما بعد آرام دستش را دورنیکی گذاشت صورتش را کنار سر نیکی نگه داشت و چشم‌هایش را بست.

هیچ حرفی نزد، فقط نفس کشید... برای اولین بار از دیشب نفسش کمی آرام‌تر شد.

بغل نیکی همان جایی بود که جونگکوک برای چند لحظه میتوانست از همه‌چیز فرار کند؛ از مرگ دوهیون، از عذاب وجدانش، از پدرش، از خانواده‌اش، حتی از خودش.

نیکی آرام‌تر او را در آغوش گرفت... صدای خیلی آرامش کنار گوشش پیچید:

+ من اینجام...

جونگکوک چشم‌هایش را محکم‌تر بست

_ میدونم.

نیکی چیزی نگفت... جونگکوک هم چیزی نخواست، فقط چند لحظه همان‌طور ماندند.

چند متر آن‌طرف‌تر، تهیونگ وقتی نیکی را دید ناخودآگاه قدمی عقب رفت... نگاهش برای لحظه‌ای روی آن دو ماند اما بعدسریع صورتش را برگرداند نباید به او فکرمیکرد؛آن گذشته تمام شده بود حالا خودش کنار یونا بود و زندگی‌اش مسیر دیگری پیدا کرده بود.

تهیونگ آهسته نفسش را بیرون داد و نگاهش را به زمین دوخت.

دایون که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، با چشم‌های قرمز به جونگکوک و نیکی نگاه میکرد. سوها هنوز آرام گریه میکرد و جونگ‌هو با صورتی خسته کنار خانواده ایستاده بود.

بعد از چند دقیقه، نیکی آرام از جونگکوک فاصله گرفت جونگکوک دستش را برای یک لحظه روی بازوی او نگه داشت

_ نباید میومدی

+، پس چرا وقتی دیدیم، نگفتی برگردم؟

جونگکوک نگاهش را از او گرفت

_ چون نمیخواستم بری.

نیکی چیزی نگفت؛ جوابش ساده بود، اما برای هر دویشان معنی زیادی داشت.

همان لحظه صدای توقف یک تاکسی از کنار محوطه آمد، در تاکسی باز شد مردی میانسال با عجله پیاده شد و پشت سرش پسربچه‌ای پایین آمد؛ جیهو هنوز چند قدم برنداشته بود که چشمش به نیکی افتاد.
دیدگاه ها (۳)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 158✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 156✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 155✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 123✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط